تجربه تلخ من

روزپدر

امروز روز پدر هست این روز زو به تمام پدران واقعی تبریک میگم .

میگل طبق معمول این شنبه یکشنبه رو هم اومد خونه . من هفته ی پیش یه مسافرت رفتم که 18 ساعت مسیر رفت بود و 18 ساعت مسیر برگشت یعنی من از 48 ساعت فقط 8 ساعت موندم توی اون شهر برای کارهای پلیس میگل و برگشتم . وقتی رسیدم خونه بدنم به قدری خشک شده بود که نمیتونستم تکون بخورم و 1 روز کامل خوابیدم . امروز فهمیدم که باید باز با میگل بریم اون شهر ظاهرا پلیس باید خود میگل رو ببینه برای اجازه اقامت . کلی از این قضیه دپرس و عصبانی بودم . امروز دیدم میگل هم بی قراره زیاد سر به سرش نذاشتم چون خودم هم حالم خوب نبود . میدونستم که امروز روز پدره در تمام دنیا . ( اخه ایران چند روز پیش روز پدر بود) . رفتم بلیط برای فردا گرفتم و برگشتم راستش دلم برای میگل میسوخت برای این مسیر طولانی بخصوص اینکه امکانش هم نیست که بتونیم چند روز توی اون شهر بمونیم و باید برگردیم که میگل از کلاسهاش زیاد عقب نمونه .درگیرو دار این افکار بودم که دیدم میگل چشمامش پر از اشک شده . گفتم اتفاقی افتاده ؟ گفت مامان من توی فیس بوکم نوشته بودم 

  Dad,

u never was der fo me wen i needed u....
u never gave me shoulder to cry on...
u never made me happy wen i was down...
bt i will always have a person hu i can col mom
love u mom

 

وقتی که غصه داشتم هیچ وقت اشکهای منو پاک نکرده و هیچ وقت موقع شادی من هم حضور نداشته ولی در عوض مادری دارم که دوستش دارم .
 هنوز جمله اش تموم نشده بود که به هق هق افتاد و منم همراه با اون قلب غصه دارش گریه کردم . گریه کردم به بی کسی خودم و می گل . گریه کردم برای تمام بچه هایی که هم غصه می گل من هستن و برای تمام بچه هایی که پدر ندارن . ولی اینو میدونم که اگه خدا دری و ببنده در دیگری رو باز میکنه و میگل داییش رو داره که مثل یه کوه پشتشه و خیلی دوستش داره . خدایا شکرت
+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

رمز

دوستهای زیادی از من رمز خواستن رمز هست ١٠٢٠ به زودی رمز رو برمیدارم البته هر وقت بتونم و وقت کنم .

مرسی از پیغام هاتون

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

11 جون 2011

سلام دوستهای نازنینم .

ببخشید اگه دیر شد ولی من ایران خیلی درگیر بودم و باید برای پایان نامه دکتری یه سری اطلاعات جمع میکردم به همین خاطر وقت نکردم چیری بنویسم .

اول باید بگم این سفر بهترین سفر من به ایران بود چون نامزدی بهترین برادر دنیا که برادر من باشه بود و به من و میگل خیلی خوش گذشت البته اگه از درگیریهایی که با مادر پدرم داشتم فاکتور بگیرم .

میگل تو این سفر واقعا منو سربلند کرد چون همه به خصوص بردارم خیلی از رفتار و منش میگل خوشش اومد .میگل رو با دوستهای میگل و همسن و سالاش مقایسه میکرد و به این نتیجه میرسید که میگل خیلی خوب تربیت شده البته این رو به حساب من نمیذاشت و به حساب مدرسه ی خوب میگل میذاشت . کلا تو خونه ی ما جو اینطوریه که بعد از ازدواجم زیاد روی من حساب باز نمیکنن یعنی به حرفم گوش نمیدن چون فکر میکنن من با اون اشتباهی که کردم دیگه نمیشه زیاد روی من حساب کنن . که بهشون حق میدم چون این اشتباه من براشون خیلی گرون تموم شده .

تو ایران فیلم جدایی نادر از سیمین رو دیدیم . منو و میگل و خواهرم اخر شب جمعه رفتیم که کاش نمیرفتیم چون من اصلا از مضمون فیلم اطلاع نداشتم و نقدهایی رو که خونده بودم زیاد بهشون توجه نکرده بودم . میگل توی سینما خیلی گریه کرد و اخرش وقتی ازش سئوال کردم که اگه تو جای این دختر بودی مادرت رو انتخاب میکردی یا پدرت رو ؟ گفت هر دو شون رو گفتم نه باید یکی رو انتخاب کنی . گفت مادرم رو .

فهمیدم که به خاطر این میگه که من ناراحت نشم ولی بهش گفتم فکر نمیکنی پدرش بیشتر بهش محبت کرد و من اگه جای این دختر بودم پدرم رو انتخاب میکردم .

دیدم لباش و جمع کرد و اشکش رو پاک کرد گفت منم همین فکرو میکنم ولی ترسیدم بگم شما ناراحت بشی.

دلم خیلی براش سوخت بچه تو این سن و سال باید فکر منم میکرد.

ایران که بودم فیس بوک رو باز کردم دیدم که بله خانم دوم داماد من رو ادد کرده و در کمال پر رویی عکسی خودش و همسر سابق من رو در همان کت و شلوار عروسی ما (15 سال پیش) هم برای پروفایلش انتخاب کرده منم بی محلی کردم و جوابی بهش ندادم ولی خیلی دلم میخواست براش بنویسم : که امیدوارم جورابش مال اون موقع نباشه . بازم خودداری کردم و چیزی ننوشتم .

می گل عکسهای نامزدی داییش رو تو فیس بوک گذاشته بود و خانواده ی پدرش فهمیده بودن که ما ایرانیم دیدم یه روز عمه اش برام پیغام گذاشته که به میگل بگو به باباش زنگ بزنه . من هم در جواب نوشتم که من بهش گفتم که زنگ بزنه ولی خودش دوست نداره و من هم نمیخوام اجبارش کنم . اخه پدری که سال تا سال به بچه ی خودش زنگ نمیزنه میتونه اسم پدر رو یدک بکشه ؟

قبل از ایران رفتنمون میگل با عمه اش حرف زده بود از طریق فیس بوک و عمه اش بهش گفته بود که ما خیلی دوست داریم ولی میگل بهش جواب داده بود که دوست داشتن به حرف زدن نیست شما حتی تولد من هم زنگ نمیزنید من چرا باید باور کنم که شما به من محبت دارید ؟

خلاصه چند روز پیش دیدم که همین عمه عکسهای زن دوم و بچه ی اون رو در فیس بوک گذاشته و زیر عکسها با وقاحت کامل نوشته که ( افسانه جون زن برادرم و مهبد برادر زاده ی نازم که عشق ماست) .

نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم ؟ واقعا تو این همه وقاجت موندم . میگل الان 13 ساله هست و در بحرانی ترین سنین . ایا همین که من و خانواده من مسئولیت این بچه رو پذیرفتیم کافی نیست ؟ ایا این جوری ضربه زدن به روح و روان این بچه لازمه ؟

وقتی ایران بودم به میگل گفتم که به مادر بزرگت زنگ بزن و برو ببینش اون خانواده به من بدی نکردن . ولی میگل گفت اگه برم اونجا پدرم هم میاد و من دوست ندارم که ببینمش .

ایا این دست مزد حرفهای من در مورد اونهاست . سر دو راهی گیر کردم دلم میخواد بهشون ایمیل بزنم و هر چی که تو این مدت تو دلم مونده رو بهشون بگم ؟ از طرف دیگه میگم ولش کن نزار احساس کنن که برام مهم شدن . نمیدونم باید چی کار کنم ؟

میگل هم از 2 روز پیش برگشت مدرسه  و امروز قرار برگرده خونه و 2 روز خونه باشه دیروز پشت گوشی خیلی گریه کرد میگفت که دلش برای خونه تنگ شده . البته این دلتنگی بیشتر به خاطر دسترسی به اینترنت هست چون توی مدرسه هفته ای نیم ساعت حق استفاده از اینترنت رو دارن . خدا به خیر کنه .

منم از مهر امسال در دانشگاههای ایران کلاس درس برداشتم و قرار که از مهر برم سر کلاس و باید هر چه زودتر بارو بندیلم رو برای اومدن به ایران جمع کنم .

فکرم زیادی مشغوله . به دل کوچیک میگل فکر میکنم و به کارهایی که مجبور هستم برای خاطر خودش انجام بدم و میگل رو اینجا بذارم حداقل برای 1 سال تا بتونم تو ایران مستقر بشم و بعد تصمیم بگیرم که چی کاری باید انجام بدم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()