تجربه تلخ من

پسورد

سلام من همه ی دوستان پسورد رو فرستادم هر کسی دریافت نکرده لطفا دوباره برام پیام بذاره.

مرسی

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

بودن با میگل 22 اکتبر 2010 ( 29 مهر 1389)

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دعوت به بازی

دوستای مهربون من رو به یه بازی دعوت کردن :

١- بهترین اتفاق زندگیم ؟

تولد میگل و پذیرش در مقطع دکتری

٢- بهترین تصمیمی که گرفتم ؟

ادامه ی تحصیل بعد از ١٢ سال که از گرفتن مدرک لیسانسم گذشته بود اونم در یک کشور دیگه .

٣-بدترین تصمیمی که گرفتم ؟

ازدواج

۴- بزرگترین پشیمونی؟

اعتماد بیجا به دوستان

۵-چه کسی در زندگیم تاثیر گذاره؟

دو تا دوست دارم یکی به اسم مینا و یکی هم دوستی دارم که هیچ وقت ندیدمش ولی الان بعد از ١٠ سال تاثیر گذارترین هست در زنگیم .

۶- بزرگترین ارزوم .

خوشبختی می گل و اینکه بتونم یه زندگی خوب براش بعد از این همه سختی فراهم کنم و همینطور جبران زحمات برادرم و پدر و مادرم.

٧- به معجزه اعتقاد داری؟

بله معجزه همون نیروی مثبتی هست که ما به طبیعت میدیم و اون به ما به صورتهای مختلف برمیگرده مثل همینکه ما بهش میگیم معجزه

٨- چقدر خوش شانسی؟

خوش شانسی هم چیزی هست که ما خودمون جذبش میکنیم من به نیروی جذب اعتقاد دارم و همین میتونه منبع خوش شانسی باشه.

٩- خیانت عشق و دروغ مکمل هم!!

من عشق رو به صورت افلاطونی اصلا قبول ندارم یعنی عشق فقط عشق مادر به فرزند و عشق خدا به بنده هاش هست . خیانت هم یه تعریف نسبی داره که من هر جایی نمیتونم این کلمه رو به کار ببرم . چون چیزی که از نظر ما خیانته شاید از نظر کسی که اون کار رو انجام میده و در اون شرایط هست این معنی رو نداشته باشه.

١٠- از کی خیلی بدت میاد؟

از دوستی قدیمی به اسم نگار که بعد از ۵ سال دوستی در غربت بلایی به سرم اورد که هنوزم تبعات اون رو دارم میکشم .

١١- تا حالا دل کسی رو شکوندی؟

بله این اتفاق تو زندگی همه میافته ولی امیدوارم که منو بخشیده باشه.

١٢- چرا این اسمو برای وبم انتخاب کردم؟

 من این وب رو به خاطر میگل راه انداختم و هیچ کس به جز میگل تو این مسیر سختی که من انتخاب کردم زجر نکشید . یعنی این بچه همراه من تمام غمهام رو به دوش کشید.

١٣- از بچه های وب چه کسی رو دوست دارم؟

نسبت به سفید برفی یه حس خاصی دارم البته خیلی ها رو دوست دارم ولی این بچه خیلی مهربونه.

١۴- تعریف خودم از زندگی خودم؟

یه زندگی خیلی سخت که به همه چیز به سختی رسیدم . یعنی به قول یه هنرپیشه اگر میدونستم که کی کلافه زندگی منو بافته حتما ازش میخواستم که اونو بشکافه و از اول ببافه .

١۵- خوشبختی ؟

خوشبختی زندگی کردن در همین زمان هست نه اینده نه گذشته .

کلام اخر:

موفقیت برای همه

مرسی از اینکه منو به این بازی دعوت کردید و شرمنده از اینکه من این بازی رو نصفه و نیمه انجام دادم .

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

سلام

سلام من از این به بعد مطالبم رو با رمز مینویسم . اگر کسی رمز خواست برام پی ام بذاره حتما براش میفرستم . در ضمن دوستای مهربون چند نفر از من خواستن که عکس میگل رو بذارم من حرفی ندارم ولی فقط باید دوستام رو بشناسم و بدونم که افتخار دوستی با چه کسانی رو دارم . لطفا کمی از خودتون هم برام بنویسید. ادرس وبلاگ و ایمیل یادتون نره.در ضمن بچه ها میشه یکی به من توضیح بده گوگل ریدر چیه چون من هیچ اطلاعی در موردش ندارم حوصله سرچ هم ندارم . ممنون میشم

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

8 اکتبر 2010 - 16 مهرماه 1389

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

امروز

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

دهم

میخوام یه قسمت دیگه از این سرنوشت رو بنویسم.

خلاصه حنابندون تموم شد و فرداش قرار بود من عروس بشم. من به خاطر اینکه کارهای حنابندون رو خوب انجام داده بودم یعنی ارایشگاه خوب و تالار خوب و ... و برای اینکه رو دستمون زیاد خرج نمونه کارهای عروسی رو به کمترین نرخ انجام دادم یعنی یه ارایشگاه درجه 3 و باشگاه افسران نزدیک مهراباد هم مراسم عروسی بود.

رفتم ارایشگاه و وقتی ارایشگر درستم کرد تو ایینه نگاه کردم به خودم خندیدم به قدری بیخود ارایشم کرده بود که هنوزم وقتی فیلمم رو میبینم میخندم .

باید ساعت 4 اماده میشدم ولی اقای داماد ساعت 5 اومد دنبالم اونم با موهای خیس . یعنی حتی ارایشگاه هم نرفته بود و ماشین عروس رو خودش درست کرده بود. دیگه وقت نشد که بریم اتلیه عکس بگیریم و مجبور شدیم یه راست بریم خونه .

من از قبل به داماد گفته بودم برای اینکه مشخص نشه که سرویسی که خریدیم بدله لطفا یه قاب مناسب براش تهیه کنه . سر سفره عقد وقتی که داماد میخواست به من کادو بده دیدیم که گردنبندی که مثلا طلا بود رو از لای دستمال کاغذی دراورد و به گردنم انداخت . میخواستم همون جا گریه کنم ولی خود کرده را تدبیر نیسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتت. پدر اقای داماد هم به من یه چک داد که باید بعدن نقد میشد . در حال مراسم رقص هم که همه شاباش میدادن بازم پدر اقای داماد به من چک داد. ( چکهایی که هیچ وقت نقد نشد که خودش جریان داره و براتون به موقع تعریف میکنم )

توی مراسم هم با من دعوا میکرد که چرا یه سری از مهمونها رو که ازشون خوشش نمیاد دعوت کردم در حالیکه که اون مهمونها دوستهای صمیمی پدرم بودن و نمیشد که من بگم دعوتشون نکنیم .( این دوست پدرم قبلا برادر خانمش خواستگار من بود و این اقا به خاطر همین ناراحت بود.)

هنوزم تو فیلم عروسی هست وقتی که دران ازما تنها فیلم میگیرن ما داریم جرو بحث میکنیم . ولی خوبیش اینه که روش اهنگ گذاشتن تا مشخص نشه که یواشکی داریم با هم  دعوا میکنیم .

مراسم افتضاح بود . ارکستر بیخود بود و خلاصه همه چی داغون ولی حرف نزدم.

وقتی که پدرم داشت برای من دعای خیر میکرد که خیر سرم خوشبخت بشم خیلی گریه کردم . وقتی میخواستیم به سمت تالار حرکت کنیم تنها برادرم که اون موقع پسر نوجوونی بود از ماشین جا مونده بود و از ما خواست که سوار ماشین عروس بشه ولی داماد به شدت مخالفت کرد که چرا من به خواهرام گفتم نه و تو هم نباید اجازه بدی برادرت سوار ماشین ما بشه و این باعث شد برادری که همین الان داره منو ساپورت میکنه اون موقع به گریه بیافته .

رفتیم تالاز و دیدم که مادر اقای داما د یه لباس مشکی مخصوص ختم پوشیده و به شدت قیافه ی ناراحتی به خودش گرفته . همه ی فامیل من ناراحت بودن از این برخورد ولی کسی به روی خودش نمیاورد.

مراسم تموم شد و قرار شد که ما شب بریم خونه ی مادر شوهرم که تو یکی از شهرهای اطراف تهران بود.

شب رفتیم اونجا که مثلا من تازه عروس بودم . جای همه رو با هم انداختن و خوابیدیم . فراداش مراسم پاتختی بود که مادر شوهرم خیلی رک بهم گفت که نمیاد و حوصله نداره.

منم به خاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکشم به داماد گفتم که از پولهای شاباش شب قبل برداره و از طرف مادرش مثلا به ما کادو بده که جلوی بقیه زشت نباشه و همین کارو کردیم .

همه از این که کسی از طرف خانواده ی داماد نیومده بودن تعجب کردن ولی من مثل همیشه ماست مالی کردم . در حالیکه که همه میدونستن که چرا اینا این کار را رو میکنن ولی من احمق فکر میکردم که هیچ کس نمیفهمه.

تا بعد  

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

1 مهر (23 سپتامبر 2010)

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()