تجربه تلخ من

قسمت 12 (سرنوشت من)

خلاصه زندگی من شروع شد و تمام لذت زندگیم در این بود که تو خونه منتظر میم باشم تا بعداز ظهر با هم بریم یه چرخی بزنیم . دستمون تنگ بود ولی من توجه نمیکردم . هر هفته یه بار از شهری که توش بودیم باید تهرام میاومدیم و میم دانشگاه میرفت هر هفته ٢٠ ساعت رفت و برگشت در ٢ روز . ولی من دم نمیزدم . گاهی من تنها میموندم و خسته از راه طولانی ترجیح میدادم استراحت کنم .

تو این مدت نجات غریق یه استخر شدم و اینطوری سرم رو گرم کردم . یه روز که میم از تهران برگشته بود میخواستم شلوارش رو بشورم برای همین جیب شلوار رو نگاه کردم که چیزی توش نباشه . یه قوطی کبریت توی شلوار بود . تا از جیبش دراوردم میم متوجه شد و به طرف من حمله کرد و کبریت رو از دست من گرفت .

یکه خوردم . مگه تو کبریت چی بود. میخواستم با زور ازش بگیرم ولی اون فرار کرد و رفت کبریت رو انداخت بیرون از حیاط . تو اون روز خیلی برف اومده بود و من نمیتونستم برم بیرون دنبال قوطی کبریت بگردم . به گریه افتادم بهش التماس کردم که چی توی اون قوطی کبریت لعنتی بود ؟

اونم با خونسردی گفت که این قوطی کبریت رو توی اتوبوسی که باهاش از تهران اومده پیدا کرده و چون داخل اون فحش خواهر و مادر نوشته بود نخواسته که من ببینمش!!!!

بچه ها باورتون میشه که من حرفهاش رو باور کردمممممممممممم. یعنی خریتی که هیچ کسی انجام نمیده . الان خودم وقتی به اون روزها فکر میکنم دلم میخواد بدونم واقعا باور کردم یا اینکه دلم میخواست باور کنم ؟

ولی باور کردم . اوج حماقت رو داشته باشید!!!! اینقدر بهش اطمینان داشتم که مطمئن بودم که کار خلاف نمیکنه.

بعد از این جریان عازم تهران شدیم . رفتیم خونه ی مادرم اینا و میم با با ماشین من رفت دانشگاه و قرار بود که بعد از ظهر برگرده تا یه سر به مادرش اینا بزنیم . ولی نیومد نه تنها اون روز نیومد بلکه فرداش هم نیومد.

من تازه عروس و پدر پیرم همه جا رو زیر پا گذاشتیم تمام بیمارستان ها و دانشگاه رو همه فامیل من بسیج شدن تا این تازه داماد رو پیدا کنیم ولی انگار یه قطره اب شده بود و رفته بود تو زمین.

همه گریه میکردن و کسی نمیدونست باید چی کار کنیم . پدرم یه دوست کله گنده داشت اون به تمام پلیس راهها شماره پلاک ماشین رو داد ولی ٢ روز هم گذشت بازم خیری نشد.

یکی از دوستان پدرم با من تماس گرفت و اروم اروم بهم گفت که بیا بریم یه سر پزشک قانونی بزنیم . وای خدا من چی میشنیدم ؟ گفت یه عکس ازش بردار تا بریم یه سر هم به اون جا بزنیم . عکس دامادیش رو فقط داشتم یواشکی عکس رو برداشتم و با دوست پدرم راهی شدم . اینقدر حالم بود که فقط گریه میکردم وقتی وارد پزشک قانونی شدم انگار که روحی تو بدنم نیود . ازم سئوال کردن که چه لباسی پوشیده بود وقتی که از خونه رفت؟

گفتم یه کاپشن کرم رنگ تنش بود. اقایی که اونجا بود خیلی راحت گفت که اتفاقا یه دیشب یه جنازه اوردن که کاپشن کرم تنش بود برو تو و شناساییش کنننننننننننننن.

زجه میزدم . هم میترسیدم و هم اینکه داشتم از غصه دق میکردم به دوست پدرم گفتم که من داخل نمیام شما زحمت بکش و برو جنازه رو ببین .

دوست پدرم رنگ به رو نداشت وقتی میخواست از من جدا بشه . رفت داخل و وقتی برگشت که نه . این جسد یه نفر دیگه است . نفسم بند اومد و از هوش رفتم وقتی چشم باز کردم دیدم که سرم به دستم وصل کردن و دوست پدرم چون میدونست که پدرم خیلی ناراحته به کسی چیزی نگفته بود و وقتی حالم بهتر شد راهی خونه شدیم .

تو این مدت هم پدر میم هم با ما همکاری میکرد ( لطف میکردن) وقتی برگشتیم خونه دیدم که ماشین من جلوی در پارک شده با جیغ و داد رفتم داخل و دیدم که میم سر و مرو گنده نشسته و داره چایی کوفت میکنه و خانواده ی من هم همه مشغول گریه هستن .

داد زدم کجا بودی؟ نگفتی من دق میکنم ؟ توضیح داد که سر کلاس دانشگاه با استاد بحث سیاسی کرده و وقتی میخواسته از دانشگاه خارج بشه دستگیرش کردن بهش گفتم که کجا بردنت؟ گفت که طبقه ی پایین دانشگاه منو انداخته بودن تو یه اطاق.

و بعد از چند روز ازاد شده . همون روز دوست پدرم که ادم کله گنده ی بود منو صدا کرد و یواشکی گفت که دروغ میگه چون من تمام منطقه ی اطراف دانشگاه رو گشتم ولی ماشین اونجا نبود.

ولی من احمق باز هم باور نکردم هرچند که بعد از چند سال فهمیدم که این اقا همون روز به جای دانشگاه میره خونه ی زن داییش ( این خانم از دایی ایشون جدا شده بودن) و تو این چند روز به علت مصرف زیاد مواد اصلا تو حال خودش نبوده و توی خونه ی ایشون به مدت این چند روز مهمون بودن و بخاطر زهر چشم گرفتن از من به خاطر دعوای هفته ی قبل( هرچند که به خدا من دعوا نکردم و توضیح اون رو قبول کردم) این کار رو کرده بوده.

وای که یاد اون روزها میافتم فشارم افت میکنه . الان کلی کار داشتم ولی دلم خواست که بنویسم ولی با این کار کلا افکارم به هم ریخت .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

قسمت 11 سرنوشت من

وقتی از به اصطلاح پا تختی برگشتیم خیلی خسته بودم اخه از تهران باید برمیگشتیم دماوند و ما ماشین نداشتیم . توی راه سوار یه ماشین شدیم که ادماش به نظر عوضی میاومدن به همین خاطر ما جاجرود پیاده شدیم و ٢ ساعت منتظر ماشین بودیم به همین خاطر خیلی خسته و کوفته رسیدیم خونه.

شام خوردیم و موقع خواب دیدم که داماد میگه امشب ما بریم توی یه اتاق دیگه بخوابیم منم موافقت کردم . ولی از اونجا که من خیلی توی این مسایل احمق تشریف داشتم اتفاقی رخ نداد و فرداش داماد فرمودن که بیا بریم دکتر اخه من خیلی از این جریان میترسیدم.

رقتیم دکتر و دکتر منو راهنمایی کرد وقتی رسیدیم خونه خواهر شوهرم که از من کوچکتر بود با متلک گفت کجا بودید؟ منم از اونجا که خیلی ساده بودم بهش توضیح دادم اونم با تمسخر گفت : حالا خیلی عجله داری واسا تا برید خونه ی خودتون هر غلطی دلتون میخواد بکنید . من وا رفتم . اخه این خواهر شوهرم ٣ بار نامزد کرده بود و میدونستم تو این مسایل خیلی خبره است . خلاصه لال شدم و هیچی نگفتم .

چون یکی از دوستامون عکاس بود و از ما عکس گرفته بود قرار بود زود عکسها رو به ما تحویل بده به همین خاطر ما منتظر عکسها بودیم . فرداش رفتیم سراغ عکسها وقتی برگشتیم خونه من به مادرشوهرم گفتم که بیایید عکسها رو گرفتیم .

برگشت گفت من اصلا دلم نمیخواد عکسی ببینم . خیلی خوشگل شده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ واییییییییییی خدا چی میشنیدم گفتم مامان من کاری کردم که به شما برخورده ؟ یهو داد زد من بهتون گفتم که عروسی نگیرید هم حنا بندون هم عروسی معلومه که ٢ روز ارایش پشت سر هم باعث میشه ادم زشت بشه؟

منم زدم زیر گریه . اخه حنابندون و که بابام گرفته بود و من عروسی رو با کمترین خرج ممکن که براتون توضیح دادم که حتی سرویس طلاهام هم بدل بود و به کسی نگفته بودم.

اون روز اقای داماد که بهش از این به بعد میگم میم  از من طرفداری کرد و مجبور شد بزنه پارچ خونه ی خودشون رو بشکنه تا به این اوضاع خاتمه بده.

خلاصه ما برگشتیم به شهری که قرار بود زندگی خودمون رو توش تشکیل بدیم ولی من دلم خون بود به خاطر از خود گذشتگی هایی که کرده بودم دلم میخواست لا اقل تحسین بشم نه اینکه منو بکوبن.

اومدیم خونه و من به میم گفتم که بیا بریم شاباشا و چکهایی که بابات داده رو نقد کنیم تا بریم برای خونه خرید کنیم . دیدم که من من میکنه و وقتی من علت رو پرسیدم گفت که من چکهای بابا رو به خودش برگردوندم به خاطر اینکه دسته چکش باید عوض میشد باید این برگه چکهایی که  برای ما کشیده بود بهش میدادم تا بتونه چک جدید بگیره.

وا رفتم یعنی حتی اونا یه قرون هم خرج نکرده بودن فقط زبونشون دراز بود.

هیچی نگفتم و سکوت کردم که ای کاش این کارو نمیکردم .

پ.ن

سارای نازم منظورت رو از این پیام درک نکردم لطفا بهم توضیح بده:

نه انگار قراره تو همه جای دنیا و همه امور مربوط به دنیا حتی کوچکترین و جزئی ترین کارها بین آفریده های خدا فرق باشه!!!خوب مشکلی نداره ولی لطفا" ادامه ماجرای ازدواجتون را تعریف کنید تا قبلیاش یادمون نرفته!!!

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

کارنامه ی میگل 1 نوامبر 2010

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()