تجربه تلخ من

یک ایمیل

 

 

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

 

                           به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 

                                  به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

 

 

                        به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

 

درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

                به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  | BestIranGroups

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جلیل کیان مهر

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

مشکل میگل 14 ژانویه 2011

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

میگل و دردسر جدید 11 ژانویه 2011

مادر بودن خیلی سخته . تازه تازه این سختی داره تو تمام وجودم رخنه میکنه . شاید شیرین ترین و سخت ترین قسمت وجود یه زنه و وقتی سخت تر میشه که بخواهی نقش مادر و پدر رو با هم ایفا کنی .

سال بعد باید میگل انتخاب رشته کنه و ما با هم زیاد روی این موضوع بحث کردیم. میگل چون به شدت در فیزیک و ریاضی با استعداد من ازش خواستم که بره در رشته های فنی و مهندسی ولی دختر من علاقه ی عجیبی به طراحی لباس و فشن دیزاینر شدن داره . خلاصه من بهش قول دادم که وقتی درسش تموم شد برای دوره های این رشته بفرستمش فرانسه یا ایتالیا و اینو بهش گفتم به شرطی که در رشته ی دیگه ای درس بخونه مثل مهندسی یا پزشکی . لطفا نخواهید که منو مجاب کنید همه که نباید مهندس و دکتر بشن ولی چون میگل این استعداد رو داره حیفه که ازش استفاده نکنه خلاصه با هم صحبت کردیم و قرار ما این شد که من به قولم عمل کنم و میگل هم به درسش برسه.

چند روز پیش میگل برام یه نامه نوشته بود ( گفته بودم با این که با هم تلفنی و اینترنتی حرف میزنیم ولی به نوشتن نامه خیلی علاقه داره). توی نامه نوشته بود دلش میخواد خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و اون الان دختر عاقلی شده و من حق ندارم در مورد زندگی و اینده ی اون تصمیم بگیرم فقط باید راهنماییش کنم .بدون اینکه به موضوع انتخاب رشته اشاره کنه این مطلب رو به صورت کلی عنوان کرده بود .نوشته بود که دوست داره من دوستش باشم تا مادرش و اینکه من تا الان مادر بدی براش نبودم ولی اون میخواد که من بهترین مادر دنیا باشم .

حرفش کاملا منطقی و درسته ولی منطق من با اون فرق میکنه بهش تلفن کردم و باهاش صحبت کردم بهش توضیح دادم که زندگی و اینده کاملا نا مشخصه و اگر یه روزی خدای نکرده تو موقعیت من قرار بگیره پدری نداره که حمایتش کنه و شاید من هم وجود نداشته باشم ازش خواستم که منطقی تصمیم بگیره گفتم که من نمیگم به علاقه ی خودش پشت کنه باید که به اون علاقه احترام بذاره و من هم اینو درک میکنم به همین خاطر قولی رو که بهش دادم رو انجام میدم .

دیگه بهتر از این تو توانم نیست باهاش صحبت کنم و حس کردم که گفتنیها رو گفتم ولی در کمال ناباوری بهم گفت که اصلا منظورش این نبوده و من باید خودم حدس بزنم که در چه موردی اون به استقلال خودش اهمیت میده .

بهش گفتم که واضح با من صحبت کنه تا من هم بتونم واضح باهاش صحبت کنم  بهم گفت که فردا برام نامه مینویسه و منظورش رو میگه ولی نمی دونم چرا دلم شور میزه فکر کنم با توجه به بی تفاوتی پدرش میخواد که با اون ارتباط بگیره نمیدونم اینها همش حدس و گمانه هیچی نمیدونم ولی مضطربم به شدت و حس خوبی ندارم .

نکنه به کسی علاقه مند شده ؟ ای خدا اگه این حرف رو به من بگه من چی باید بگم ؟ چطوری باید برخورد کنم چطوری باید به این احساس جهت بدم تا بفهمه که الان برای این چیزها زوده. نمیدونم هر کی میتونه کمکم کنه میدونم همه ی اینها حدس و گمانه ولی میخوام برای همه ی اینها امادگی داشته باشم .

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

میگل مامان 4 ژانویه 2011+ عکس

یکشنبه دخترم تعطیلاتش تموم شد و برگشت . وقتی میاد خونه خیلی خوشحاله و وقتی خونه است دلش برای مدرسه تنگ میشه و همش یاد مدرسه میکنه و اینکه اونجا بهش خیلی خوش میگذره. ولی وقتی میخواد بره بغض میکنه و این من رو اتیش میزنه . نمیدونم هیچی نمیدونم اینکه زندگی بی سروسامانم رو چه جوری جمع کنم . میگل کجای این زندگی قرار داره و من کجای این زندگی .

وقتی میخواستم میگل رو ببرم چند تا از دوستام هم اومدن برای اینکه تصمیم بگیرن در مورد بچه هاشون . مدرسه ی میگل گرونه و بچه های اینجا بیشتر دانشجو هستن و اینه که تصمیم گیری براشون سخته . نمیخواستم اونا اشک میگل رو ببینن و برای همین وقتی تنها شدیم دیدم که اشکهاش جاری شد به جای اینکه دلداری بدمش دعواش کردم و گفتم جلوی بقیه نباید گریه کنه اونم سریع حرفم رو گوش کرد . الهی بمیرم براش که اینقدر این بچه با این سن کم زجر کشیده و من یه مادر بی لیاقتم که نتونستم اونو اروم کنم و الان بعد از ٢ روز از سر درد دارم میمیرم وقتی یاد چشمهای اشک الودش می افتم . میگل از اون دسته بچه هاست که زیاد با درس میونه نداره و باید حتما برای درس خوندن هلش داد . من خودم سخت مشغولم که درسم رو تموم کنم به همین خاطر توی خونه موندنش براش مثل سم میمونه . اخه یا پای اینترنت یا تلویزیون. این مدرسه خیلی با انظباط و چون شبانه روزی هست خیلی به نظم اهمیت میده کاری که میگل زیاد خوشش نمیاد.

موندم من سال دیگه چطوری میخوام بذارمش اینجا و برگردم ایران . منطقم میگه کار درستی میکنم و احساسم داره منو داغون میکنه که من بدون میگل نمیتونم زندگی کنم .

میگل نازم میدونم یه روزی اینجا رو خواهی خوند . فقط میخوام که مامان رو به خاطر تمام کوتاهیها و قصوراتی که در مورد تو شده ببخش . ببخش اگه نتونستم مادر خوبی برات باشم . ببخش که هیچ وقت حرف دلت رو نفهمیدم . ببخش که زندگیم هیچ وقت اروم نبوده . ببخش که وقتی بهم احتیاج داشتی اینقدر در مشکلات غرق بودم که ترجیح دادی در قلب کوچیک خودت رو به روی من باز نکنی . فقط بدون تنها دلخوشیم تو زندگی تو بودی و درس بهانه ای بود برای اینکه بتونم اینده ی تو رو بسازم .

اینم عکس من و میگل که بهتون قول داده بودم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

اگهی

دوستان عزیز اگه کسی پسورد نداره لطفا برای من ایمیل یا ادرس وبلاگ بذاره .چون من نمیدونم برای کی فرستادم برای کی نفرستادم.

مرسی

در مورد عکس هم ازم سئوال کردید من همون اقای اولیییییییی هستم .

شوخی کردم من همون نفر دوم هستم که روسری سرم بود ولی خودمونید نابغه اید ها. خوب بین دو تا خانم خوب معلومه شما که سن منو میدونید تشخیص میدید کدوم منم . پس جایزه بی جایزههههههههه.

خودم هم از شما نابغه ترم که این عکس رو انتخاب کردم میخواستم زیاد از مغزتون استفاده نکنید اخه حیفههههههه.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

میگل

امروز میگل از من یه قران خواست که به انگلیسی نوشته شده باشه تا بتونه اون رو بخونه . با هم رفتیم برای خرید کتاب و من ترجیح دادم که کتابی تو سایز کوچیک براش بخرم تا ببینم اصلا علاقه مند به خوندنش هست یا فقط میخواد یه صفحه بخونه و دیگه ادامه نده.

از اونجا که من شدیدا اعتقاد دارم که ایمان ما به خدا میتونه در خیلی جاها به ما کمک کنه دوست داشتم که میگل این کتاب رو بخونه . مدرسه ی میگل مسیحی هستن و این هم وقتی میبینه که اونها کتابهای مذهبیشون رو میخونن خیلی به این کار علاقه مند شده . مثل اونها هر شب وقتی میره تو رختخواب دعا میکنه و قبل از غدا و بعد از غذا هم خدا رو شکر میکنه .

بر خلاف نظر من امشب تا صفحه ی ٢٠ کتاب رو خوند و از من سئوالاتش رو پرسید منم تا اونجا که تونستم راهنماییش کردم .

یکی از سئوالاتش این بود که چرا تو قران نوشته ما فقط خدا رو میپرستیم و این نشون میده که ما مذاهب دیگه مثل هندو رو قبول نداریم . در حالی که مجسمه برای اونها فقط سمبل هست و اونها هم به خدا ایمان دارن ولی برای خدای خودشون یه شکل ساختن که قابل لمس باشه.

بهش گفتم همه ی مذاهب و همه ی ادیان ها نهایتا به خدایی میرسن که ما میپرستیم ولی وقتی ما میتونیم مسیر رو مستقیم بریم چرا پیچ بزنیم ؟ گفتم به جای اینکه ادمها مار بپرستن چرا خالق اون رو نپرستن . در حالی که ما به همه ی اعتقادات احترام میذاریم ولی مسیر مستقیم خودمون رو میریم .

قانع شد و گفت که من این حرفها رو به دوستهایی که هندو هستن خواهم گفت . یهو دادم رفت هوا که تو با کسی کاری نداشته باش و کاری رو که میدونی درست انجام بده . میترسم بره حرف بزنه اخه هندو ها شدیدا مذهبی هستن و اگه کسی برخلاف میلشون حرف بزنه حالش رو میگیرن .

اینم که کلا کله ی پر بادی داره . حالا باید فردا بهش بیشتر توضیح بدم قبل از اینکه بره گند بزنه . چون هنوز بچه است و یارای بحث کردن رو نداره .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()