4 ژانویه 2012
سلام من کمی از تاریخ نوشتن مطالب عقب افتادم .ببخشید شب سال نو دختری هوس کرده بود که بریم بیرون و تو جشن این هتلها شرکت کنیم . ما هم جمع شدیم و 22 نفر به خاطر دختری از مراسم توی خونه صرف نظر کردن و رفتیم یه هتلی بیرون شهر. من که دور از جون مثل سگ پشیمون شدم . خود دختری هم فکر نمیکنم بهش خوش گذشته باشه . تازه با دختری هم شب سال نو حسابی جرو بحث کردیم . راه افتادیم تقریبا یه 20 دقیقه از مسیر رو طی کردیم و بچه ها همه منتظر ما بودن . یهو تو ماشین یاد سشوار افتادم . از دختری پرسیدم خاموشش کردی یا نه ؟ ( این سشوار ما وقتی که روشن میشه موتورش داغ میکنه و اگه خاموش بشه تا 10 دقیقه دیگه روشن نمیشه تا عشقش بکشه و روشن بشه . ) یادم افتاد که دختری داشت به سشوار التماس میکرد که روشن بشه ازش سئوال کردم که سشوار رو خاموش کردی یا نه ؟ با لبخند و خنده گفت یادم نیست . میدونید جدیدا میبینم که خیلی بی مسئولیت شده یعنی حتی استکان خودش رو هم بلند نمیکنه .درسته که مستخدم هست ولی خیلی وقتها که این خانم هم نیاموده دیدم که دختری اصلا حاظر نیست کار کوچیکی انجام بده .
بعد با خنده گفت نهایتش اینه که روشن میشه و خودش خاموش میشه . گفتم مگه تو روی تخت روشنش نکرده بودی جلوی ایینه میز ؟ گفت اره. گفتم خوب الان خونه اتیش میگیره اگه دیر برسیم . راستش نگران مدارکمون بودم . خلاصه با جیغ و داد برگشتم وکلی تو راه جلوی 2 تا از دوستاش بهش توپیدم بلکه کمی بهش اثر کنه . ناراحت شد و حس کردم کمی هم گریه کرد ولی زیاد به روی خودش نیاورد.
منم که همینجوری گیج میزنم وقتی هم چیزی میشه بیشتر قاطی میکنم . من برای رانندگی کفش راحتی میپوشم . کفش برداشتم و با دمپایی پشت فرمون نشستم . وقتی وارد خیابون هتل میشدیم باید ماشینها رو توی یه پارکینگ مخصوص پارک میکردیم .رفتیم داخل کلی هم فسان فسان کرده بودیم یهو دیدم یه خارجیه منو یه جوری نگاه میکنه یعنی یاد اون جوک بیافتید که طرف از بالا به شما نگاه میکنه و سوت تحسین میزنه وقتی به کفشات میرسه شیشکی میبنده . این اقا هم همینطور بود . با تعجب مسیر نگاهشو دنبال کردم و دیدم ای داد بیداد با دمپایی رفتم تو . دیگه راه برگشت نبود و تا اخر مجلس بنده با دمپایی لا انگشتی پلاستیکی ابی و سفید در مجلس خودنمایی میکردم . کلا خوش نگذشت ولی خوب به خاطر دل دختری رفتیم باشد که شاید یه روز قدر ما را بداند.
دوستهای نازم دختری یکشنبه ازم جدا شد و رفت مدرسه زیاد میزون نیستم یعنی اصلا میزون نیستم و این نوشته مال قبل بود . ببخشید میام و از یکشنبه مینویسم و از روزهایی که درد دارم و خدا رو صدا میکنم که شاید کوتاه بیاد . برام دعا کنید

. فهمیدم خود نامردشششششه . خلاصه اگه شماها زنگ زدید اونم زنگ زد . خیلی دلم میخواد ماهور حالش رو بگیره و بهش حرفی بزنه ولی از یه طرف هم نمیتونم به ماهور همچین حرفی رو بزنم دلم میخواد خودش به این نتیجه برسه که روی این ادم رو کم کنه . میدونم که خیلی بد رفتار کردم این رفتار از من بعید بود ولی حس کردم با ادمی که از جنس خودم نیست باید مثل خودش رفتار کنم .









