تجربه تلخ من

میگل مامان 4 ژانویه 2011+ عکس

یکشنبه دخترم تعطیلاتش تموم شد و برگشت . وقتی میاد خونه خیلی خوشحاله و وقتی خونه است دلش برای مدرسه تنگ میشه و همش یاد مدرسه میکنه و اینکه اونجا بهش خیلی خوش میگذره. ولی وقتی میخواد بره بغض میکنه و این من رو اتیش میزنه . نمیدونم هیچی نمیدونم اینکه زندگی بی سروسامانم رو چه جوری جمع کنم . میگل کجای این زندگی قرار داره و من کجای این زندگی .

وقتی میخواستم میگل رو ببرم چند تا از دوستام هم اومدن برای اینکه تصمیم بگیرن در مورد بچه هاشون . مدرسه ی میگل گرونه و بچه های اینجا بیشتر دانشجو هستن و اینه که تصمیم گیری براشون سخته . نمیخواستم اونا اشک میگل رو ببینن و برای همین وقتی تنها شدیم دیدم که اشکهاش جاری شد به جای اینکه دلداری بدمش دعواش کردم و گفتم جلوی بقیه نباید گریه کنه اونم سریع حرفم رو گوش کرد . الهی بمیرم براش که اینقدر این بچه با این سن کم زجر کشیده و من یه مادر بی لیاقتم که نتونستم اونو اروم کنم و الان بعد از ٢ روز از سر درد دارم میمیرم وقتی یاد چشمهای اشک الودش می افتم . میگل از اون دسته بچه هاست که زیاد با درس میونه نداره و باید حتما برای درس خوندن هلش داد . من خودم سخت مشغولم که درسم رو تموم کنم به همین خاطر توی خونه موندنش براش مثل سم میمونه . اخه یا پای اینترنت یا تلویزیون. این مدرسه خیلی با انظباط و چون شبانه روزی هست خیلی به نظم اهمیت میده کاری که میگل زیاد خوشش نمیاد.

موندم من سال دیگه چطوری میخوام بذارمش اینجا و برگردم ایران . منطقم میگه کار درستی میکنم و احساسم داره منو داغون میکنه که من بدون میگل نمیتونم زندگی کنم .

میگل نازم میدونم یه روزی اینجا رو خواهی خوند . فقط میخوام که مامان رو به خاطر تمام کوتاهیها و قصوراتی که در مورد تو شده ببخش . ببخش اگه نتونستم مادر خوبی برات باشم . ببخش که هیچ وقت حرف دلت رو نفهمیدم . ببخش که زندگیم هیچ وقت اروم نبوده . ببخش که وقتی بهم احتیاج داشتی اینقدر در مشکلات غرق بودم که ترجیح دادی در قلب کوچیک خودت رو به روی من باز نکنی . فقط بدون تنها دلخوشیم تو زندگی تو بودی و درس بهانه ای بود برای اینکه بتونم اینده ی تو رو بسازم .

اینم عکس من و میگل که بهتون قول داده بودم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()