تجربه تلخ من

4 ژانویه 2012

سلام من کمی از تاریخ نوشتن مطالب عقب افتادم .ببخشید شب سال نو دختری هوس کرده بود که بریم بیرون و تو جشن این هتلها شرکت کنیم . ما هم جمع شدیم و 22 نفر به خاطر دختری از مراسم توی خونه صرف نظر کردن و رفتیم یه هتلی بیرون شهر. من که دور از جون مثل سگ پشیمون شدم . خود دختری هم فکر نمیکنم بهش خوش گذشته باشه . تازه با دختری هم شب  سال نو حسابی جرو بحث کردیم . راه افتادیم تقریبا یه 20 دقیقه از مسیر رو طی کردیم و بچه ها همه منتظر ما بودن . یهو تو ماشین یاد سشوار افتادم . از دختری پرسیدم خاموشش کردی یا نه ؟ ( این سشوار ما وقتی که روشن میشه موتورش داغ میکنه و اگه خاموش بشه تا 10 دقیقه دیگه روشن نمیشه تا عشقش بکشه و روشن بشه . ) یادم افتاد که دختری داشت به سشوار التماس میکرد که روشن بشه ازش سئوال کردم که سشوار رو خاموش کردی یا نه ؟ با لبخند و خنده گفت یادم نیست . میدونید جدیدا میبینم که خیلی بی مسئولیت شده یعنی حتی استکان خودش رو هم بلند نمیکنه .درسته که مستخدم هست ولی خیلی وقتها که این خانم هم نیاموده دیدم که دختری اصلا حاظر نیست کار کوچیکی انجام بده .

بعد با خنده گفت نهایتش اینه که روشن میشه و خودش خاموش میشه . گفتم مگه تو  روی تخت روشنش نکرده بودی جلوی ایینه میز ؟ گفت اره. گفتم خوب الان خونه اتیش میگیره اگه دیر برسیم . راستش نگران مدارکمون بودم . خلاصه با جیغ و داد برگشتم وکلی تو راه جلوی 2 تا از دوستاش بهش توپیدم بلکه کمی بهش اثر کنه . ناراحت شد و حس کردم کمی هم گریه کرد ولی زیاد به روی خودش نیاورد.

منم که همینجوری گیج میزنم وقتی هم چیزی میشه بیشتر قاطی میکنم . من برای رانندگی کفش راحتی میپوشم . کفش برداشتم و با دمپایی پشت فرمون نشستم . وقتی وارد خیابون هتل میشدیم باید ماشینها رو توی یه پارکینگ مخصوص پارک میکردیم .رفتیم داخل کلی هم فسان فسان کرده بودیم یهو دیدم یه خارجیه منو  یه جوری نگاه میکنه یعنی یاد اون جوک بیافتید که طرف از بالا به شما نگاه میکنه و سوت تحسین میزنه وقتی به کفشات میرسه شیشکی میبنده . این اقا هم همینطور بود . با تعجب مسیر نگاهشو دنبال کردم و دیدم ای داد بیداد با دمپایی رفتم تو . دیگه راه برگشت نبود و تا اخر مجلس بنده با دمپایی لا انگشتی پلاستیکی ابی و سفید در مجلس خودنمایی میکردم . کلا خوش نگذشت ولی خوب به خاطر دل دختری رفتیم باشد که شاید یه روز قدر ما را بداند.

دوستهای نازم دختری یکشنبه ازم جدا شد و رفت مدرسه زیاد میزون نیستم یعنی اصلا میزون نیستم و این نوشته مال قبل بود . ببخشید میام و از یکشنبه مینویسم و از روزهایی که درد دارم و خدا رو صدا میکنم که شاید کوتاه بیاد .  برام دعا کنید 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دنیای این روزهای من

سلام بر دوستان عزیزم . ببخشید که من دیر به دیر اپ میکنم . ازم خواسته بودید بیشتر از روزمرگیهای زندگیم بنویسم .ولی الان من به شدت درگیر فروش وسایل و پس دادن خونه هستم و خلاصه از نظر روحی هم وحشتناک به هم ریخته هستم هم به خاطر دوری دختری و هم تغییر و تحول بزرگی که در پیش رو دارم حسابی من رو به هم ریخته و میشه راحت گفت داغون داغونم .

احوالات این روزهای من و دختری هم زیاد خوب نیست من مجبور شدم به شدت سر قضیه ی درسش باهاش برخورد کنم تا کمی به خودش بیاد و خود همین قضیه باعث شده زیاد ارتباطمون حالت اولیه ی خودش رو نداشته باشه .

چند روز پیش از دختری سئوال کردم که ایا کلاس تنیس و شنا رو شرکت میکنه خیلی راحت گفت نه توی مدرسه وقت نداره . سئوال کردم کلاس موسیقی رو چی؟ گفت اون رو هم مدتها است که شرکت نکرده . منم حسابی قاط زدم و بهش گفتم که نه سر کلاس ها میری و نه درس میخونی میشه بگی پس چی کار میکنی؟ جوابم رو نداد و سر خودش رو گرم کرد و یه حالتی بهم نگاه کرد که میشد این معنی رو ازش خوند( اه بسه دیگه چقدر گیر میدی) . دیدم خیلی خونسردتر از این حرفهاست البته اتفاق شب قبلش هم بی تاثیر نبود .که الان براتون تعریف میکنم . یه دوستی دارم توی یه شهر دیگه این خانم دو تا بچه داره که دخترش دقیقا با دختری من همسنه . این خانم سالی 8 ماه اینجا نیست و دوبی کار میکنه اینجا هم درس خونده و دخترش مثل دختری من یه مدرسه ی شبانه روزی هست که خیلی ارزون یعنی بهتون بگم که غذای گوشتی در اون مدرسه ممنوعه . یعنی کاملا گیاه خوارن . اون قبلا به من میگفت مدرسه ی دختر شما مثل هتل 5 ستاره میمونه . این دختر سالی 2 بار مادرش رو میبینه .خلاصه اون دختر خانم زنگ زد به موبایل من تا با دختری صحبت کنه ازش سراغ درسهاش رو گرفتم گفت که شاگرد دوم مدرسه شده و شروع کرد نمره هاش رو برای من خوندن . میدونم که مقایسه اصلا کار خوبی نیست ولی قبول کنید که ناخوداگاه ادم این فکر رو میکنه و این تقریبا اختیاری نیست . دیدم ای دل غافل دختر من همه ی نمره هاش نصف اونم نیست هیچ تازه یه درس رو هم افتاده . دیگه خلاصه  قاط زده بودم حسابی . فرداش یواشکی زنگ زدم به برادرم و جریان رو خیلی مختصر بهش گفتم . قرار شد برادرم زنگ بزنه و به دختری بگه که اون هم وسایلش رو جمع کنه تا با من بیاد ایران . این برادر من زنگ زد و شروع به حرف زدن کرد دختری همینطور اشک ریخت و هیچی نگفت از یه طرف جیگرم داشت کباب میشد و از یه طرف دیگه عصبانی بودم در حد بنزززززززززززززززززز.

خلاصه قول داد که تا امتحان فاینال بجنبه و اگه نمره هاش قابل قبول بود بمونه وگرنه باید برگرده ایران . شبش هم من شروع کردم باهاش حرف زدن ولی واقعا یاد خودم افتادم هر وقت مامانم میخواست با من جدی صحبت کنه اصلا گوش نمیدادم و شما منو تصور کنید که داشتم اسمون رو نگاه میکردم و توی دلم سوت میزدم دقیقا دختری هم اینجوری بود.

قرار بود با هم یه روز بریم یه شهر دیگه برای خرید که با این اوضاع کنسل شد .

چند شب بعدش داشتیم شام میخوردیم و مهمون داشتیم که موبایل دختری زنگ خورد اونم دید شماره ی ایرانه هول شد بین بله گفتن و الو گفتن گیر کرده بود گوشی رو برداشت گفت بلوو. خلاصه کلی خندیدیم و دیدم که یه دفعه قیافه ی دختری جدی شد فهمیدم پدرش پشت خطه. شروع کرد باهاش صحبت کردن و خیلی محترمانه بهش گفت که بابا لطفا دفعه ی بعد خواستید صحبت کنید مواظب حرف زدنتون باشید و اگه یه بار دیگه به دایی من توهین کنید دیگه باهاتون صحبت نمیکنم .

پدر ش برگشته بهش گفته ببین من پدرتم اون داییت من از اون مهم ترم دختری هم برگشت گفت شما برای من چی کار کردید که شدید پدرم ؟ فعلا که داییم داره جور شما رو میکشه و از شما به من نزدیکتره . پدرش گفته بود که هر کسی در حد توانش کمک میکنه دختری بهش گفت که شما هیچ تلاشی هم نکردید که توانایی خودتون رو بالا ببرید.

وسط صحبت دیدم که دختری داره داد میزنه اگه مامان من دروغ گفته بود که من نباید از اولی که طلاق گرفته بود میاومدم دیدن شما .فهمیدم پدرش بهش گفته که مادرت یه دروغگوه . اینم داد میزد مامان من اگه ادم بدی بود به اینجا نمیرسید.

اونم گفته بود مامانت دروغ میگه اصلا مدرکی در کار نیست اون الکی میگه درس خوندم . دکترا چه کشکیه ؟ خلاصه دعوایی بود اخرش پدرش بهش گفته بود میدونی چیه اصلا خانواده ی مادرت در شان خانواده ی ما نبودنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن. دختری هم گفت معلومه که شما پایین تر بودید . حالا این وسط دختری هی از کلمات انگلیسی استفاده میکرد اون گاگول هم نمیفهمید میگفت یعنی چی؟ دختری هم از من میپرسید و کلی بساط داشتیم .

بعد از مکالمه هم اومده خوشحال و خندون میگه اخی دلم خنک شد کمی حرصم خالی شد . حالا مامان برام جایزه چی میخری ؟ منو میبری مسافرت برای خریددددددددددددددددددد. خندیدم گفتم این حرفها وظیفه ی تو بود که گفته بشه و جایزه ای در کار نیست. لبخند رو لبش ماسید. 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

مسافرت ما 23 دسامبر 2011

سلام دوستان خوبم مرسی از تبریکات شما . ما از مسافرت برگشتیم خیلی بهمون خوش گذشت تمام سعیم رو کردم که به دختر گلم حسابی خوش بگذره چون شاید این اخرین مسافرت ما تو این کشور باشه . با یکی از دوستهای دختری و مادرش و برادرش (که همکلاسی دختری هست ) رفتیم . اقا اینها بچه ی بندرعباس بودن هر چی که اونجا بود از نظر اونها زیبا نبود میگفتیم ماهی بخوریم میگفتن نه ما مرغ میخواهیم میگفتیم بریم قایق سواری میگفتن نه دایی ما بندرعباس قایق داره . خلاصه کلی ادا داشتن اخرش هم فرداش برگشتن . یعنی 15 ساعت رفت و 15 ساعت برگشت برای 1 روز . خلاصه کلی روی اعصابم بودن خدارو شکر برگشتن .

چند تا خاطره هم براتون تعریف کنم .

اینجایی که رفتیم شهر ساحلی و توریستی هست و ما هم کنار دریا هتل گرفته بودیم . شب اول که توی رستوران ساحلی نشسته بودیم یه پسری از روبروی ما رد شد و به ما  لبخند زد البته مودبانه منم در جوابش لبخند زدم . خلاصه گذشت و وقتی داشتیم با دختری پیاده روی میکردیم دیدم که پسره اونجا مغازه داره و به ما سلام داد منم جوابش رو دادم . مغازه اش جایی بود که ما مجبور بودیم هر روز از جلوش رد بشیم . روز بعد وقتی دید ما داریم بهش نزدیک میشیم یه لحظه دیدم با دستش برای دختری بوس فرستاد . منو میگی یهو رگ ترکیم گل کرد . با دوستاش بود بهش به انگلیسی گفتم دیگه این کارو تکرار نکن . دیدم دوستاش خندیدن . دوباره برگشتم بهش گفتم این اخرین باره که این کارو کردی والا من همین الان پلیس ساحلی رو صدا میکنم .پلیس هم به فاصله چند قدم اونور تر بود . سریع عذر خواهی کرد و گفت دیگه تکرار نمیکنه . خلاصه بعد از اون هر وقت از جلوی مغازه اش رد میشیدم خودش رو قایم میکرد و دختری کلی خوشحال بود از این قضیه .

یه شب دیدم دختری میگه چند تا از پسرهای مدرسه شون الان اینجان و این از فیس بوک فهمیده و میخواد اونها رو ببینه (این بچه ها پارسال از این مدرسه فارغ التحصیل شدن ) منم گفتم اشکالی نداره . اومدیم دیدم به به 3 تا پسر کم سن با سیگار توی دستشون یکیشون دستش رو دراز کرد با دختری دست بده که دختری دست نداد . دختری به فارسی به من گفت میشه شما برید منم خیلی جدی (شما فکر کن در حالی که داشتم توی دلم سوت میزدم و میگفتم این با مویییییییییییییییییه) گفتم نه هستم در خدمتتون . خلاصه یه 5 دقیقه ای اینها حرف زدن و برگشتیم دختری شبش همش میخندید و میگفت مامان خیلی بامزه بود ها من بهت گفتم میشه شما بری شما هم خیلی خونسرد گفتید نهههههههههههههههههههههه.

یه شب هم یکی از دوستای دختری که دوست صمیمی دختریه و ساکن این شهره ولی توی مدرسه ی دختریه اومد و مارو شام بردن بیرون خلاصه کلی خوش گذشت.

دختری روز تولدم از صبح هر 5 دقیقه میگفت تولدت مبارک که کلی خندیدیم .

خلاصه دختری پایان نامه ی منو ندیده بود وقتی دید و براش خوندم که تو قسمت تشکر براش فارسی چی نوشتم گریه کرد. البته به انگلیسی کلا پایان نامه ام رو تقدیمش کرده بودم . تو قسمت تشکر من یه پراگراف با اجازه ی استادم فارسی نوشتم به خاطر تشکر از پدر و مادرم و برادرم و برای ماهور هم نوشته بودم خلاصه کلی گریه کرد.

دیروز توی رستوران که بودیم بهم گفت که یکی از دوستان مشترک ما و پدرش براش توی فیس بوک پیغام گذاشته که عمه و پدرش هر کاری میکنن نمیتونن با موبایلش تماس بگیرن دختری هم شماره موبایل خودش رو برای این دوستمون گذاشته بود تا بهشون بده .

بهش میگم با عمه ت سعی کن زیاد گرم نگیری به خاطر بی احترامی که به من کرده . میگه مگه چی گفته ؟ گفتم مگه یادت نیست تو فیس بوکت چی نوشته بود؟ خیلی راحت میگه مامان دلت خوشه ها من الان یادم نیست که دیروز ناهار چی خوردم ؟

یه لحظه دلم گرفت چیزی نگفتم ولی سکوت کردم همراه با بغض . این حق من نبود دخترم . 

این عکسهای مسافرت ما  این عکسها رو به نیت شما گرفتم .

این عکس دانشگاه منه .

این هم عکس هتل هایی که توی اب ساخته بودنشون 

اینم دختری بعد از گرفتن پایان نامه ی من از دفتر که خوشحال بود و پایان نامه ی من دستشه 

اینم مجسمه ی دانشگاه من البته عکس بالایی هاااا

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

تولدم مبارک

سلام دوستهای نازم با ماهور اومدیم مسافرت امشب شب یلدا است .جای همتون خالی کنار دریا هستیم و الان توی رستوران ساحلی با دخمل خانومم برای من تولد گرفتیم البته 2 نفری ها یه وقت فکر پارتی نکنین . یلدای همگی مبارک

دوستتون دارم زودی میام مینویسم 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

هفته ی که گذشت 5 دسامبر 2011 تا 12 دسامبر 2011

ماهوری میخوام اتفاقات این هفته رو برات بنویسم تا بدونی.

یه دوستی دارم که از جریان بیمارستان ماهور خبر داره و این خانم با خانواده ی اقای میم هم در ارتباط بوده وقتی که ایران زندگی میکرد . این خانم خیلی از جریان ماهور و پدرش ناراحته و خلاصه زنگ میزنه به پدر ماهور و این جریان رو بهش میگه اونم خیلی خونسرد میگه الان بهشون زنگ میزنم . خلاصه نشون به این نشون که 3 روز بعد زنگ زد. وقتی موبایلم زنگ خورد گوشی رو جواب دادم انگار داره با دوستش حرف میزنه صداش رو با یه کشش خاصی میشنوم سلاممممممممممممممم خوبی ؟ گفتم سلام شما . گفت من فلانی هستم گفتم بفرمایید . گفت زنگ زدم حال ماهور رو بپرسم گفتم ماهور خوبه . یهو با حالت طلبکار اضافه کرد چرا ماهور عمل کرد به من خبر ندادی؟ منم دیگه طاقت نیاوردم و با داد گفتم تو این مدت کجا مرده بودی که من باید بهت خبر بدم ؟ گفتم مگه تو از چی خبر داری که این دومیش باشه ؟ گفت من چند تا شماره از شما داشتم که 2 تاشون رو یه اقایی جواب میده .( توجه کنین میخواست یه تهمت بهم بزنه) گفتم خوب پس چطور الان تماس گرفتی؟ گفت شانسی به این شماره زنگ زدم و گرفت . گفتم چطوری شانسی توی این چند سال این کار رو نکردی؟ گفت حالا که دیگه بسه شماره ی ماهور رو بده . منم مثل خانمهای بی کلاس شروع به سلیطه بازی کردم انگار نه انگار که دکترم .(بخوره تو سرم این مدرک ) خلاصه دیدم حالش خیلی خوبه هر چی من میگم انگار نه انگار با اونم .  بهش گفتم از سر مواد بلند شدی که اینقدر خوشی؟ با خنده میگه تو ایران بودی با ادب تر بودی چقدر بی ادب شدی!!!! یعنی دلم میخواست خودم رو بکشم ولی صداش رو نشنوم بهش گفتم فقط چون من میخوام بیام ایران ماهور تو شرایط بحرانیه پس گوش کن که یه چیز میگم اگه میخوای فقط یه بار زنگ بزنی و دیگه به ماهور زنگ نزنی حق نداری زنگ بزنی ولی اگه میتونی مثل ادم یه ارتباط مداوم با بچه ات داشته باشی میتونی بهش زنگ بزنی .

بچه پررو برگشته میگه اینش دیگه به تو مربوط نیست که منم امپر چسبوندم داد زدم که یه کاری نکن که برگشتم ایران مادرت رو به عزات بشونم برم از دستت بابت ندادن نفقه به ماهور تو این 7 سال شکایت کنم . برگشته به من میگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی . فکر کنم موهای سرم مثل اینیشتن سیخ شده بود . گفتم باشه پس بچرخ تا بچرخیم . یهو با کمال پررویی برگشته میگه . نانازی بانوووووووووووووو چرا اینقدر عصبانی هستی؟ یعنی به خدا میخواستم کله ام رو بکوبم به دیوار نمیدونستم جواب این دیوونه رو چی باید بدم . هر چی میگفتم با القابی مثل نانازی بانو و مهربون من و این .... مواجه میشدم فهمیدم که حالش خوب نیست به قول پدرم همیشه میگفت با 2 قشر صحبت کردن مثل اب ریختن روی مرغابیه . یکی خانمهای فاسد و یکی ادمهای معتاد . واقعا اون لحظه به حرفش رسیدم . گفت چرا ماهور اومد ایران به ما سر نزد ؟ گفتم ببخشید یادمون نبود بیاییم عرض ادب . بهش گفتم به ماهور گفتم که اگه روش میشه از داییش اجازه بگیره بیاد اونجا ولی ماهور روش نشد که اجازه بگیره . برگشته میگه دایییییییی کیه ؟ یهو انگار خنجر تو قلبم کردن گفتم دایی کسیه که نقش توی بیغیرت رو توی زندگی دخترت بازی میکنه . گفتم همون کسی که بهترین امکانات رو برای بچه ی توی ادم عوضی فراهم کرده و گفتم و گفتم . اخرش برگشته میگه ماهور یه ....(فامیلی نحس خودش رو) اصیله داد زدم که باید بدونی که ماهور دنبال عوض کردن فامیلیشه و  این فامیلیتون بخوره تو سر خودت و همه ی فامیلهات .ولی انگار با دیوار حرف زدم و اخرش هم شماره ی ماهور رو بهش دادم که جمعه بهش زنگ بزنه . بعد از تموم شدن تلفن داشتم گریه میکردم که دیدم از یه شماره ی ناشناس برام اس ام اس اومد به این مضمون ناناز بانو نبینم دیگه حرف زشت بزنی مهربون بانوی من .تعجبعصبانی. فهمیدم خود نامردشششششه . خلاصه  اگه شماها زنگ زدید اونم زنگ زد . خیلی دلم میخواد ماهور حالش رو بگیره و بهش حرفی بزنه ولی از یه طرف هم نمیتونم به ماهور همچین حرفی رو بزنم دلم میخواد خودش به این نتیجه برسه که روی این ادم رو کم کنه . میدونم که خیلی بد رفتار کردم این رفتار از من بعید بود ولی  حس کردم با ادمی که از جنس خودم نیست باید مثل خودش رفتار کنم .

دیروز ماهوری اومدی خونه و کلی بعد از 2 هفته که دیدمت خوشحال شدم کلی خندیدی ولی وقتی از نمره هات پرسیدم هی حرف تو حرف میانداختی تا ادامه ندم .

خلاصه وقتی دیدی جدی شدم گفتی که نمره هات تعریف ندارن و درسی رو که هر ترم 18 یا 19 میشدی رو افتادی. من هیج وقت دست روی تو بلند نکردم که بترسی ولی دیدی که دیروز از شدت ناراحتی گریه کردم میدونی چرا؟

دلم برای خودم سوخت که دلم رو به اینده ی روشن تو خوش کردم . کی میخوای درس بخونی مثل من باید سرت به سنگ بخوره تا درس بخونی؟

نباید به فکر پدربزرگی باشی که تو سن 75 سالگی هنوز داره کار میکنه تا من و تو اینجا راحت باشیم . نباید به داییت فکر کنی که تمام افتخار زندگیش تویی که یه روزی به یه جایی برسی؟

نباید به مادرت فکر کنی که این همه رنج رو تحمل کرده تا تو رو اینجا برسونه .

دیروز گریه کردم و تو هم پا به پای من اشک ریختی ولی نفهمیدی مامان چه دل خونی داره از این زندگی از این رفتن و از این ماندن تو .

بازم با همه ی اینها دوستت دارم و میدونی که عاشقت میمنونم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

مخاطب خاص دارد

مردمان : این توصیه ها را یک مشاور روانشناس برایم گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم.

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

همه مردها بد نیستند.

نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.

بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.

پ.ن :لیلی سا عزیز من همچنان در فرستادن پی ام توی وبلاگت مشکل دارم.

پ.ن: شادی عزیزم تو این متن دقت کن .

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

29 نوامبر 2011

مدرسه ی ماهور طوریه که هر هفته 2 بار میتونیم بهشون زنگ بزنیم. یعنی مدرسه بهشون موبایل داده ولی تو روزهای خاص و ساعتهای خاصی میتونیم بهشون زنگ بزنیم . اون ساعتها خیلی محدوده یعنی  شاید نیم ساعت بشه کل ساعتی که میتونیم بهشون زنگ بزنیم . هفته ی پیش موبایل ماهور خاموش بود بعد از اینکه رفت مدرسه باهاش صحبت نکرده بودم .از دوستاش سراغش رو میگرفتم و میدونستم که حالش خوبه . هفته ی پیش که موبایلش خاموش بود زنگ زدم مدیر مدرسه شون ولی مدیر گفت که توسفره و نمیتونه کاری انجام بده . از دیروز یکی از منشی ها رو کچل کردم و بهش اولتیماتوم دادم که اگه امشب نتونم با ماهور صحبت کنم شبونه بلند میشم میام مدرسه . این مدرسه قانونش اینه که بعد از ساعت 6 حق نداریم بریم مدرسه چون نگهبانی بهمون اجازه ی ورود نمیده.خلاصه امروز که زنگ زدم و با ماهور صحبت کردم . خیلی خوشحال بودم راستش رو بخواهید تو این دو سه روز گذشته چند بار از شدت دلتنگی حاضر شدم برم مدرسه شون ولی با خودم جنگیدم که نباید برم چون ماهور باید به نبودنم عادت کنه . هر چندخیلی این چند روز گریه کردم میدونید این جنگیدن با حس مادرانه خیلی ازم انرژی میگیره و خیلی بیحوصله و بی طاقت بودم . با ماهور حرف زدم مثل همیشه پرانرژی بود جالبه که وقتی میره مدرسه فارسی حرف زدن براش سخته و مجبوره خیلی کلمات رو انگلیسی بگه تا منظورش رو بفهمونه .خلاصه کلی حرف زدیم و حرف به ناظمشون کشید گفت که مامان یه چیزی میخوام برات تعریف کنم ولی میترسم گریه کنی . بهش قول دادم که گریه نمیکنم و ماهور برام توضیح داد . قضیه این بوده که اینها توی مدرسه شون مختلط هستن ولی ارتباط با پسرها براشون خیلی نامحدود نیست یعنی نمیتونن توی کلاس با پسرها تنها بمونن کل کلاسها دوربین مخفی داره با این حال خود کادرمدرسه خیلی کنترل میکنن . امروز گفت که چشماش درد میکرده ودر طول تی تایم توی کلاس استراحت میکرده که یکی از پسرها میاد بهش میگه بیا از کلاس بیرون و این شروع میکنه با پسره جر و بحث کردن که میخوام توی کلاس بمونم . خلاصه کار به ناظم میکشه و ماهور از شدت ناراحتی شروع به گریه میکنه . ماهور هم مثل من خیلی سخت گریه میکنه و وقتی به گریه بیافته گریه اش بند نمیاد . ناظم مدرسه اشکاش رو پاک میکنه و بهش میگه که من میدونم تو هیچ وقت  سایه ی پدربالای سرت نبودن ولی من الان به جای پدرت اشکهای تو رو پاک میکنم و این حرف باعث میشه که ماهور تا چند ساعت به هق هق خودش ادامه بده خلاصه وقتی داشت اینو تعریف میکرد اشکم بند نمیاومد و ماهور هم از اون طرف با من هق هق میزد و میگفت که مامان من فردا امتحان دارم تو رو خدا گریه نکن . حالاخودش بدتر از من گریه میکرد.خلاصه من و به جون خودش قسم داد که گریه نکنم ولی وقتی مکالمه ی ما تموم شد این گلوی من از شدت بغض ورم کرد و درد وحشتناکی گرفت . عکس ماهور روی تلویزیون خونه است و نگاه به عکس اون همراه با اهنگ لالایی ویگن باعث شد که دیگه نتونم اروم بشم . انگار اشکهام بند نمیاومد و من سرسختانه میخواستم در مقابلش مقاومت کنم ولی دیگه شروع کردم به داد زدن و گریه کردن . این حق ماهور از زندگی نبود . رفتم سر تلفن تا به اون پدر نامردش زنگ بزنم و بهش بگم که ماهور بهش احتیاج داره ولی میدونستم که اینم جواب نمیده چون قبلا این کار رو کرده بودم . من موندم و یک دنیا استیصال و یک دنیا درد توی سینه و اینکه من باید قوی باشم ولی الان من   شدم مصداق این شعر که :

 پشت این بـغض ،بیدی لرزان نشسته
کــــه خیـــال میکرد بـــا این بـــادهــــا نمیلرزد....!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

سزگذشت من قسمت 16

این جریان مال قبل از تولد ماهوره . یه روز اومد سر کار دنبالم باید میرفتیم دماوند .ترافیک وحشتناک بود اون موقع یه ترمینالی توی شرق تهران بود که خیلی کوچیک بود و مینی بوسهای دماوند و رودهن از اونجا حرکت میکردن . ساعت تقریبا 9 بود رسیدیم ترمینال .اخرین ساعاتی که ماشین میرفت ساعت 9 شب بود . قبلش میخواستیم برای خونه خرید کنیم که من پولش رو دادم و بهش گفتم که دیگه پول ندارم برای کرایه .

گفت نگران نباش من پول دارم . پول توی خونه داشتم ولی همه رو همراهم نیاورده بودم . نزدیکیهای ترمینال شروع کرد که باید برای مادرم کادو بخریم و از این حرفها . منم عصبانی شدم و گفتم که این کارا مال وقتیه که خودت بری سر کار بعد تصمیم بگیر با پولهات چی کار کنی؟ همینطوری جرو بحث ما بالا گرفت داشتیم پیاده میاومدیم و میخواستیم وارد ترمینال بشیم یهو توی خیابون یه کشیده زد تو دهن من . خداییییییی من دهنم پر خون شده بود و همینطور گریه میکردم رفتم سمت دستشویی کثیف ترمینال و با گریه صورتم رو شستم که به ماشین دماوند برسم . بعد از 5 دقیقه برگشتم و دیدیم که اقای میم نیست . هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود . یه راننده بهم گفت خواهر دنبالش نگرد سوار ماشین شد و رفت سمت میدون امام حسین . میدونستم میدون امام حسین نزدیک خونه ی زن داییشه که باهاش میشست پای منقل . میدونستم میره اونجا . عین احمقها دویدم یه ماشین دربست گرفتم و خودم رو رسوندم خونه ی زن داییش . رفتم تو در حالی که لبم به طور وحشتناکی ورم کرده بود . دیدم اقا دراز کشیده و یه باش هم زیر دستش . رفتم بوسش کردم که کسی نفهمه ما قهریم هر چند که اون موقعها فکر میکنم خودم رو خیلی به خریت زده بودم اخه اون لب ورم کرده و چشمهای قرمز حکایت قصه ی تلخ زندگی من بود ولی من فکر میکردم که همه کورن و کر هیچ کی نمیدونه که من بدبختم .خلاصه عین ادمهای اویزون شب موندم اونجا و صبحش رفتم سر کار انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . اینم از این از این اتفاقها زیاد افتادن که چند تاشون برام خیلی پررنگ موندن . میدونید حقارت یعنی همه ی این چیزها . واقعا اگه اول عاشق خودتون نباشید نمیتونید عاشق کسی بشید . این رو همیشه یادتون باشه که شخصیت خودتون رو برای خودتون جدی بگیرید که بقیه هم همین کار رو بکنن . من خیلی بچه بودم امیدوارم که ماهور هیچ وقت کارهای منو انجام نده .واقعااز ته دل ارزو میکنم که هیچ دختری خودش رو دست کم نگیره به هوای عشق وعاشقی که عشق و عاشقی مال قصه هاسو واقعیت زندگی ما با قصه ها فرق میکنه . 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()