تجربه تلخ من

دنیای این روزهای من

سلام بر دوستان عزیزم . ببخشید که من دیر به دیر اپ میکنم . ازم خواسته بودید بیشتر از روزمرگیهای زندگیم بنویسم .ولی الان من به شدت درگیر فروش وسایل و پس دادن خونه هستم و خلاصه از نظر روحی هم وحشتناک به هم ریخته هستم هم به خاطر دوری دختری و هم تغییر و تحول بزرگی که در پیش رو دارم حسابی من رو به هم ریخته و میشه راحت گفت داغون داغونم .

احوالات این روزهای من و دختری هم زیاد خوب نیست من مجبور شدم به شدت سر قضیه ی درسش باهاش برخورد کنم تا کمی به خودش بیاد و خود همین قضیه باعث شده زیاد ارتباطمون حالت اولیه ی خودش رو نداشته باشه .

چند روز پیش از دختری سئوال کردم که ایا کلاس تنیس و شنا رو شرکت میکنه خیلی راحت گفت نه توی مدرسه وقت نداره . سئوال کردم کلاس موسیقی رو چی؟ گفت اون رو هم مدتها است که شرکت نکرده . منم حسابی قاط زدم و بهش گفتم که نه سر کلاس ها میری و نه درس میخونی میشه بگی پس چی کار میکنی؟ جوابم رو نداد و سر خودش رو گرم کرد و یه حالتی بهم نگاه کرد که میشد این معنی رو ازش خوند( اه بسه دیگه چقدر گیر میدی) . دیدم خیلی خونسردتر از این حرفهاست البته اتفاق شب قبلش هم بی تاثیر نبود .که الان براتون تعریف میکنم . یه دوستی دارم توی یه شهر دیگه این خانم دو تا بچه داره که دخترش دقیقا با دختری من همسنه . این خانم سالی 8 ماه اینجا نیست و دوبی کار میکنه اینجا هم درس خونده و دخترش مثل دختری من یه مدرسه ی شبانه روزی هست که خیلی ارزون یعنی بهتون بگم که غذای گوشتی در اون مدرسه ممنوعه . یعنی کاملا گیاه خوارن . اون قبلا به من میگفت مدرسه ی دختر شما مثل هتل 5 ستاره میمونه . این دختر سالی 2 بار مادرش رو میبینه .خلاصه اون دختر خانم زنگ زد به موبایل من تا با دختری صحبت کنه ازش سراغ درسهاش رو گرفتم گفت که شاگرد دوم مدرسه شده و شروع کرد نمره هاش رو برای من خوندن . میدونم که مقایسه اصلا کار خوبی نیست ولی قبول کنید که ناخوداگاه ادم این فکر رو میکنه و این تقریبا اختیاری نیست . دیدم ای دل غافل دختر من همه ی نمره هاش نصف اونم نیست هیچ تازه یه درس رو هم افتاده . دیگه خلاصه  قاط زده بودم حسابی . فرداش یواشکی زنگ زدم به برادرم و جریان رو خیلی مختصر بهش گفتم . قرار شد برادرم زنگ بزنه و به دختری بگه که اون هم وسایلش رو جمع کنه تا با من بیاد ایران . این برادر من زنگ زد و شروع به حرف زدن کرد دختری همینطور اشک ریخت و هیچی نگفت از یه طرف جیگرم داشت کباب میشد و از یه طرف دیگه عصبانی بودم در حد بنزززززززززززززززززز.

خلاصه قول داد که تا امتحان فاینال بجنبه و اگه نمره هاش قابل قبول بود بمونه وگرنه باید برگرده ایران . شبش هم من شروع کردم باهاش حرف زدن ولی واقعا یاد خودم افتادم هر وقت مامانم میخواست با من جدی صحبت کنه اصلا گوش نمیدادم و شما منو تصور کنید که داشتم اسمون رو نگاه میکردم و توی دلم سوت میزدم دقیقا دختری هم اینجوری بود.

قرار بود با هم یه روز بریم یه شهر دیگه برای خرید که با این اوضاع کنسل شد .

چند شب بعدش داشتیم شام میخوردیم و مهمون داشتیم که موبایل دختری زنگ خورد اونم دید شماره ی ایرانه هول شد بین بله گفتن و الو گفتن گیر کرده بود گوشی رو برداشت گفت بلوو. خلاصه کلی خندیدیم و دیدم که یه دفعه قیافه ی دختری جدی شد فهمیدم پدرش پشت خطه. شروع کرد باهاش صحبت کردن و خیلی محترمانه بهش گفت که بابا لطفا دفعه ی بعد خواستید صحبت کنید مواظب حرف زدنتون باشید و اگه یه بار دیگه به دایی من توهین کنید دیگه باهاتون صحبت نمیکنم .

پدر ش برگشته بهش گفته ببین من پدرتم اون داییت من از اون مهم ترم دختری هم برگشت گفت شما برای من چی کار کردید که شدید پدرم ؟ فعلا که داییم داره جور شما رو میکشه و از شما به من نزدیکتره . پدرش گفته بود که هر کسی در حد توانش کمک میکنه دختری بهش گفت که شما هیچ تلاشی هم نکردید که توانایی خودتون رو بالا ببرید.

وسط صحبت دیدم که دختری داره داد میزنه اگه مامان من دروغ گفته بود که من نباید از اولی که طلاق گرفته بود میاومدم دیدن شما .فهمیدم پدرش بهش گفته که مادرت یه دروغگوه . اینم داد میزد مامان من اگه ادم بدی بود به اینجا نمیرسید.

اونم گفته بود مامانت دروغ میگه اصلا مدرکی در کار نیست اون الکی میگه درس خوندم . دکترا چه کشکیه ؟ خلاصه دعوایی بود اخرش پدرش بهش گفته بود میدونی چیه اصلا خانواده ی مادرت در شان خانواده ی ما نبودنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن. دختری هم گفت معلومه که شما پایین تر بودید . حالا این وسط دختری هی از کلمات انگلیسی استفاده میکرد اون گاگول هم نمیفهمید میگفت یعنی چی؟ دختری هم از من میپرسید و کلی بساط داشتیم .

بعد از مکالمه هم اومده خوشحال و خندون میگه اخی دلم خنک شد کمی حرصم خالی شد . حالا مامان برام جایزه چی میخری ؟ منو میبری مسافرت برای خریددددددددددددددددددد. خندیدم گفتم این حرفها وظیفه ی تو بود که گفته بشه و جایزه ای در کار نیست. لبخند رو لبش ماسید. 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()