تجربه تلخ من

زندگی من 2

من باور نکردم و از اون خانم سندی برای اثبات حرفهاش خواستم اونم بهم گفت که عکس عروسی پدر می گل رو برام میفرسته همون روز هم عکس رو فرستاد.

خلاصه من فهمیدم که باز گول خوردم ولی حالا مونده بودم که با میگل چه طوری حرف بزنم و بهش جریان رو بگم .مشتاقانه منتظر بود که پدرش براش پول بفرسته تا بلیط تهیه کنه و راهی ایران بشه .

روزی که پدرش بهش قول داده بود براش پول بفرسته رسید ولی خبری ازش نشد و دختر گلم همچنان منتظر بود ولی من میدونستم که پدرش زنگ نخواهد زد.

یه روز می گل از من سئوال کرد که مامان نکنه بابا پول فرستاده ولی تو به من نمیگی!!

خیلی فکر کردم دیدم مجبورم همه چیز رو بهش بگم . شب بود صداش کردم و بهش گفتم می گلم دیگه منتظر بابا نباش . با تعجب نگاهم کرد و گفت که مگه چیزی شده ؟

گفتم که پدرت ازدواج کرده و می گل خندید و گفت که مامان اشتباه میکنی.

منهم عکسی رو  که برام فرستاده بودن بهش نشون دادم . حس کردم میگل خشکش زد و با صدای تقریبا جیغ مانند گفت مامان عروس که خاله افسانه است.

من تعجب کردم این بچه این خانم رو از کجا میشناخت؟

ازش پرسیدم تو این خانم رو میشناسی؟

گفت اره مامان من باهاش  بیرون هم رفتم!!!!!!!!!!!

گفتم کی؟

گفت دو بار وقتی با بابا رفته بودم بیرون این خانم رو به اسم دوست عمه به من معرفی کرد و اونو رسوند به خونه اش.

ای خدااااااااااااا چی میشنیدم. من به چه گناهی باید اینگونه تاوان میدادم؟ 

 خودم و دخترم ساعتها در بغل هم گریه کردیم .

یهو دیدم می گل ازم خواست که البوم عکسهای خودمون رو بیارم . براش اوردم و اون ازم خواست که از اتاق برم بیرون منم اطاعت کردم .

بعد از ١ ساعت که رفتم سراغش دیدم تمام عکسهای پدرش رو از عکس من  و خودش جدا کرده حتی یه عکس هم نمونده بود.

بعدش بلند شد و به من گفت تو میخواهی چی کار کنی مامان؟

گفتم چه طور؟

گفت تو هم ازدواج کن و منو بذار پیش مامان بزرگ (مادر من). تو هم برو که من میخوام همیشه تنها زندگی کنم .

خدای من چی میشنیدم ؟ دیوانه شدم.

ولی می گل دیگه هیچ وقت حرف پدرش رو نزد و دیگه هم از پدرش خبری نشد.

چند ماه بعد از این جریان تصمیم گرفتم که یه سفر به ایران برگردم و به میگل گفتم و اون از خوشحالی ٣ روز اخری که به مسافرتمون مونده بود را نخوابید.

بعدا بقیه اش رو براتون تعریف میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/٧ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()