تجربه تلخ من

قسمت دوم این سرنوشت

وقتی که رسیدم دانشگاه در به در دنبال دوستام میگشتم و بالاخره اونها رو تو راهروی طبقه اول پیدا کردم .

به طرفشون دویدم و داشتم حسابی چاق سلامتی میکردم که دیدم اقای عاشق با حالت تاسف از یه گوشه ی دیگه سالن برام سر تکون میده یعنی با زبون بی زبونی میگفت برات متاسفم .

به قدری عصبانی شدم که یه لحظه یادم رفت کجام به طرفش تقریبا حمله بردم و در حالی که انگشت دستمو براش به حالت خط و نشون تکون میدادم گفتم دفعه ی اخرت باشه این اداها رو در میاری.

اونم خیلی جدی گفت برات متاسفم که هنوز دوستت رو نمیشناسی و ازم خواست که به حرفاش گوش کنم .

گفتم بگو چی شده ؟

اونم تعریف کرد که وقتی من نبودم دوستام چه حرفها پشت سر من بهش نزدن و کلی در مورد من دروغ و دغل گفتن.

گفت که اگر در موردت تحقیق نکرده بودم حتما حرفاشون رو باور میکردم ولی چون من در مورد تو تحقیق کامل کردم میدونم که دوستات خیلی مزخرف گفتن.

بهم گفت که تو به خاطر راحله منو رد کردی ولی همین راحله ١٠٠٠ تا حرف نامربوط در مورد تو زد.

گریه ام گرفته بود . بهش گفتم که دروغ میگه و نمیخوام حرفاش رو باور کنم .

وقتی برگشتم پیش دوستام دیدم که از نگاه من فرار میکنن و یه حالت معذب بودن ( حدس زده بودن که اقای عاشق همه چیزو به من گفته) منم بدون رودربایستی بهشون گفتم که اقای عاشق میگه شماها در مورد من حرف زدید ولی من باور نکردم چون میخواد بین ماهارو بهم بزنه!!!!

در همین حین که داشتم این حرفو میزدم اقای عاشق به سمت ما اومد و رو به من گفت که میخوام در مقابل همین ادمها بگم که چی در موردت گفتن و شروع به حرف زدن کرد . وقتی حرفاش تموم شد دوستام هاج و واج فقط نگاش میکردن و حتی یه کلمه هم حرف نزدن .

اخرش هم گفت که اگر من دروغ میگم به این خانم بگید .

ولی هیچ کدوم حرفی نزدن و من فهمیدم که اقای عاشق راست میگفته.

از اونها جدا شدم و رفتم یه گوشه ی نشستم فکر کردم .دلم میخواست ازشون انتقام بگیرم . بهترین فکری که به ذهنم رسید(خیلی احمقانه) این بود که برم با اقای عاشق دوست بشم تا لج این دوستا رو در بیارم .

به همین خاطر به سمت اقای عاشق رفتم و گفتم که روی پیشنهادش فکر میکنمممم.

و خیلی جدی تصمیم گرفتم که این کارو انجام بدم.

خلاصه بعد از یک هفته به اقای عاشق اعلام کردم که من پیشنهادش رو پذیرفتم ولی تا وقتی که من نگفتم به خانواده اش چیزی نگه.

اونم قبول کرد و اینجوری دوستی ما شکل گرفت.

من و اقای عاشق با هم جور بودیم فقط روزهایی که دانشگاه میرفتم میتونستم اونو ببینم .

٣ هفته بعد از دوستی ما اقای عاشق یه مهمونی گرفت و خیلی از بچه ها رو دعوت کرد و منم به اون مهمونی رفتم و اولین بار با خانواده ی اقای عاشق برخورد کردم .

کلا ادمهای خونگرمی نبودن ولی فوق العاده محترم بودن . منم که خیلی دختر ساده و خاکی بودم به همین خاطر خیلی زود با اونها ارتباط خوبی برقرار کردم .

من این موضوع را با خواهر بزرگترم که ازدواج کرده بود در میون گذاشتم و اون ازم خواست که اقای عاشق رو ببینه ( البته همراه شوهر خواهرم) منم از خدا خواسته معرفیش کردم ولی خواهرم گفت که با این وضعیت مالیش پدر محاله موافقت کنه.

این اولین جواب منفی بود و این قضیه منو به فکر فرو برد . اون زمان معنی دوست دختر و دوست پسر مثل حالا نبود و این دوستی برای من با ارزش بود.

اقای عاشق مهربون بود و خیلی هوای منو داشت . ترم ١ رو تموم کردیم و من بهش گفتم حالا میتونه بیاد با پدرم حرف بزنه.

یه روز یکی از دوستهام به من گفت که سالگرد ازدواجش هست و میخواد همه رو دعوت کنه .منم از خدا خواسته گفتم که هر کمکی بخواد میتونه رو من حساب کنه و به اقای عاشق هم اینو اعلام کردم .

من و اقای عاشق و دختر خاله ام شدیم همه کاره و تمام کارها رو انجام دادیم .روز مهمونی خونه ی دوستم خیلی شلوغ بود همه بودن و من مشغول پذیرایی بودم که یهو دوستم اعلام کرد که همه ساکت باشن که یه سورپرایز برای من داره.

منم با بهت نگاهش میکردم که دیدم یه کیک تولد بزرگ به اسم من اوردن از تعجب شاخ دراوردم . سالگرد ازدواج فقط یه بهانه بود برای اینکه اقای عاشق برای من تولد بگیره و در اصل اون مهمونی تولد من بودددددددددد.

این اولین و بهترین سورپرایز زندگیم بود.

بعد از این مهمونی اقای عاشق به من اعلام کرد که مادرش میخواد با من صحبت خصوصی بکنه .منم استقبال کردم ولی وقتی با مادرش روبرو شدم فهمیدم که اینها کاملا مخالفن . مادرش گفت که اختلاف طبقاتی بین من و اقای عاشق زیاده و این قضیه باعث میشه من اذیت بشم چون از زندگی مرفه دست کشیدن راحت نیست و من نمیتونم با کم بسازم . منم اعلام کردم که من تو برخورد اول متوجه این قضیه شدم و اگر این قضیه برام مهم بود اصلا ادامه نمیدادم .

خلاصه مادر اقای عاشق با بی میلی زنگ زد خونه ی ما و قرار برای خواستگاری گذاشتن.( من قبلش به مادرم اعلام کرده بودم )

روز خواستگاری من دل تو دلم نبود میدونستم پدرم مخالفت خواهد کرد و من باید تلاش کنم .

اقای عاشق خیلی به عمه ی خودشون ارادت داشتن و روز خواستگاری علاوه بر پدر و مادر اقای عاشق عمه ی محترم ایشون هم بودن.

من از ترس پدرم اصلا افتابی نشدم و از شکافی که روی دکور توی حال بود( این دکور قسمت اتاق خوابها رو از پذیرایی جدا میکرد)  مراسم رو نگاه میکردم .

در این احوالات بودم که متوجه شدم عمه ی اقای عاشق زل زده به شکاف و داره با تعجب نگاه میکنهههههههه. ( وقتی که من چشمم رو از روی شکاف برمیداشتم نور منعکس میشده و وقتی من چشم روی اون میذاشتم اون بنده خدا دو تا مردمک مشکی میدیده و کلی ترسیده بوده)

خلاصه با خنده این قضیه رو به بابا اعلام کرد و خواهش کرد که من هم در مجلس حضور داشته باشم و پدرم هم با اکراه قبول کرد.

پدرم یه دوست با نفوذی تو نیروی انتظامی داشت که از ایشون خواهش کرده بودن که حضور داشته باشن .

پدرم اعلام کرد یه مهلتی میخواد برای تحقیق و اعلام کردن که زحمت این قضیه رو دوستشون میکشه چون تقریبا با پدر اقای عاشق همکار بودن .

بعد از این حرف خانواده ی اقای عاشق رفتن و من موندم با پدرم و خانواده ی خودم و سئوالات بیشماری که میدونستم ذهن پدرم رو مشغول کرده.

ولی تنها جمله ای که به من گفت این بود که این پسر تازه ترم اوله و کار هم نداره و اینجور که پدرش اعلام کرد اونها هم نمیتونن حمایتش کنن پس خیلی باید فکر کنی .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()