تجربه تلخ من

هفت

خلاصه خانواده ی اقای عاشق رفتن و من موندم یه پدر عصبانی ( از اینکه بی خبر رفته بودم و مامانم بدون مشورت با ایشون به من اجازه داده بود) و مادری که از شدت عصبانیت فشارش رفته بود بالا و فامیلی که هاج و واج منو نگاه میکردن.

به شدت گریه میکردم و به اقای عاشق زنگ زدم که بیا و ببین چی شده!! اونم خودشو رسوند خونه ی ما و شروع کرد به قصه بافتن که چون مامانم اینا دستشون خالیه و نمیتونن منو کمک کنن به همین خاطر ناراحت بودن و این حرفها رو زدن و شروع به

گریه کرد. پدرم حرفی نزد و فقط بهش گفت که مرد گریه نمیکنه و مامانم هم راهی بیمارستان شد و من تموم صورتم باد کرد و شد مثل بادکنک.

از اونجایی که ما همه ی کارها رو انجام داده بودیم دیگه نمیشد کاری کرد و منم که اصلا دلم نمیخواست این جریان به هم بخوره حسابی داشتم همه چیز رو راست و ریس میکردم.

جالبه که بدونید ما اون موقع ٢٠٠٠٠٠ تومان از دختر دایی اقای عاشق برای عروسی قرض کرده بودیم و بقیه ی پول  وام ازدواج بود و کمی کارکرد خود اقای عاشق بود و یا پولهای خودم .

فردای این جریان ما رفتیم کارت حنا بندون را پخش کنیم ( اخه جایی که پدرم برام حنا بندون گرفته بود کارت ورودی داشت ) . باید میرفتیم سمت خونه ی مادر بزرگم که برای داییم اینها کارت ببریم . مادرم گفت که حالا که اون سمت میرید منم با خودتون ببرید.

ماشین پدرم دست ما بود و من هم به مامانم گفتم که اشکالی نداره و میتونه با ما بیاد.

من جلوی ماشین نشسته بودم که مادرم به من گفت که درست نیست وقتی من هستم تو جلو بشینی و من جای خودم رو با مادرم عوض کردم .( اخه نمیدونم چرا این قضیه برای مامانم خیلی مهم بود)

قیافه ی اقای عاشق رفت تو هم و وقتی که مادرم منزل مادر بزرگم پیاده شد من و اقای عاشق شروع به جرو بحث کردیم و در همین حین اقای عاشق با پشت دستش انچنان به دهن من کوبید که خون از لب من راه افتاد. من اولش شوکه شدم ولی سریع طبق معمول خودمو جمع و جور کردم تا اوضاع از این بدتر نشه و از این مورد هم چیزی به پدر و مادر خودم نگفتم .

چون بعد از مدتها شروع به نوشتن کردم اجازه بدید  که همین جا هم تمومش کنم تا قسمت بعدی.

دریای نازم مرسی بابت کامنتهای زیبات . میگل طبق معمول ایمیل تو رو جایی نوشته که خودش هم نمیدونه کجاست ؟ و ارشیو یاهو مسنجر میگل هم فعال نیست که ازش استفاده کنم اگر لطف کنی ممنون میشم ایمیل جدیدت رو داشته باشم .

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٦/٢٤ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()