تجربه تلخ من

7 اگوست 2011

خیلی سخته مادر باشی و بدونی که باید بچه ی خودت رو طوری تنبیه کنی که بفهمه کارش تا چه حد ناراحتت کرده . خیلی سخته که با لحظه لحظه این تنبیه گریه کنی برای دل دخترک که میدونی الان ناراحته .

دیروز به ماهور زنگ زدم . خیلی خوشحال میگه که ریاضی شدم 14 . احساس کردم کمی به شعورم توهین شده . بهم برخورد و باهاش خیلی سرد حرف زدم به من قول داده بود که این ترم نمره هاش عالی بشه . ولی این کار رو نکرده بود . 

از طرف دیگه خیلی خوشحال میگه مامان سرم خارش گرفته فکر کنم شپش گرفتم .تعجب دهنم از تعجب باز مونده . میگم چه طوری فهمیدی؟ میگه اخه دیشب یه سوسک سیاه کوچیک دیدم که رو سرم راه میرفت منم فهمیدم شپش گرفتم .گریه

منم به سردی باهاش حرف زدم میدونم که این کارم خیلی اذیتش میکنه . باهاش خداحافظی کردم . امروز صبح دیدم که موبایلم زنگ میخوره . دوست ماهور بود که ازم خواست اجازه بدم ماهور امروز بیاد خونه . خواست از احساسات من استفاده کنه . گفت اخه از دیشب که با شما حرف زده همش داره گریه میکنه . گفتم اشکال نداره . (تازه دوشنبه هم باز امتحان داره اگه بیاد میدونم درس نمیخونه) . اجازه ندادم ولی دل خودم بر اش خیلی تنگ شده.

 

 

 

دیشب با مادرم حرف زدم حرفهایی زد که دلم خیلی گرفت . نمیدونم کجای زندگیم اشتباه کردم و تا به کی باید تاوان این زندگی رو  با حرفها پس بدم .برای منم تو این روزهای عزیز دعا کنید . ارامش تنها چیزی هست که بهش احتیاج دارم .

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()