تجربه تلخ من

سفر پر درد سر قسمت اول

چند وقته نبودم ولی برای نبودنم دلیل داشتم که همه رو براتون تعریف میکنم .

من یه خواهر زاده دارم که زندگیش برای خودش یه داستان عجیب و غریبه این خواهر زاده ی من وقتی که ٣ سالش بود با مادرش از ایران رفت و ما به مدت ١٧ سال از خواهرم بیخبر بودیم بنا به دلایلی که اینجا جای گفتنش نیست . خلاصه این خواهر زاده ی ما چند سالی هست مارو پیدا کرده و به شدت به ما وابسته شده .

بله خواهر زاده ام مهمون من بود . تو المان زندگی میکنه و خیلی دختر خوشگل و نازیه و به شدت مهربون الان ١ ساله به من میگفت که خاله میخوام بیام پیش شما و چند ماه پیش بهم زنگ زد که بلیط برای ٢٠ فوریه گرفته . از اون طرف هم مامان و بابام به شدت روی این خانم حساسن و دقیقه به دقیقه زنگ میزدن که مواظبش باش.

این دختر ما خیلی از لحاظ اخلاقی شبیه منه و به شدت اهل ریسک کردنه وقتی اومدن اینجا منو وادار کرد که با هم بریم مسافرت اونم کجا ؟ گوا.

باهم رفتیم و خیلی خوش بودیم به خانواده هم چیزی نگفتیم چون میدونستم شدیدا مخالفت میکنن . این دختر گل من اونجا به من گفت که به بعضی میوه ها حساسیت داره و نباید بخوره مثل منگو که ما هم تو ایران از این میوه داریم .

منم مواظب بودم که اتفاقی نیافته سومین روز بود که اونجا بودیم رفتیم برای نهار و من سفارش ابمیوه دادم و اون هم به پیروی از من سفارش ابمیوه داد از این ابمیوه ها که بهش میگن اسموتی و چندین میوه با هم مخلوط میشن . وقتی ابمیوه رو اوردن ما یادمون رفت که بپرسیم چی توش زدن . این ابمیوه رو خورد و یهو دیدم صورتش شد اندازه ی یه بشقاب و تمام بدنش شروع کرد به کهیر زدن .

جزایر گوا طوریه که از لحاظ امکانات دارویی و پزشکی خیلی ضیعفه و باید برای رسیدن به داروخانه ٢٠ مین تو راه بود سریع ازش پرسیدم که چه دارویی باید استفاده کنه و یه ایرانی رو اونجا پیدا کردم و ازش خواهش کردم که بره دارو رو بگیره.

اونجا همه موتور سواری میکنن چون هوا خیلی گرمه منم که عشق موتور سواری یه موتور کرایه کرده بودیم که همه جا با همون موتور میرفتیم تا این اقا بره و بیاد دیدم حال این خیلی داره خراب میشه سریع سوار موتورش کردم و رسوندم یه مطب دیدم دکتر نیست به دکتر زنگ زدم و بهش توضیح دادم گفت من ۵ دقیقه ی دیگه میرسم ما ١۵ دقیقه منتظر شدیم و دکتر نیومد . یه اروپایی اونجا نشسته بود که وقتی دید حال مریض ما خیلی وخیمه گفت یه دکتر هست که با اینجا ٧ دقیقه فاصله داره و به من ادرس داد .

خواهر زاده ام هم به من میگفت که وقتی حساسیت میکنه بدنش شروع میکنه به بی حس شدن و نباید این بی حسی به زبونش بره چون باعث خفگی میشه . حالا من با سرعت دیوانه وار اون بنده خدا هم ترک موتور این ٧ دقیقه راهی که به ما گفتن نیم ساعت بود و وقتی رسیدم مطب دکتر خواهر زاده ام تقریبا جلوی در از هوش رفت. دکتر سریع بهش یه امپولی تزریق کردم و وقتی داشت امپول دوم رو میزد ازش پرسیدم این چیه که دارید میزنید گفت ادرنالین .

منم چون اطلاعات پزشکی ندارم چیزی نگفتم ولی بعد از تزریق امپول به من گفت که سریع برسونمش بیمارستان  و برام ماشین گرفت. ازش سئوال کردم که ایا لازمه ما بریم بیمارستان گفت اره حتما ببرش.

رسیدیم بیمارستان حال خواهر زاده ام تقریبا بهتر شده بود رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و گفت این باید شب اینجا بمونه منم گفتم اینها الکی میگن که پول بگیرن . به خواهر زاده ام گفتم و اونم گفت من اوکی  هستم و بریم .

از در بیمارستان اومدیم بیرون یه لحظه دیدم خواهر زاده ام تشنج کرده و نمیتونه نفس بکشه و رنگش کبود شد. من شروع به جیغ و داد کردم و دکتر اومد بالای سرش و داد زد سریع ببریدش ای سی یوو.

دکتر به پرستار گفت شوک برقی بیارید و منم توی بیمارستان فقط جیغ میکشیدم و خدا رو صدا میکردم .

اینو که بردن ای سی یو منو از بخش پذیرش صدا کردن و گفتن باید ١۵٠٠٠ روپیه که میشه تقریبا ٣۵٠ هزار تومان ما باید بریزم به حساب.

من دیگه فکر اینجا رو نکرده بودم و کل پولی که من داشتم ٣٠٠٠٠٠ هزار تومن هم نبود و من به خواهر زاده ام قبل سفر گفته بودم که همه ی پولش رو نیاره چون اونجا دزدی زیاد میشه ....................

سریع گردنبندم رو باز کردم و گفتم من براتون پول میارم از اون طرف همه میدویدن سمت ای سی یو و از این طرف من همه ش فکر میکردم چطوری پول جور کنم . ما با ١ میلیون تومن رفته بودیم و خواهر زاده ام همه ی پول رو خرید کرده بود و ما پول هتل رو هم همون اول داده بودیم و به همین خاطر پول کم داشتم .

اینقدر صورتم رو چنگ زده بودم که خون از صورتم می اومد فقط فکر میکردم اگه اتفاقی بیافته من به پدر و مادرم چی بگم؟

باید میزاشتم میرفتم یه گوشه ی دنیا که کسی دستش بهم نرسه .

خلاصه از حرفهای دکترا فهمیدم که اون دکتر احمق ادرنالین رو نباید به مریضی که الرژی داشته تزریق میکرده و این تزریق باعث شوک قلبی میشه و خیلی مواقع کار به مرگ و میر هم میرسه.

زنگ زدم به یکی از دوستام که ایرانه و همه چیز رو گفتم ولی نگفتم این مریض خواهر زاده ام هست ازم سئوال کرد مریض زنده است ؟

فهمیدم که اوضاع خیلی خرابه . رفتم ای سی یو دکتر بهم گفت که خدا به این دختر یه زندگی دوباره داد ولی این باید اینجا بمونه برای ١ شب و به من گفت که باید از دست اون دکتر شکایت کنم .

فرداش هم ما پرواز داشتیم به سمت خونه . دکتر گفت امکان پرواز نیست زنگ زدم دفتر هواپیمایی گفت که برای اینکه بلیط رو عقب بندازن باین پول بدیم . رفتم این کار رو کردم و به یکی از دوستام زنگ زدم که برام پول حواله کنه .اونم گفت که پولش محدوده (چو اینجا همه دانشجو هستم و پول زیادی هیچ کدوم نداریم )و من حساب کردم که با همون پول میتونم کار را رو راه بندازم تا برگردم خونه .

از اون طرف به مامان اینا چیزی نگفته بودم و نمیتونستم پول ازشون بخوام از طرف دیگه این دختر رو خدا دوباره به من داده بود .

فرداش برگشتیم هتل و روز بعد پرواز داشتیم وقتی داشتیم میرفتیم سمت فرودگاه حساب کردیم که همش ٧٠٠٠٠ هزار تومن دیگه برامون پول مونده و کلی خوشحال به سمت فرودگاه میرفتیم . رسیدم فرودگاه رفتیم بارها رو تحویل بدیم دیدم که یه اقایی بلیط رو گرفت و به من گفت که هواپیما حرکت کرده من شروع به جیغ و داد کردم که هنوز ۴٠ دقیقه تا پرواز وقت داریم اقاهه ساعت رو نشونم دیدم و فهمیدم که ساعت موبایل من ١ ساعت عقب بودهههههههههههههههههه.

موبایل خواهر زاده ام هم رو ساعت المان بود و ما بازم ضرر کردیم دیگه نمیدونستیم بخندیم یا گریه کنیم . مثل بهت زده ها فقط به هم نگاه میکردیم .

بلیط هم کنسلی نداشت و باید بلیط جدید میگرفتیم که خودش میشه نزدیکه ٢٠٠ هزار تومن .

دستم خسته شد ادامه اش رو براتون فردا مینویسم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()