تجربه تلخ من

متاسفم

فقط میتونم بگم متاسفم . این زبون لمپنی که باهاش صحبت میکنید رو در شان خودم نمیدونم که بخوام جواب بدم . اهای اقا یا خانمی که کلمه ی زن گنده و .... مثل نقل و نبات براتون میمونه ایا اینجا شباهتی به زبونی که شما صحبت میکنید داره ؟ انتقاد زیباست ولی شما با دری وری اشتباهش گرفتید.

از این به بعد رمزدار مینویسم حوصله ی چرت و پرت یه مشت ادم بیکار و حرف مفت زن رو ندارم.

رمز رو هم به دوستهای قدیمی خودم میدم .

سمیه و ماندانا یه مامان عزیز و عزیزانی که ایمیل دارید و من میشناسمتون لطفا برام پی ام بذارید

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

11 فوریه 2012

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

جوابیه

خانم محترمی که میایی اینجا هر چی دلت میخواد میگی .

میخوام بدونی که دنیات اینقدر از نظر من کوچیکه که حتی ارزش نگاه کردن هم نداره. شما مواظب زندگی خودت و بچه ات باش . طرز نگاهت به زندگی یه دنیا با من فرق داره پس دیگه لطفا این ورا پیدات نشه . تلنگر هم من احتیاج ندارم در ضمن یادت باشه تلنگر با جفتک خیلی فرق میکنه. اینم از من یاد بگیر برات خوبه.

ببخشید خیلی عصبانی بودم

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دلتنگم

سلام ایرانم دو هفته است که برگشتم خونه مشکلات غیر مترقبه پیش اومد و من تنها کسی رو که فراموش کردم خودم هستم به شدت دلتنگ دخترکم هستم . هفته ی پیش باهاش حرف زدم .نمیتونم سوگواری کنم برای دل خودم چون جو خونه خودش سوگوار هست و غصه ی من فقط و فقط باعث داغون شدن بیشتر مادر وپدرم میشه.

کلاس گرفتم و از هفته ی اینده تدریسم رو شروع میکنم برام دعا کنید مرسی که نگرانم بودید . سعی میکنم زود به زود اپ کنم .

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دلتنگم

سلام ایرانم دو هفته است که برگشتم خونه مشکلات غیر مترقبه پیش اومد و من تنها کسی رو که فراموش کردم خودم هستم به شدت دلتنگ دخترکم هستم . هفته ی پیش باهاش حرف زدم .نمیتونم سوگواری کنم برای دل خودم چون جو خونه خودش سوگوار هست و غصه ی من فقط و فقط باعث داغون شدن بیشتر مادر وپدرم میشه.

کلاس گرفتم و از هفته ی اینده تدریسم رو شروع میکنم برام دعا کنید مرسی که نگرانم بودید . سعی میکنم زود به زود اپ کنم .

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

4 ژانویه 2012

سلام من کمی از تاریخ نوشتن مطالب عقب افتادم .ببخشید شب سال نو دختری هوس کرده بود که بریم بیرون و تو جشن این هتلها شرکت کنیم . ما هم جمع شدیم و 22 نفر به خاطر دختری از مراسم توی خونه صرف نظر کردن و رفتیم یه هتلی بیرون شهر. من که دور از جون مثل سگ پشیمون شدم . خود دختری هم فکر نمیکنم بهش خوش گذشته باشه . تازه با دختری هم شب  سال نو حسابی جرو بحث کردیم . راه افتادیم تقریبا یه 20 دقیقه از مسیر رو طی کردیم و بچه ها همه منتظر ما بودن . یهو تو ماشین یاد سشوار افتادم . از دختری پرسیدم خاموشش کردی یا نه ؟ ( این سشوار ما وقتی که روشن میشه موتورش داغ میکنه و اگه خاموش بشه تا 10 دقیقه دیگه روشن نمیشه تا عشقش بکشه و روشن بشه . ) یادم افتاد که دختری داشت به سشوار التماس میکرد که روشن بشه ازش سئوال کردم که سشوار رو خاموش کردی یا نه ؟ با لبخند و خنده گفت یادم نیست . میدونید جدیدا میبینم که خیلی بی مسئولیت شده یعنی حتی استکان خودش رو هم بلند نمیکنه .درسته که مستخدم هست ولی خیلی وقتها که این خانم هم نیاموده دیدم که دختری اصلا حاظر نیست کار کوچیکی انجام بده .

بعد با خنده گفت نهایتش اینه که روشن میشه و خودش خاموش میشه . گفتم مگه تو  روی تخت روشنش نکرده بودی جلوی ایینه میز ؟ گفت اره. گفتم خوب الان خونه اتیش میگیره اگه دیر برسیم . راستش نگران مدارکمون بودم . خلاصه با جیغ و داد برگشتم وکلی تو راه جلوی 2 تا از دوستاش بهش توپیدم بلکه کمی بهش اثر کنه . ناراحت شد و حس کردم کمی هم گریه کرد ولی زیاد به روی خودش نیاورد.

منم که همینجوری گیج میزنم وقتی هم چیزی میشه بیشتر قاطی میکنم . من برای رانندگی کفش راحتی میپوشم . کفش برداشتم و با دمپایی پشت فرمون نشستم . وقتی وارد خیابون هتل میشدیم باید ماشینها رو توی یه پارکینگ مخصوص پارک میکردیم .رفتیم داخل کلی هم فسان فسان کرده بودیم یهو دیدم یه خارجیه منو  یه جوری نگاه میکنه یعنی یاد اون جوک بیافتید که طرف از بالا به شما نگاه میکنه و سوت تحسین میزنه وقتی به کفشات میرسه شیشکی میبنده . این اقا هم همینطور بود . با تعجب مسیر نگاهشو دنبال کردم و دیدم ای داد بیداد با دمپایی رفتم تو . دیگه راه برگشت نبود و تا اخر مجلس بنده با دمپایی لا انگشتی پلاستیکی ابی و سفید در مجلس خودنمایی میکردم . کلا خوش نگذشت ولی خوب به خاطر دل دختری رفتیم باشد که شاید یه روز قدر ما را بداند.

دوستهای نازم دختری یکشنبه ازم جدا شد و رفت مدرسه زیاد میزون نیستم یعنی اصلا میزون نیستم و این نوشته مال قبل بود . ببخشید میام و از یکشنبه مینویسم و از روزهایی که درد دارم و خدا رو صدا میکنم که شاید کوتاه بیاد .  برام دعا کنید 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دنیای این روزهای من

سلام بر دوستان عزیزم . ببخشید که من دیر به دیر اپ میکنم . ازم خواسته بودید بیشتر از روزمرگیهای زندگیم بنویسم .ولی الان من به شدت درگیر فروش وسایل و پس دادن خونه هستم و خلاصه از نظر روحی هم وحشتناک به هم ریخته هستم هم به خاطر دوری دختری و هم تغییر و تحول بزرگی که در پیش رو دارم حسابی من رو به هم ریخته و میشه راحت گفت داغون داغونم .

احوالات این روزهای من و دختری هم زیاد خوب نیست من مجبور شدم به شدت سر قضیه ی درسش باهاش برخورد کنم تا کمی به خودش بیاد و خود همین قضیه باعث شده زیاد ارتباطمون حالت اولیه ی خودش رو نداشته باشه .

چند روز پیش از دختری سئوال کردم که ایا کلاس تنیس و شنا رو شرکت میکنه خیلی راحت گفت نه توی مدرسه وقت نداره . سئوال کردم کلاس موسیقی رو چی؟ گفت اون رو هم مدتها است که شرکت نکرده . منم حسابی قاط زدم و بهش گفتم که نه سر کلاس ها میری و نه درس میخونی میشه بگی پس چی کار میکنی؟ جوابم رو نداد و سر خودش رو گرم کرد و یه حالتی بهم نگاه کرد که میشد این معنی رو ازش خوند( اه بسه دیگه چقدر گیر میدی) . دیدم خیلی خونسردتر از این حرفهاست البته اتفاق شب قبلش هم بی تاثیر نبود .که الان براتون تعریف میکنم . یه دوستی دارم توی یه شهر دیگه این خانم دو تا بچه داره که دخترش دقیقا با دختری من همسنه . این خانم سالی 8 ماه اینجا نیست و دوبی کار میکنه اینجا هم درس خونده و دخترش مثل دختری من یه مدرسه ی شبانه روزی هست که خیلی ارزون یعنی بهتون بگم که غذای گوشتی در اون مدرسه ممنوعه . یعنی کاملا گیاه خوارن . اون قبلا به من میگفت مدرسه ی دختر شما مثل هتل 5 ستاره میمونه . این دختر سالی 2 بار مادرش رو میبینه .خلاصه اون دختر خانم زنگ زد به موبایل من تا با دختری صحبت کنه ازش سراغ درسهاش رو گرفتم گفت که شاگرد دوم مدرسه شده و شروع کرد نمره هاش رو برای من خوندن . میدونم که مقایسه اصلا کار خوبی نیست ولی قبول کنید که ناخوداگاه ادم این فکر رو میکنه و این تقریبا اختیاری نیست . دیدم ای دل غافل دختر من همه ی نمره هاش نصف اونم نیست هیچ تازه یه درس رو هم افتاده . دیگه خلاصه  قاط زده بودم حسابی . فرداش یواشکی زنگ زدم به برادرم و جریان رو خیلی مختصر بهش گفتم . قرار شد برادرم زنگ بزنه و به دختری بگه که اون هم وسایلش رو جمع کنه تا با من بیاد ایران . این برادر من زنگ زد و شروع به حرف زدن کرد دختری همینطور اشک ریخت و هیچی نگفت از یه طرف جیگرم داشت کباب میشد و از یه طرف دیگه عصبانی بودم در حد بنزززززززززززززززززز.

خلاصه قول داد که تا امتحان فاینال بجنبه و اگه نمره هاش قابل قبول بود بمونه وگرنه باید برگرده ایران . شبش هم من شروع کردم باهاش حرف زدن ولی واقعا یاد خودم افتادم هر وقت مامانم میخواست با من جدی صحبت کنه اصلا گوش نمیدادم و شما منو تصور کنید که داشتم اسمون رو نگاه میکردم و توی دلم سوت میزدم دقیقا دختری هم اینجوری بود.

قرار بود با هم یه روز بریم یه شهر دیگه برای خرید که با این اوضاع کنسل شد .

چند شب بعدش داشتیم شام میخوردیم و مهمون داشتیم که موبایل دختری زنگ خورد اونم دید شماره ی ایرانه هول شد بین بله گفتن و الو گفتن گیر کرده بود گوشی رو برداشت گفت بلوو. خلاصه کلی خندیدیم و دیدم که یه دفعه قیافه ی دختری جدی شد فهمیدم پدرش پشت خطه. شروع کرد باهاش صحبت کردن و خیلی محترمانه بهش گفت که بابا لطفا دفعه ی بعد خواستید صحبت کنید مواظب حرف زدنتون باشید و اگه یه بار دیگه به دایی من توهین کنید دیگه باهاتون صحبت نمیکنم .

پدر ش برگشته بهش گفته ببین من پدرتم اون داییت من از اون مهم ترم دختری هم برگشت گفت شما برای من چی کار کردید که شدید پدرم ؟ فعلا که داییم داره جور شما رو میکشه و از شما به من نزدیکتره . پدرش گفته بود که هر کسی در حد توانش کمک میکنه دختری بهش گفت که شما هیچ تلاشی هم نکردید که توانایی خودتون رو بالا ببرید.

وسط صحبت دیدم که دختری داره داد میزنه اگه مامان من دروغ گفته بود که من نباید از اولی که طلاق گرفته بود میاومدم دیدن شما .فهمیدم پدرش بهش گفته که مادرت یه دروغگوه . اینم داد میزد مامان من اگه ادم بدی بود به اینجا نمیرسید.

اونم گفته بود مامانت دروغ میگه اصلا مدرکی در کار نیست اون الکی میگه درس خوندم . دکترا چه کشکیه ؟ خلاصه دعوایی بود اخرش پدرش بهش گفته بود میدونی چیه اصلا خانواده ی مادرت در شان خانواده ی ما نبودنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن. دختری هم گفت معلومه که شما پایین تر بودید . حالا این وسط دختری هی از کلمات انگلیسی استفاده میکرد اون گاگول هم نمیفهمید میگفت یعنی چی؟ دختری هم از من میپرسید و کلی بساط داشتیم .

بعد از مکالمه هم اومده خوشحال و خندون میگه اخی دلم خنک شد کمی حرصم خالی شد . حالا مامان برام جایزه چی میخری ؟ منو میبری مسافرت برای خریددددددددددددددددددد. خندیدم گفتم این حرفها وظیفه ی تو بود که گفته بشه و جایزه ای در کار نیست. لبخند رو لبش ماسید. 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

مسافرت ما 23 دسامبر 2011

سلام دوستان خوبم مرسی از تبریکات شما . ما از مسافرت برگشتیم خیلی بهمون خوش گذشت تمام سعیم رو کردم که به دختر گلم حسابی خوش بگذره چون شاید این اخرین مسافرت ما تو این کشور باشه . با یکی از دوستهای دختری و مادرش و برادرش (که همکلاسی دختری هست ) رفتیم . اقا اینها بچه ی بندرعباس بودن هر چی که اونجا بود از نظر اونها زیبا نبود میگفتیم ماهی بخوریم میگفتن نه ما مرغ میخواهیم میگفتیم بریم قایق سواری میگفتن نه دایی ما بندرعباس قایق داره . خلاصه کلی ادا داشتن اخرش هم فرداش برگشتن . یعنی 15 ساعت رفت و 15 ساعت برگشت برای 1 روز . خلاصه کلی روی اعصابم بودن خدارو شکر برگشتن .

چند تا خاطره هم براتون تعریف کنم .

اینجایی که رفتیم شهر ساحلی و توریستی هست و ما هم کنار دریا هتل گرفته بودیم . شب اول که توی رستوران ساحلی نشسته بودیم یه پسری از روبروی ما رد شد و به ما  لبخند زد البته مودبانه منم در جوابش لبخند زدم . خلاصه گذشت و وقتی داشتیم با دختری پیاده روی میکردیم دیدم که پسره اونجا مغازه داره و به ما سلام داد منم جوابش رو دادم . مغازه اش جایی بود که ما مجبور بودیم هر روز از جلوش رد بشیم . روز بعد وقتی دید ما داریم بهش نزدیک میشیم یه لحظه دیدم با دستش برای دختری بوس فرستاد . منو میگی یهو رگ ترکیم گل کرد . با دوستاش بود بهش به انگلیسی گفتم دیگه این کارو تکرار نکن . دیدم دوستاش خندیدن . دوباره برگشتم بهش گفتم این اخرین باره که این کارو کردی والا من همین الان پلیس ساحلی رو صدا میکنم .پلیس هم به فاصله چند قدم اونور تر بود . سریع عذر خواهی کرد و گفت دیگه تکرار نمیکنه . خلاصه بعد از اون هر وقت از جلوی مغازه اش رد میشیدم خودش رو قایم میکرد و دختری کلی خوشحال بود از این قضیه .

یه شب دیدم دختری میگه چند تا از پسرهای مدرسه شون الان اینجان و این از فیس بوک فهمیده و میخواد اونها رو ببینه (این بچه ها پارسال از این مدرسه فارغ التحصیل شدن ) منم گفتم اشکالی نداره . اومدیم دیدم به به 3 تا پسر کم سن با سیگار توی دستشون یکیشون دستش رو دراز کرد با دختری دست بده که دختری دست نداد . دختری به فارسی به من گفت میشه شما برید منم خیلی جدی (شما فکر کن در حالی که داشتم توی دلم سوت میزدم و میگفتم این با مویییییییییییییییییه) گفتم نه هستم در خدمتتون . خلاصه یه 5 دقیقه ای اینها حرف زدن و برگشتیم دختری شبش همش میخندید و میگفت مامان خیلی بامزه بود ها من بهت گفتم میشه شما بری شما هم خیلی خونسرد گفتید نهههههههههههههههههههههه.

یه شب هم یکی از دوستای دختری که دوست صمیمی دختریه و ساکن این شهره ولی توی مدرسه ی دختریه اومد و مارو شام بردن بیرون خلاصه کلی خوش گذشت.

دختری روز تولدم از صبح هر 5 دقیقه میگفت تولدت مبارک که کلی خندیدیم .

خلاصه دختری پایان نامه ی منو ندیده بود وقتی دید و براش خوندم که تو قسمت تشکر براش فارسی چی نوشتم گریه کرد. البته به انگلیسی کلا پایان نامه ام رو تقدیمش کرده بودم . تو قسمت تشکر من یه پراگراف با اجازه ی استادم فارسی نوشتم به خاطر تشکر از پدر و مادرم و برادرم و برای ماهور هم نوشته بودم خلاصه کلی گریه کرد.

دیروز توی رستوران که بودیم بهم گفت که یکی از دوستان مشترک ما و پدرش براش توی فیس بوک پیغام گذاشته که عمه و پدرش هر کاری میکنن نمیتونن با موبایلش تماس بگیرن دختری هم شماره موبایل خودش رو برای این دوستمون گذاشته بود تا بهشون بده .

بهش میگم با عمه ت سعی کن زیاد گرم نگیری به خاطر بی احترامی که به من کرده . میگه مگه چی گفته ؟ گفتم مگه یادت نیست تو فیس بوکت چی نوشته بود؟ خیلی راحت میگه مامان دلت خوشه ها من الان یادم نیست که دیروز ناهار چی خوردم ؟

یه لحظه دلم گرفت چیزی نگفتم ولی سکوت کردم همراه با بغض . این حق من نبود دخترم . 

این عکسهای مسافرت ما  این عکسها رو به نیت شما گرفتم .

این عکس دانشگاه منه .

این هم عکس هتل هایی که توی اب ساخته بودنشون 

اینم دختری بعد از گرفتن پایان نامه ی من از دفتر که خوشحال بود و پایان نامه ی من دستشه 

اینم مجسمه ی دانشگاه من البته عکس بالایی هاااا

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()