سلام دوستان خوبم مرسی از تبریکات شما . ما از مسافرت برگشتیم خیلی بهمون خوش گذشت تمام سعیم رو کردم که به دختر گلم حسابی خوش بگذره چون شاید این اخرین مسافرت ما تو این کشور باشه . با یکی از دوستهای دختری و مادرش و برادرش (که همکلاسی دختری هست ) رفتیم . اقا اینها بچه ی بندرعباس بودن هر چی که اونجا بود از نظر اونها زیبا نبود میگفتیم ماهی بخوریم میگفتن نه ما مرغ میخواهیم میگفتیم بریم قایق سواری میگفتن نه دایی ما بندرعباس قایق داره . خلاصه کلی ادا داشتن اخرش هم فرداش برگشتن . یعنی 15 ساعت رفت و 15 ساعت برگشت برای 1 روز . خلاصه کلی روی اعصابم بودن خدارو شکر برگشتن .
چند تا خاطره هم براتون تعریف کنم .
اینجایی که رفتیم شهر ساحلی و توریستی هست و ما هم کنار دریا هتل گرفته بودیم . شب اول که توی رستوران ساحلی نشسته بودیم یه پسری از روبروی ما رد شد و به ما لبخند زد البته مودبانه منم در جوابش لبخند زدم . خلاصه گذشت و وقتی داشتیم با دختری پیاده روی میکردیم دیدم که پسره اونجا مغازه داره و به ما سلام داد منم جوابش رو دادم . مغازه اش جایی بود که ما مجبور بودیم هر روز از جلوش رد بشیم . روز بعد وقتی دید ما داریم بهش نزدیک میشیم یه لحظه دیدم با دستش برای دختری بوس فرستاد . منو میگی یهو رگ ترکیم گل کرد . با دوستاش بود بهش به انگلیسی گفتم دیگه این کارو تکرار نکن . دیدم دوستاش خندیدن . دوباره برگشتم بهش گفتم این اخرین باره که این کارو کردی والا من همین الان پلیس ساحلی رو صدا میکنم .پلیس هم به فاصله چند قدم اونور تر بود . سریع عذر خواهی کرد و گفت دیگه تکرار نمیکنه . خلاصه بعد از اون هر وقت از جلوی مغازه اش رد میشیدم خودش رو قایم میکرد و دختری کلی خوشحال بود از این قضیه .
یه شب دیدم دختری میگه چند تا از پسرهای مدرسه شون الان اینجان و این از فیس بوک فهمیده و میخواد اونها رو ببینه (این بچه ها پارسال از این مدرسه فارغ التحصیل شدن ) منم گفتم اشکالی نداره . اومدیم دیدم به به 3 تا پسر کم سن با سیگار توی دستشون یکیشون دستش رو دراز کرد با دختری دست بده که دختری دست نداد . دختری به فارسی به من گفت میشه شما برید منم خیلی جدی (شما فکر کن در حالی که داشتم توی دلم سوت میزدم و میگفتم این با مویییییییییییییییییه) گفتم نه هستم در خدمتتون . خلاصه یه 5 دقیقه ای اینها حرف زدن و برگشتیم دختری شبش همش میخندید و میگفت مامان خیلی بامزه بود ها من بهت گفتم میشه شما بری شما هم خیلی خونسرد گفتید نهههههههههههههههههههههه.
یه شب هم یکی از دوستای دختری که دوست صمیمی دختریه و ساکن این شهره ولی توی مدرسه ی دختریه اومد و مارو شام بردن بیرون خلاصه کلی خوش گذشت.
دختری روز تولدم از صبح هر 5 دقیقه میگفت تولدت مبارک که کلی خندیدیم .
خلاصه دختری پایان نامه ی منو ندیده بود وقتی دید و براش خوندم که تو قسمت تشکر براش فارسی چی نوشتم گریه کرد. البته به انگلیسی کلا پایان نامه ام رو تقدیمش کرده بودم . تو قسمت تشکر من یه پراگراف با اجازه ی استادم فارسی نوشتم به خاطر تشکر از پدر و مادرم و برادرم و برای ماهور هم نوشته بودم خلاصه کلی گریه کرد.
دیروز توی رستوران که بودیم بهم گفت که یکی از دوستان مشترک ما و پدرش براش توی فیس بوک پیغام گذاشته که عمه و پدرش هر کاری میکنن نمیتونن با موبایلش تماس بگیرن دختری هم شماره موبایل خودش رو برای این دوستمون گذاشته بود تا بهشون بده .
بهش میگم با عمه ت سعی کن زیاد گرم نگیری به خاطر بی احترامی که به من کرده . میگه مگه چی گفته ؟ گفتم مگه یادت نیست تو فیس بوکت چی نوشته بود؟ خیلی راحت میگه مامان دلت خوشه ها من الان یادم نیست که دیروز ناهار چی خوردم ؟
یه لحظه دلم گرفت چیزی نگفتم ولی سکوت کردم همراه با بغض . این حق من نبود دخترم .
این عکسهای مسافرت ما این عکسها رو به نیت شما گرفتم .
این عکس دانشگاه منه .


این هم عکس هتل هایی که توی اب ساخته بودنشون

اینم دختری بعد از گرفتن پایان نامه ی من از دفتر که خوشحال بود و پایان نامه ی من دستشه


اینم مجسمه ی دانشگاه من البته عکس بالایی هاااا
