تجربه تلخ من

پسورد

دوستان عزیزی که از من پسورد خواستید پسورد تمام نوشته ها هست 1020 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

9 سپتامبر 2011

سلام . ببخشید که من دیر به دیر سر میزنم . هفته ی که گذشت لب تاپ من حسابی بازی دراورد. یه بار باطری عوض کردم چند روز بعد مونیتورش سوخت و به فاصله دو رو ادابتور لب تاپ هم سوخت . دیگه نور علی نور شد حسابی . کلی خرجش کردم چون من این لب تاپ رو خیلی دوست دارم نمیخواستم از دستش بدم . تقریبا یه 300 هزار تومنی خرجش کردم تا دیروز .

دیروز رفتم پش استاد راهنمام کلی روی پروژه من کار کردیم اومدم خونه لب تاپم روشن نشد که نشد . دیگه کلی گریه کردم . روم نمیشد به داداشم بگم که من لب تاپ باید بخرم . اینهمه خرج دارم الان بلیط برای ایران برامون گرفته کلی پول فرستاده برای لباس و وسایلی که برای عروسی احتیاج دارم کلی پول برای وقتی که مهمون داشتم فرستاد که دستم خالی نمونه . دیگه وسط گریه ام دیدم برادرم زنگ زد . من که به هق هق افتاده بودم باهاش حرف زدم گفتم که اینجوری شده . کلی دعوام کرد که مگه یه لب تاپ گریه داره اینجوری گریه میکنی . دیگه نبینم به خاطر این چیزها گریه کنی . گفت من بعد از تعطیلات برات پول میفرستم برو لب تاپ بخر. بهش گفتم که داداش من این همه مصیبت دارم شما هم تو مراسم عروسیتی میدونم که الان وقتش نیست . ولی بهم  گفت ما فقط وسیله ایم و خدا روزی تو و ماهور رو از طریق ما بهتون میده و وجود شما برکت زندگی ماست . 

ماهور اینها رو مینویسم که بفهمی چه کسایی با چه نیتی به تو بهترین امکانات رو دادن بدونی که ما تا اخر عمر مدیون دایی و بابا بزرگت هستیم . بدونی که چه کسی برات دل سوزوند و اینده ی تو رو ساخت . بدونی که دایی مجرد تو حق پدری به گردن تو داره و بدونی که اون کسی که اسم پدر رو برای تو یدک میکشه فقط یه اسمه نه چیز دیگه .

خلاصه من دیشب رفتم لب تاپ خریدم و الان با لب تاپ جدید اینجا نشستم هر چند کلی اطلاعاتم پرید.

راستی یه چیز با مزه وقتی داشتم با داداشم حرف میزدم مامانم گوشی رو گرفت و من بهش تو ضیح دادم که به خاطر اطلاعاتم ناراحتم خیلی راحت میگه مادر این که گریه نداره بشین از اول بنویسسسسسسسسسسسس. خنده ام گرفته بود مامانم فکر میکنه کار دکترا قصه ی حسن کرد شبستریه که میشه یه روزه از اول نوشتش و شایدم فکر میکنه دخترش یه نابغه ی کشف نشده است که این همه صفحه رو از حفظه .

پ.ن. قضیه دوستم ملودی خیلی فکرم رو مشغول کرده براش دعا کنید و از خدا بخواهید که با این همه صبوری براش بهترین ها رو رقم بزنه .

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()

31 اگوست 2011

سلام دوستهای مهربونم .

ببخشید که دیر اومدم اخه من 12 تا مهمون از ایران داشتم و حسابی سرم گرم بود . یه سری از دوستان دوران دبستان و یه سری از دوستان دوران دبیرستان و دانشگاه مهمون من بودن.

یه سری 13 اگوست اومدن و سری دوم 20 اگوست . با سری اول خیلی خوش گذشت خیلی زیاد . اینها دوستان دوران دبستان من بودن . ولی با سری دوم کمی معذب بودم هر چند که 8 سال با این جمع پشت یه میز نشسته بودم . اخه تو جمع چند نفر بودن که من نمیشناختم و کمی رفتاراشون برام عچیب غریب بود .

مثلا فکر میکردن اینجا اروپا است و میخواستن با دامن کوتاه بیان بیرون.

من با این کارها مخالف نیستم ولی خوب فکر میکنم که من اخر درسم و اگه اینجا ازم اتو بگیرن میتونن ایران اذیتم کنن به همین خاطر خودم خیلی رعایت میکنم . حجاب نمیذارم ولی در حد معقول حواسم به خودم هست .

مجبور شدم چند نفرشون رو بفرستم برن گوا. بهشون خیلی خوش گذشته بود.

ماهور هم که فقط 2 روز اومد خونه . اونم دلیل داشت . رفتم کارنامه میان ترمش رو گرفتم و دیدم که خانم فیزیک شده 8.

بله درست دیدید 8. از شدت شوکه شدن نیمتونستم حتی گریه کنم . رفتم پیش مدیرشون و بهش گفتم که ماهور احتیاج به تنبیه داره و این تنبیه باید از طرف شما باشه تا روش اثر بذاره . مدیرشون هم وقتی مهمون داشتیم فقط 2 روز اجازه داد بیاد خونه و بعدش دیگه اجازه نداد . برای عید فطر من زنگ زدم که اجازه اش رو بگیرم ولی به من گفت نه و ماهور مجبور شد بمونه اونجا. بهم روز عید فطر زنگ زد حس کردم صداش بغض داره منم که خودم اماده بودم ولی خیلی جلوی خودم رو گرفتم و گریه نکردم و خیلی راحت باهاش حرف زدم .

خلاصه این از روزگار من .

من 2 هفته دیگه میام ایران اخه عروسیهههههههههههه برادرمههههههههههههههههه. خیلی خوشحالم . 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()