تجربه تلخ من

تولد ماهور 2011

تولد ماهور هم تموم شد . شب قبل تولدش تا ساعت 12 شب بیدار موند که بعد از 12 من بهش تبریک بگم . یعنی اولین نفری باشم که بهش تبریک میگه. ساعت 12 شد دیدم سیل مسیج ها و زنگها به موبایل من شروع شد . این وروجک به همه دوستاش گفته اگه منو دوست دارید باید شب 12 به بعد به من زنگ بزنید . خلاصه ساعت 3 یواش یواش خوابم برد که ساعت 6 صبح با داد خانم بیدار شدم که جیغ میزد مامان چرا خوابیدی امروز تولدمه !!!! چشمام باز نمیشد بیدار شدم کمی غر غر کردم که چرا منو بیدار کردی ولی اون تو عالم خودش بود. روز تولد بچه ها مدرسه اجازه میده هر چی دوست دارن بپوشن . اینم یه دامن لی با بلوز قرمز پوشید خیلی هم بهش میاومد منم بیدار شدم و شروع کردم برای شام . اخه حدود 20 تا مهمون داشتم .غدا الویه و باقالی پلو و سوپ درست کردم و رفتم خریدهام رو انجام دادم . ساعت 5 رفتم ارایشگاه اخه خانم امر کرده بودن که باید خوشگل باشم . خلاصه بعد از ارایشگاه رفتم کافی شاپی که ماهور تولد گرفته بود . کلی دوستاش از سیاه پوست و سفید پوست و چینی و کره ای بودن .خیلی خوشحال بود کلی زدن و رقصیدن . شب هم اومد خونه براش خونه تولد گرفتم . ساعت 11 دیدم داره بیهوش میشه از همه معذرت خواهی کردم و رفت خوابید . منم براش گوشی موبایل گرفته بودم کلی خوشحال شد. ولی همچنان منتظر زنگ خانواده ی پدرش بود به من چیزی نگفت ولی من که میدونم تو دلش چی میگذره . صبح ساعت 5 بیدارشدم که برم دسشویی دیدم چشماش بازه و داره زل زل منو نگاه میکنه . گفتم چرا نخوابیدی؟ گفت مامان فقط 3 ساعت خوابیدم خوابم نمیاد. ازش سئوال کردم که ایا فکرت مشغوله ؟ گفت نه منم اومدم دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد . صبح دیدم ساعت 6 یا 7 بود خوابید . باید 7 و نیم میرفت مدرسه دلم نیومد بیدارش کنم . گذاشتم خوابید و روز بعد از تولدش هم خونه بود . گاهی فکر میکنم خیلی بیخیاله درسه ولی به خودم امیدواری میدم که شاید خوب بشه . به هر حال براش بهترینها رو ارزو میکنم .

از دوستهای نازنینی که تولد ماهور رو تبریک گفتن و وبلاگ دارن ممنون . من حدالامکان از همشون تشکر کردم در وبلاگهای خودشون .

پ.ن . دوستهای عزیزم ماندانا جان . سمیه نازنین . یه مامان مهربون مارال و افروزو امیر و هلن و عزیزم مرسی بابت تبریکات قشنگ شما  کاش وبلاگ داشتید میشد به شما سر زد.

ش

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()