تجربه تلخ من

قسمت 14

سلام دوستهای نازنین.

زندگی کردیم با کش و قوس فراوان . زندگی سخت ولی عشق من برام مهم بود و هیچ چیز نمیتونست این عشق رو از من بگیره .تولد من بعد از عروسیمون بود یعنی 2 ما بعد از عروسی . شب یلدا بود و من منتظر که الان همسر نازم برام سورپرایز داره چون تو اون شهر تنها بودیم مطمئن بودم که یادش نمیره به خاطر همین خودم یه کیک کوچیک گرفتم و شمع و ... منتظر اومدنش شدم . شب خیلی دیر وقت اومد ولی من بیدار بودم چون منتظر کادو بودم .( بچه ها نخندید به خدا دلم کادو میخواست میخواستم بدونم که براش ارزش دارم حالا کادو هر چی که میخواست باشه فقط توجه میخواستم ) دیدم که اقا اومد و یه هندونه اندازه ی کله ی من هم دستشه . منم هندونه رو ازش گرفتم یهو بهم گفت خبریه ؟ گفتم خوب تولدمه . گفت اره میدونم اخه تو خیلی خوشحالی فکر کردم شاید اتفاقی افتاده . منم با کمال سادگی گفتم نه اتفاقی نیافتاده چون منتظر کادو هستم ذوق زده شدم . گفت من کادو برات نگرفتم میدونی که از این ادا و اطوارا خوشم نمیاد.

یهو خشکم زد گریه ام گرفت و رفتم تو اتاق و درو روی خودم بستم و گریه کردم . کاری نمیتونستم انجام بدم . هر سال پدر و مادرم برای دلخوشی من هم که شده یه تولد کوچولو برام میگرفتن ولی امسال ظاهرا حسرت اونم باید به دلم میموند.

خلاصه روزها میگذشت و ما نزدیک عید میشدیم . اقای میم هر روز دیر میرفت سر کار و من هر چی بهش میگفتم که بالاخره داد پدرم یه روزی درمیاد توجهی نمیکرد .

دم عید بود که پدر و مادرم زنگ زدن که برای سال تحویل میان پیش ما. ( پدرم تو همون شهر هم شرکت داشت و هم خونه ) منم خوشحال دیگه سر از پا نیمشناختم .

روز 28 اسفند بود که مامان و بابام و خواهرام اومدن .و فردای اون روز اومدن خونه ی ما. من میدونستم که دل پدرم از کار کردن اقای میم خونه ولی چیزی نمیگه . من اخلاق پدرم رو میشناختم و میدونستم که این ارامش قبل از طوفان . برای اولین بار اومدن خونه ی ما و من خوشحال در حال پذیرایی کردن بودیم که یهو پدرم به اقای میم گفت که چرا برای پی ریزی جاده از مهندس فلانی کمک نگرفتید ؟ همه ی کارها رو اشتباه انجام دادید!!! تو داماد منی باید دلت برام بسوزه من از غریبه ها توقعی ندارم . یهو اقای میم گفت همینی که هست . من به عقل خودم رجوع میکنم کاری به تخصص اونها ندارم . ( فقط ببینید این ادم چقدر خودخواه بود) پدرم خیلی جدی گفت اونها تو  این رشته درس خوندن برای اینه که به اونها میگن مهندس عمران و به تو میگن روانشناس . خلاصه جرو بحث بالا گرفت  و پدرم گفت ظاهرا نه تو میفهمی من چی میگم نه من میفهمم تو چی میگی. اقای میم هم در کمال خونسردی گفت این مشکل شماست اگه اینطوره خوش اومدید!!!!!!!!!!!!!!!!

وای خدای من تو این خونه ی که ما زندگی میکردیم پدرم اجاره اش رو میداد پول دانشگاه رو پدرم میداد و خلاصه همه چی با پدرم بود و این پدر من رو از خونه ی خودش بیرون میکرد. پدرم بلند شد و به همراه خانواده ام رفتن و من عزای عالم رو گرفتم . بعد از رفتن اونها میخواستم دنبالشون برم که درو رو من قفل کرد و رفت بیرون چند ساعت بعد سال تحویل بود در حالیکه من چند تا خونه با پدر و مادرم فاصله داشتم تنها تو خونه نشسته بودم و به حال خودم گریه میکردم . شب خیلی دیر وقت برگشت و گفت حال کردی روی پدرت رو کم کردممممممممم!!!!!!!!!!!!! دیگه هیچی نگفتم و فرداش وقتی رفتم دیدن پدر و مادرم نذاشتم که در مورد روز گذشته حرفی بزنن و خودم هم طوری وانمود کردم که خودم دلم نخواسته موقع سال تحویل پیش شما باشم .

این از عید اونسال که فقط چند ما بعد از عروسی ما بود .

یه عکس هم از خودم گذاشتم اگه گفتید کدوم منممممممممممم؟

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()