مراسم ما 1
خلاصه بازم این جریان تموم شد و ما خونه برگشتیم ولی تو خونه متوجه شدیم که تعداد زیادی از کارتهای ورودی هتل رو گم کردیم . نمیدونستیم چطوری این اتفاق افتاده ولی تعداد زیادی از کارتها نبود و این قضیه برای من خیلی گرون تموم شد.
پدرم که از جریان قبلی کلی عصبانی بود و این قضیه هم باعث شد که مثل کوه اتشفشان منفجر بشه و وقتی از من با عصبانیت پرسید کارتها چرا باید گم بشن؟ مگه کارتها دست شما نبودن؟ من وقتی اومدم جواب بدم با سیلی به صورتم زد اونم جلوی چشم فامیلها.
گریه کردم و گفتم فردا روز جشن حنابندان منه و شما منو اینجوری با سیلی زدی؟ خیلی جدی گفت این چک رو زدم که بدونی حالا که اصرار به این ازدواج داری دیگه جایی تو خونه ی ما نداری و دیگه روی ما حساب باز نکن .
عمه ی نازی داشتم که فوت کرده اون هم پا به پای من گریه میکرد و به بخت من لعنت میفرستاد. بعد از سیلی پدرم تمام صورت من پر از لکه های قرمزی شد که هر کدوم به اندازه ی پول سکه ای بودن یعنی تو صورت من انگار رنگ پاشیده بودن و خیلی وحشتناک شده بود. اقای عاشق منو برد دکتر و دکتر گفت به خاطر استرس زیاده و بهم دارو د اد تمام لکه ها برای فردا پاک شده بودن به جز یکی که گوشه ی لبم تبدیل به یک تبخال خیلی بزرگ شد .
من تمام شب رو گریه کردم و از خدا خواستم که کمکم کنه تا این زندگی رو به جایی برسونم که باعث افتخار پدرم بشه . خلاصه اون روز گذشت و روز حنا بندون رسید کلی از شهرستان مهمون داشتیم و من کلی کار داشتم هنوز لباسم اماده نبود . دنبال لباس و کارهای دیگه بودم و قرار بود که ساعت ٢ بعداظهر ارایشگاه باشم ولی دیر رسیدم و کلی ارایشگر غر زد. مجلس از ساعت ٧ شروع میشد و قرار بود که من ساعت ۶:٣٠ اماده باشم . من اماده شدم ولی از اقای عاشق خبری نبود. بهش زنگ زدم گفت که هنوز دوش هم نگرفته و بهتره که خودم برم خونه ی خاله ی اون تا با هم بریم تالار.
جایی که من ارایشگاه رفتم تو ساختمونی بود که پدرم به مدت ١۶ سال اونجا شرکت راه و ساختمانی داشت و همه ی اعضای اون ساختمان تجاری پدرم رو میشناختن من ناراحت شدم ولی دیدم خانم ارایشگر هم عجله داره و بنده خدا بچه ی کوچیک داشت و گفت که من تا ساعت ٧:٣٠ بیشتر نمیتونم ارایشگاه باشم و باید برم . دیدم چاره ی ندارم و مجبور شدم به تاکسی سرویس برم خونه ی خاله ی اقای عاشق و جالبه که بیشتر دوستای پدرم منو دیدن که تنها بودم و همه سراغ اقای عاشق رو میگرفتن . نمیدونستم چی باید جواب بدم و از اینکه اینها به پدرم چیزی بگن مبنی بر اینکه من تنها بودم پدرم دوباره عصبانی بشه . داشتم از ترس سکته میکردم و اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی میکردم خودمو اروم کنم .
(ماشینی که بعنوان ماشین عروس ازش استفاده کردیم ماشین برادرم بود و ماشین هم دست اقای عاشق بود) حتی ماشین رو به کارواش هم نداده بود و ماشین کلی کثیف بود و من وقتی این صحنه رو توی پارکینگ خونه ی خاله دیدم حسابی عصبانی شدم و تا وارد خونه شدم یهو همه شون با جیغ و داد گفتن نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه و اقای عاشق هم کلی ذوق میکرد و حتی دوش هم نگرفته بود و داشت با فامیلهاش شوخی میکرد. نمی تونم بگم چه حالی داشتم فقط گریه نکردم چون خجالت میکشیدم.
اونجا نشستم تا اقای عاشق حاضر بشه و وقتی ایشون حاضر شد ساعت از ٩ گذشته بود و جالبه بدونید که حتی پدر و مادرش هم هنوز تالار نرفته بودن و منتظر بودن که بعد از ما بیان و پدرم وقتی بهم زنگ زد که کجایی؟ چرا هیچ کدوم از فک و فامیلهای اقای عاشق نیومدن جوابی نداشتم بدم و روم نشد به پدرم بگم اینها همه اینجا جمع شدن تا بعد از ما بیان انگار نه انگار که اونها هم صاحب مجلس بودن.
خلاصه ما ساعت نزدیک ١٠ رسیدیم و مجلس به خوبی برگزار شد ولی بازم پدرم از دیرکرد ما عصبانی بود....
زندگی من
خلاصه خانواده ی اقای عاشق رفتن و من موندم یه پدر عصبانی ( از اینکه بی خبر رفته بودم و مامانم بدون مشورت با ایشون به من اجازه داده بود) و مادری که از شدت عصبانیت فشارش رفته بود بالا و فامیلی که هاج و واج منو نگاه میکردن.
به شدت گریه میکردم و به اقای عاشق زنگ زدم که بیا و ببین چی شده!! اونم خودشو رسوند خونه ی ما و شروع کرد به قصه بافتن که چون مامانم اینا دستشون خالیه و نمیتونن منو کمک کنن به همین خاطر ناراحت بودن و این حرفها رو زدن و شروع به
گریه کرد. پدرم حرفی نزد و فقط بهش گفت که مرد گریه نمیکنه و مامانم هم راهی بیمارستان شد و من تموم صورتم باد کرد و شد مثل بادکنک.
از اونجایی که ما همه ی کارها رو انجام داده بودیم دیگه نمیشد کاری کرد و منم که اصلا دلم نمیخواست این جریان به هم بخوره حسابی داشتم همه چیز رو راست و ریس میکردم.
جالبه که بدونید ما اون موقع ٢٠٠٠٠٠ تومان از دختر دایی اقای عاشق برای عروسی قرض کرده بودیم و بقیه ی پول وام ازدواج بود و کمی کارکرد خود اقای عاشق بود و یا پولهای خودم .
فردای این جریان ما رفتیم کارت حنا بندون را پخش کنیم ( اخه جایی که پدرم برام حنا بندون گرفته بود کارت ورودی داشت ) . باید میرفتیم سمت خونه ی مادر بزرگم که برای داییم اینها کارت ببریم . مادرم گفت که حالا که اون سمت میرید منم با خودتون ببرید.
ماشین پدرم دست ما بود و من هم به مامانم گفتم که اشکالی نداره و میتونه با ما بیاد.
من جلوی ماشین نشسته بودم که مادرم به من گفت که درست نیست وقتی من هستم تو جلو بشینی و من جای خودم رو با مادرم عوض کردم .( اخه نمیدونم چرا این قضیه برای مامانم خیلی مهم بود)
قیافه ی اقای عاشق رفت تو هم و وقتی که مادرم منزل مادر بزرگم پیاده شد من و اقای عاشق شروع به جرو بحث کردیم و در همین حین اقای عاشق با پشت دستش انچنان به دهن من کوبید که خون از لب من راه افتاد. من اولش شوکه شدم ولی سریع طبق معمول خودمو جمع و جور کردم تا اوضاع از این بدتر نشه و از این مورد هم چیزی به پدر و مادر خودم نگفتم .
چون بعد از مدتها شروع به نوشتن کردم اجازه بدید که همین جا هم تمومش کنم تا قسمت بعدی.
دریای نازم مرسی بابت کامنتهای زیبات . میگل طبق معمول ایمیل تو رو جایی نوشته که خودش هم نمیدونه کجاست ؟ و ارشیو یاهو مسنجر میگل هم فعال نیست که ازش استفاده کنم اگر لطف کنی ممنون میشم ایمیل جدیدت رو داشته باشم .
قسمت بعدی
ازم پرسیدید که چرا قبول شدنم رو از خانواده ام قایم کردم؟ به خاطر اینکه از اون زندگی سر درگم خسته شده بودم . زیاد نمیتونستم با اقای عاشق بیرون برم و همه اش قوانین خشک که چیکار کنم و چیکار نکنم.
بالاخره ما قرار عروسی رو گذاشتیم و اقای عاشق هم چون ترم اخر بود و پایان نامه داشت باید از بهمن شروع میکرد و ما ٢ ابان قرار ازدواج گذاشتیم.
من درسم تموم شده بود ولی اقای عاشق باید یه ترم دیگه میرفت. برای عروسی با پدرم صحبت کردم و توضیح دادم که به خاطر شرایط مالی نمیتونیم مهمون زیاد دعوت کنیم و پدرم پذیرفت و به من گفت که چون من بزرگ فامیل هستم و همه از من انتظار دارن به خاطر همین مراسم حنابندان رو خودم به عهده میگیرم و تمام فامیل رو دعوت میکنم و برای عروسی فقط چند نفر دعوت میکنم .
خیلی خوشحال بودیم که همه چیز داره حل میشه . برای حنابندان یکی از بهترین هتلهای تهران رو رزرو کردیم و برای عروسی یه تالار کوچیک در پایین شهر.
کاش همون موقع فکر میکردم که چرا من باید از همه چی بگذرم؟
اقای عاشق یه پسر عمه داشتن که ایشون هم همزمان با ما نامزد کردن و چند ماه قبل از ما ازدواج کردن . این اقا سن بالایی داشت و از یکی از شهرستانهای ایران زن گرفتن . این خانم مثلا ماما بودن و کلی از این عروس پیش من تعریف میکردن . وضع مالی این پسر عمه به یمن برکت پدرش که ادم معروفی بود تقریبا خوب بود ولی این عروس چون مادر نداشت کسی بهش توجه نمیکرد و خانواده ی عمه ی اقای عاشق سعی میکردن که کم و کسری براش نذارن.این خانم در مورد همه چیز حتی مسایل مربوط به س*ک*س خودشون رو راحت به همه میگفت .درست برخلاف من .
یه شب ما خونه ی مادر اقای عاشق بودیم و کلی مهمون داشتن که از جمله پسر عمه و خانمش و زن دایی های اقای عاشق بودن.
پدرم مسافرت بود و مادرم برای اولین بار به من اجازه داد که شب خونه ی اقای عاشق بمونم.( این قضیه رو تعریف میکنم یادتون باشه چون یه جاهایی باید بهش اشاره کنم )
خانواده ی اقای عاشق رسم دارن که همیشه زن و شوهرها چه نامزد چه عقد کرده جدا از هم نمیخوابن ولی ما اذری ها این رسم رو نداریم.
مادرم اینقدر منو ترسونده بود که میترسیدم شب پیش اقای عاشق بخوابم . شاید باورش برای شما سخت باشه ولی واقعا فکر میکردم با این کار ابروی خانواده ام به باد میره .(میبینید چقدر احمق بودم؟)
همون شب موقع خواب همه شروع کردن سر به سر من گذاشتن و از من سئولات خصوصی می پرسیدن و من خیلی جدی گفتم که ما هیچ وقت رابطه ی جنسی با هم نداشتیم و اونها چون باور نمیکردن منو مسخره میکردن و فکر میکردن که مثلا دارم ادا درمیارم.
منم مثل بچه ها قسم میخوردم که کاری نکردیم ولی اونها فقط منو مسخره میکردن . همین خانم پسر عمه رو به من کرد و گفت که تو چرا اینقدر فیلم بازی میکنی ؟ مثل من راحت بگو که این ارتباط رو دارید؟ ( اصلا اگر هم داشتم شوهرم بود ) ولی من از این قضیه هم خجالت میکشیدم و میگفتم که ما ارتباطی با هم نداشتیم.
روز بعد ما بلند شدیم و برگشتیم تهران و این خانواده بعد از مذاکراتی که با هم میکنن به این نتیجه میرسن که منظور من این بوده که اقای عاشق چون مشکل جنسی داره ما ارتباطی با هم نداشتیم!!!!!!پ
خلاصه ما در حال خرید کردن (با پول من) بودیم و کل خریدمون رو با پول من جمع کردیم .
من حتی سفره ی عقد هم کرایه نکردم چون پولی نداشتیم و با خاله ی اقای عاشق خودمون سفره ی عقد درست کردیم .
تو این مدت هم یه بار با اقای عاشق دعوا کردیم که حلقه ی نامزدیمون رو به طرف من پرت کرد ولی من سریع این قضیه رو جمع و جور کردم که خانواده ام نفهمن.
٣ روز مونده بود به عروسی که دیدم پدر شوهر و مادرشوهرم اومدن خونه ی ما . منم از همه جا بیخبر خیلی خوشحال باهاشون سلام و علیک کردم که دیدم اخمهاشون تو هم هست.
اومدن توی خونه ی ما و جلوی پدر و مادرم به من گفتن که چرا اون شب تو جمع فامیلشون این جوری برخورد کردم و چرا به اونها گفتم که ما هنوز ارتباط جنسی نداریم؟
هیچ وقت اون لحظه ها یادم نمیره وقتی مادر پدر اقای عاشق حرف میزدن من داشتم ذره ذره اب میشدم . واقعا یکی از لحظاتی که از خدا مرگ رو خواستم همون لحظه بود.
از ترس نمیتونستم به صورت پدرم نگاه کنم و مادرم هاج و واج منو نگاه میکرد.
به گریه افتادم و ازشون خواستم که دیگه به این بحث ادامه ندن . التماس کردم که پیش پدرم اینجوری حرف نزنن ولی هیچ کس به حرف من گوش نمیداد.
حرفها رو زدن و بدون خداحافظی رفتن . باورتون نمیشه که من تو اون لحظات فلج شده بودم و حتی نمیتونستم حرکت کنم.
ممنون
سلام دوستان نازنینم.
من اسم وبلاگ رو عوض کردم و از مارال عزیز که این اسم رو به من پیشنهاد کرده هم خیلی متشکرم. پس دوستان عزیزی که من رو لینک کردن لطفا اسم وبلاگ رو عوض کنند. ممنون و متشکر از لطف همگی .
دوستان عزیزم مطلب بعدی من حتما احتیاج به پسورد داره پس از تمام خوانندگان خاموش و غیر خاموش درخواست میکنیم که برام کامنت بذارن تا من همزمان با نوشتن مطلب بهشون پس ورد هم بدم .
پیشنهاد
خیلی از دوستهای دنیای مجازیم به خاطر اسم وبلاگم ناراحتن و پیشنهاد کردن که اسم وبلاگم رو عوض کنم لطفا پیشنهاد کنید که اسم وبلاگم رو چی بذارم.
قسمت بعدی
همینطور که دستم رو با ناخن هاش میخراشید به من میگفت که اصلا خانواده ام با این ازدواج موافق نبودن حالا میفهمم که چرا این همه به من گفتن که این ازدواج درست نیست.
من از همون مسیر برگشتم خونه و تو پارکینگ کلی گریه کردم تا وقتی میرسم خونه مامانم متوجه نشه.
نذاشتم از این جریان کسی بویی ببره و کلی منت کشی کردم تا با هم اشتی کنیم و دیگه قر ار شد که حرفی از کادو و ... نزنم .
مادرش یه روز زحمت کشید و مارو دعوت کرد . خود اقای عاشق رفته بود برام یه کادوی خیلی کوچیک گرفته بود که اینقدر ریز بود همون روز توی باغ خونه شون گم شد.
( خانواده ی همسرم تو یکی از شهرهای اطراف تهران زندگی میکنند و اونجا شرایط طوری هست که خونه ها معمولا یه محوطه ی بزرگ دارن که ما بهش میگفتیم باغ).
وقتی ما رفتیم خونه ی اقای عاشق و مادر من اولین بار با وضع زندگی اونها روبرو شد از نار احتی نمیتونست حرف بزنه و مادر اقای عاشق هم تند تند میگفت که اخه ما قرار بود بریم خارج همه ی وسایل رو فروختیم .( نمیدونم با کدوم پول میخواستن برن ؟) بعدها معلوم شد که اون حرف هم دروغ بوده و توجیه زندگی سراسر اعتیاد اونها بود.
من ماشین داشتم و اقای عاشق خونه ی خاله اش تو تهران زندگی میکرد . من هر روز میرفتم دنبالش و با هم میرفتیم دانشگاه.
یه روز بعد از دانشگاه به سرمون زد بریم خونه ی مادر اقای عاشق . رفتیم و ٢ ساعتی اونجا بودیم و بعدش با خواهر اقای عاشق به سمت تهران حرکت کردیم .
بارون شدیدی بود که یهو برف پاک کن ماشین خراب شد و امکان حرکت نداشتیم .
منتظر شدیم تا بارون بند بیاد و بعد حرکت کردیم . نزدیک ١٠ شب بود و من از ترس داشتم سکته میکردم . من به اقای عاشق و خواهرش گفتم که بهتره بیان خونه ی ما تا پدرم اگر عصبانی هست کمی اروم بشه .
اونها اومدن و پدرم بعد از یه توبیخ حسابی به من گفت که دیگه حق ندارم تو این ساعت بیام خونه و اگر این قضیه تکرار بشه منو از خونه بیرون میکنه.
خیلی خجالت کشیدم ولی به روم نیاوردم. اقای عاشق هم از این قضیه همیشه سو استفاده میکرد.
روزها از پی هم میگذشتن و خانواده ی همسرم هیچ وقت منو تحویل نمی گرفتن . همش بی محلی و بی احترامی ولی من اصلا به روم نمیاوردم .
با پول تو جیبی خودم برای خواهراش و برادرش خرید میکردم و به قول خودم میخواستم خوشحالشون کنم .
خواهر بزرگ اقای عاشق نامزد پسر عموش بود ولی بعد از نامزدی ما بین دو خانواده شکر اب شد و جریان به هم خورد و خانواده ی اقای عاشق همیشه پیش من به زن عموشون که اذری بود توهین میکردن و میگفتن که ترک ...
منم کاری از دستم بر نمیاومد همش سکوت میکردم .تا اینکه سرو کله ی خواستگار دیگه ای برای خواهر شوهر بزرگه پیش اومد.
اقای عاشق یه دوستی داشت به اسم بهروز که تو مراسم نامزدی ما فهمیدیم که پدرش سالها قبل همکار پدر من بوده و خانواده ی من خیلی دوستش داشتن .
یه روز خانواده ی بهروز منو اقای عاشق رو دعوت کردن و وقتی رفتیم اونجا مادر بهروز شروع کرد با من صحبت کردن در مورد رفتار زشت خانواده ی عاشق توی مراسم نامزدی و من هم از همه جا بیخبر زدم زیر گریه و بهش گفتم که اصلا خانواده ی شوهرم منو دوست ندارن و کلی گله کردم .
بهروز از خواهر شوهر بزرگه خواستگاری میکنه و مادر بهروز که مخالف این قضیه بوده زنگ میزنه خونه ی اقای عاشق و هرچی که من گفته بودم رو ١٠٠ هم روش میذاره و به مادر شوهرم میگه . مادر شوهرم هم زنگ میزنه به اقای عاشق و خلاصه همه چی بهم قاطی پاطی شده بود و من هم چون حرفهای زده بودم نه میتونستم از ریشه انکار کنم و نه میتونستم همه ی حرفها رو بپذیرم فقط تو ی این جریان گریه میکردم .
روز بعله برون مادر بهروز رو به خانواده ی اقای عاشق کرد و گفت چقدر مهریه در نظر دارید ؟
مادر شوهرم هم گفت که چون مهریه عروسمون ۵١۴ سکه ی بهار ازادی هست برای دخترمون هم همین مقدار در نظر میگیریم .
یهو مادر بهروز از جا پرید که اگر خانواد ه ی عروس شما ۵١۴ سکه مهریه تعیین کردن مطمئن باشید به همون اندازه هم جهیزیه میدن در ثانی عروس شما دانشجو هست ولی دختر شما دیپلم هم نداره و شما هم که جهیزیه نمیتونید بدید پس به اندازه ی گلیم خودتون پاهاتون رو دراز کنید .
از شانس بد من مادر بهروز هم اذرییییییییییییی بود و این رک گویی و کمی بی ادبی طبق معمول برای من بد تموم شد.
خلاصه مراسم به هم خورد و مادر شوهرم زنگ زد به مادر من و هر چی که میتونست در مورد من بد گفت ولی مادرم با متانت به مادر اقای عاشق گفته بود که اگر دخترم مشکل داره میتونید مراسم رو بهم بزنید ولی قبلش من باید با پدرش صحبت کنم .
روزگار من سیاه شده بود از یه طرف اقای عاشق اذیتم میکرد و از طرف دیگه من به مادرم التماس میکردم به پدرم چیزی نگه تا من همه چیز رو درست کنم .
میبینید چقدر احمق بودم؟ میترسیدم اگر نامزدی من بهم بخوره پدرم سرشکسته بشه جلوی فامیل و همش تحمل میکردم .
همه چی تقریبا به حالت عادی در اومده بود و ٢ سال از مراسم نامزدی ما گذشته بود ولی کسی حرفی از عروسی نمیزد و ما هم که پولی نداشتیم تا این مراسم رو راه بندازیم . من با پول تو جیبی خودم که جمع کرده بودم ایینه شمعدون خریدم و لباس عروسی سفارش دادیم ولی برای خرید طلا و جواهر پولی نداشتیم و خانواده ی اقای عاشق هم به ما گفتن که اصلا روی اونها نباید حساب کنیم .
یواش یواش با پول تو جیبی خودم تو این مدت ٢ سال لوازم ارایش خریدم و جمع کردم و کمی لباس که خیلی کم بود ولی خودم رو راضی میکرد . دوست نداشتم اقای عاشق خجالت بکشه .
برای خرید طلا به اقای عاشق پیشنهاد دادم که بدل بگیریم و به کسی نگیم که بدل گرفتیم . فقط خودمون در جریان باشیم . فکر میکردم که راه حل خوبی پیدا کردم . رفتیم و یه سرویس طلا (بدل ) خریدیم .
همزمان عروسی دختر خاله ام و یکی از پسر خاله هام بود که کلی ریخت وم پاش کردن . خانواده ی خاله ام تو شهرستان زندگی میکردن و یکی از بهترین ارایشگرهای تهران رو برای مراسم عروسی به شهرشون بردن .
کلی خرید و ... و من در سکوت نگاه میکردم و به خودم به خاطر عشقم میبالیدم . جالب اینجا بود که اقای عاشق اصلا به روش نمیاورد و خودش رو از همه یه سرو گردن بالا تر میدید .
منم به خاطر غرور مردونه اش هیچی نمیگفتم و خودم رو خوشحال و خوشبخت نشون میدادم .
نامزدی ما به ٣ سال رسید و من دیگه داشتم فارغ التحصیل میشدم ( ٣ سال و نیم طول کشید ) و لی خبری نبود . من به اقای عاشق گفتم بیا کمی قرض بگیریم تا بتونیم عروسی کنیم و روی وام ازدواج هم حساب کردیم .
از دختر دایی اقای عاشق ٢٠٠٠٠٠ تومان قرض کردیم و وام ازدواج رو هم گرفتیم و پدرم ضامن ما شد .
یه تالار نزدیک مهراباد پیدا کردیم که خیلی ارزون بود و برای پاییز یه روزی رو رزرو کردیم .
من سال اخر بودم که با اقای عاشق برای فوق لیسانس شرکت کردیم . ١ ماه قبل از عروسی ما نتایج اعلام شد و هر دوی ما برای فوق قبول شده بودیم .
این یعنی بدبختی چون پدر من در صورت شنیدن این خبر ازدواج ما رو موکول میکرد به بعد از فوق لیسانس!!!!! ما هم که پول نداشتیم که هر دو به تحصیل ادامه بدیم
من بازم از احساسات احمقانه ام استفاده کردم و به اقای عاشق پیشنهاد دادم که این قضیه رو از همه پنهان کنیم و بگیم که فقط اقای عاشق قبول شده تا امکان تحصیل برای اقای عاشق رو فراهم کنیم .
و من در مورد قبولی خودم سکوت کردم تا زودتر برم سر خونه و زندگی خودم.
قسمت چهارم
سلام . اولا ممنون بابت همه ی محبتهاتون. در جواب مروارید عزیز که برام این کامنت رو گذاشته
به نظر میرسه شما ٢٣ ساله هستید نه ٣٧ ساله!!!
باید بگم که این جریان مربوط به ١٨ و ١٩ سالگی من هست و خوشحالم که فکر میکنی من هنوز پیر نشدم.
در جواب یاسمن عزیز هم باید بگم مرسی بابت راهنمایی قشنگت.

خلاصه وقتی اقای عاشق رفت حس کردم که اوضاع خیلی خرابه و سریع وسایلم رو جمع کردم و به خونه ی خواهرم پناه بردم. پدرم پیغام داد که به اقای عاشق بگم که خانواده اش رو برای مراسم بعله برون خبر کنه.
و من احمق هیچ وقت فکر نکردم که شاید این ترفندی باشه که اقای عاشق به کار برد تا منو وادار به ازدواج بکنه!!!
خلاصه مادر اقای عاشق هم کلی از من طلبکار بود که چرا پدرت اینجوری تحقیق کرده وو ....
روز بعله برون رسید و پدر من رو نمیشد با هفتاد من عسل خورد. از خانواده ی من فقط دوست پدرم بود و از خانواده ی اقای عاشق فقط مادر و پدرش و خود اقای عاشق.
وقتی از پدرم خواستن که صحبت کنه گفت که شرایطی که من گذاشتم زیاد سخت نیست ولی به هر حال این عرفه و مهریه رو اعلام کرد:
١٠٠٠ عدد سکه ی بهار ازادییییییییییییییییی
جشن در بهترین هتل تهران
سرویس ایینه و شمعدان حتما (طلا)
و خلاصه ....
فقط کم مونده بود که به این لیست تعدادی مرغ و خروس هم اضافه بشه تا تکمیل بشه.
همه همدیگر و هاج و واج نگاه کردیم و بعد پدرم ادامه داد که اگر قبول ندارید همین الان تمومش کنید که من حوصله ی بحث و جدل ندارم.
من با حالت التماس به دوست پدرم نگاه میکردم که حرفی بزنه. پدر اقای عاشق گفت که حاج اقا مهریه بر اساس دارایی داماد تعیین میشه . اگر شما پسر منو بگردید و تکونش بدید ١ سکه هم ازش پایین نمیاد .
پدرم هم سریع ختم مجلس رو اعلام کرد. من با اشک چشم منتظر معجزه بودم که دوست پدرم خیلی با عجله گفت که من با اجازه ی حاج اقا مهر رو نصف میکنم و بقیه ی شرایط رو به خود عروس و داماد میسپرم.
پدرم مجال مخالفت نداشت ( شاید هم از خریت من خسته شده بود) و دوست پدرم گفت ۵٠٠ سکه مهر عروس خانم .
پدر اقای عاشق هم گفت که ١۴ تا هم به اسم ١۴ معصوم من بهش اضافه میکنم که میشه ۵١۴ تا سکه بهار ازادی.
خلاصه که با وجود عدم رضایت پدرم مجلس بعله بورون تموم شد و قرار برای جشن نامزدی گذاشتن.
من رو ابرها راه میرفتم اصلا زمان دیگه برام معنی نداشت . فردای همون روز وقتی با اقای عاشق رفتیم بیرون کمیته ما رو گرفت و ما با خوشحالی اعلام کردیم که نامزدیم . هیچ وقت مزه ی اون فخر فروشی که به مذاق اون اقا خوش نیامد رو فراموش نمی کنم .
پدرم به مادرم گفته بود که یه جشن خیلی ساده بگیرید و فقط نزدیکان فامیل رو دعوت کنید .چون حدس میزنم که این دختر زود پشیمون بشه .
روز جشن ساعت ٣ بعداز ظهر بود و هنوز لباس من اماده نبود. با سرعت داشتم به سمت خیاطی که قول داده بود لباسم رو اماده میکنه رانندگی میکردم که تصادف کردم ولی انقدر به راننده ای که ماشینش داغون شده بود التماس کردم که راضی شد فردا برای گرفتن خسارت بیاد دم در خونمون . کارت ماشین رو بهش دادم و شماره تلفن گرفتم و رفتم که لباسم رو بگیرم .
بعد سریع رفتم ارایشگاه و برای ساعت ٧ اماده شدم .
جشن خوب و مختصری بود و من کلی رقصیدم . فقط یادمه که وقتی میخواستن چادر نامزدی منو برش بزنن مادرم نذاشت کسی این کارو انجام بده و خودش انجام داد که مثلا دستش خوش یمن باشه برای زندگی ما.
فک و فامیلهای اقای عاشق هم فقط رو وسایل خونه ی ما قیمت میذاشتن و با تعجب به این پیوند نگاه میکردن .
البته باید بگم خانواده ی خود اقای عاشق فوق العاده مناعت طبع دارن و باید حسابشون رو از فامیلهاشون جدا کرد.
بعد از مجلس ما شدیم لیلی و مجنون دانشگاه . کلی با افتخار با هم قدم میزدیم و کلی خوشحال بودیم . پدرم برای من شرط گذاشته بود که حق ندارم با اقای عاشق زیاد بیرون برم و بعد از ساعت ٨ شب هم اخرین وقتی بود که من باید ساعت ورود به خونه رو میزدم .
دختر خاله ی من که قبلا بهش اشاره کردم که در دوران دانشجویی با ما زندگی میکرد به فاصله ی یک ماه از من نامزد کرد . اونهم با مخالفت شدید خانواده ی خودش.
ولی خانواده ی پسر چنان مراسم نامزدی برای همین خانم گرفتن که سالها زبانزد فامیل بود .( اخه مراسم نامزدی به عهده ی خانواده ی دختر هست ولی چون خانواده ی این دختر مخالف بودن خانواده ی پسر این مراسم رو به عهده گرفتن).
من میدونستم که خانواده ی اقای عاشق مخالف این ازدواج هستن ولی زیاد برام مهم نبود و فکر میکردم میتونم در دلشون جا باز کنم .
یک ماه بعد از جشن نامزدی ما شب یلدا بود که تولد منم همین روز هست.
بیشتر مردم رسم دارن که شب چله برای عروس خانمی که خونه ی مادرشه و هنوز ازدواج نکرده کادو میبرن. یه شب قبل از شب یلدا خانواده ی داماد خاله ام برای دختر خاله ام کادو اوردن ( خانواده ی داماد در شهرستان زندگی میکردن و به خاطر این قضیه اومدن تهران خونه ی ما چون دختر خاله ام با ما زندگی میکرد)
منم خوشحال منتظر شب یلدا بودم که کادو بگیرم . الان که به اون روزها بر میگردم از خودم تعجب میکنم . نمیدونید چقدر منتظر بودم.
شب شد خانواده ی خودم طبق معمول برام کیک گرفتن و منتظر شدیم که خانواده ی اقای عاشق هم بیان .
ولی زهی خیال باطل . نه تنها نیامدن و برام کادو نیاوردن بلکه حتی یه زنگ هم نزدن که بهم تبریک بگن.
ما اصالتا اذری هستیم ( پدر و مادرم) و کسایی که اذری هستن میدونن که این مراسم ها برای اذری ها بسیار مهمه.) من از خجالت نمیتونستم سرم رو بلند کنم و سعی میکردم به روم نیارم که ناراحتم و طبق معمول به شوخی و خنده همه چیز رو برگزار کردم.
اصلا هم از اقای عاشق گله نکردم تا چند روز بعد که دختر خاله ام کادوی شب یلداشو به اقای عاشق نشون داد و کلی پز داد.
من دیگه طاقت نیاوردم وقتی از خونه بیرون رفتیم به اقای عاشق گفتم این چه کاری بود که کردید یعنی من ارزش یه زنگ رو هم نداشتم که بهم زنگ بزنید تبریک بگید؟
و صدام رو بالا بردم ( تن صدای من ذاتا بلند هست) کسی تو کوچه نبود که یهو اقای عاشق دستهاشو دور بازوی من حلقه کرد و شروع کرد به فشار دادن و حرف بیخود زدن.
خیلی جدی گفت که حتما لیاقت نداشتی که بهت زنگ نزدن و ...
نمیدونستم چی کار کنم ؟
