تجربه تلخ من

شادی و غم 26 اکتبر 2011

سلام و صد سلام از اینجانب که از جانب دوستان به بدقولی متهم شدم ولی خیلی درگیر بودم که دونه به دونه براتون تعریف میکنم .

ما 20 سپتامبر اومدیم ایران و 29 سپتامبر عروسی داداش گلم بود . مراسم خیلی خوب و پر خرج برگزار شد ولی ما خواهرها هیچی از مراسم نفهمیدم بس که حرص خوردیم .

یکی از دوستان من برام از ایران پول فرستاده بود تا براش طلای هندی بگیرم . منم براش یه سرویس سنگین خریده بودم که قبل از اینکه من برسم ایران دوستم برای 3 ماه رفت کانادا. وقتی رسیدم ایران دیدم مامانم شدیدا درگیر خرید کادو برای عروس خانومه . منم که فداکار زودی طلاها رو رو کردم و به مامانم گفتم که دوستم ایران نیست و من وقت دارم براش دوباره طلا بخرم و بفرستم . خلاصه که طلاها قسمت عروس خانم شد . روز عروسی هر کدوم از ماها یه ارایشگاه وقت گرفته بودیم که هر کدوم تو یه نقطه ی شهر بود . ما همه اینور اونور بودیم و چون از شهرستان زیاد مهمون داشتیم بعد از ارایشگاه رفتیم خونه ی خواهر بزرگترم و همگی عازم باغ شدیم . من به مامانم زنگ زدم که کادوهای عروس یادش نره اخه خواهرم اینها هم کادوهاشون داده بودن دست مامانم . پدرم که هم که باکلی ارزو برای عروسش ساعت خرید. خلاصه رسیدیم باغ و چون اولین مهمونها بودیم دست به کار عکس گرفتن شدیم . برادرم چند هفته قبل عقد محضری کرده بود و این مراسم فرمالیته برگزار میشد . نزدیک مراسم عقد بودیم که به مامانم گفتم که کادوها رو بیاره که هر کسی کادوش رو بده . هر چی گشتیم از کادوها اثری ندیدیم مامانم میگفت دادم دست دختر خاله و دختر خاله میگفت دادم به فرزانه خانم ( کسی که خونه ی ما کار میکنه ) فرزانه خانوم هم میگفت که من کادوها رو اخرین لحظه گذاشتم روی اپن اشپز خونه خونه ی خودمون . هممون وا رفته بودیم باغ 23 کیلومتری کرج بود و خونه ی ما پاسداران عملا رفت و برگشت امکان نداشت . این هم یه دونه پسر با هزار تا ارزویی که ما براش داشتیم . هممون زدیم زیر گریه و قرار شد که خواهر زاده ام و خواهرم طلاهاشون و بدن که مامان و بابا به صورت فرمالیته سر عقد بدن تا بعد به عروس خانوم اصل جریان رو تعریف کنیم وسط گریه و زاری بودیم که دیدیم دوست برادرم اومد با ساک کادوها . گفت که کادوها رو اون برداشته و توی ماشین اون بوده .خلاصه اولیش به خیر گذشت . سر عقد داماد گفت که من یادم رفته به عاقد بگم بیاد فکر میکردم احتیاجی نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت. دیگه عملا من که فشارم اومده بود پایین و یکی از فامیلهای عروس که یه اقای 25 ساله بود مسئول خوندن خطبه ی عقد شد .

از روز قبل تصمیم گرفته بودیم که کادوهای عروسی رو به یکی از فامیلهامون بدیم که میدونیم خیلی امانتدار هست و اهل رقص نیست . بعد از عقد کادوها دست من بود و من هر چی گشتم این خانوم رو پیدا نکردم چشمم به مادر بزرگ عروس افتاد و کیف رو سپردم به اون و کلی هم بهش سفارش کردم که حواسش باشه . یکه تیکه برادرم رو دیدم و بهش گفتم که کادوها رو دادم دست فلانی یهو برگشت گفت چرا این کارو کردی اون خانم الزایمر داره و ...... دیگه نمیدونستم چجوری برم کیف رو ازش بگیرم که بهش برنخوره با هزار تا سلام و صلوات رفتم جلو و گفتم ببخشید مامان بزرگ گوشواره ی من افتاده داخل کیف کادوها میشه چند لحظه کیف رو به من بدید ؟ با تعجب منو نگاه کرد به لهجه ی شیرین شمالی گفت : زای ( دختر جان) من 2 ساعت دارم فکر میکنم که این کیفه کیه که بغل منه . میخواستم بذارمش همینجا رو زمین و برممممممممممممممم. دیگه عملا سکته رو زده بودم خدا به من خیلی رحم کرد . خلاصه ما 480 نفر مهمون دعوت کرده بودیم که وسط مراسم مدیر برنامه اومد به دادشم گفت که شما 680 نفر مهمون داریدددددددددددددددددد. وای خدای من دیگه اینو نمیشد جمع کرد .من که فقط قایم میشدم گریه میکردم که کسی نفهمه برادرم از شدت ناراحتی قرمز شده بود . خیلی از کسایی رو دعوت نکرده بودیم تشریف اورده بودن مثلا ما برای یه خانواده 2 تا کارت ورودی گذاشته بودیم 12 نفر با هم اومده بودن همه هم میگفتن بیخود کردید ما رو زن و شوهر نوشتید ما برای این داماد ارزوها داشتیم . خلاصه یه چیزی بگم فامیلهای ما کلا ترکن از نوع تقریبا بی کلاسش همه اومده بودن اونم با چه سر و وضعی مثلا همه دکلته پوشیده بودن ولی از نوع پولک دوزی شده ی خفن و خنده دار و یا یه تعدادی از خانمها با بلوز و شلور جین اومده بودن و کلاه سفید گذاشته بودن رو سرشون . من که از ناراحتی چشمم کسی رو نمیدید خواهرهای منم دست کمی از من نداشتن مراسمی که قرار بود با 60 میلیون تموم بشه با 90 میلیون تموم شد چون مدیر برنامه گفته بود با این منویی که شما قبلا سفارش دادید رو من باید از یه رستوران دیگه تهیه کنم که غذا کم نیاد . ارکستر هم گروهی رو اورده بودن که سوسن خانوم رو خوندن و اون وسط  اصلا برای 5 دقیقه هم خالی نشد که ما بتونیم با عروس و داماد برقصیم . بیرون ارکستر سنتی برای سن بالاها بود و داخل هم این گروه میخوندن ولی ما که چیزی نفهمیدیمممممممممممممممممم. اخر شب هم فهمیدم که دستبند سرویس عروس خانوم گم شده و این هم قصه ی اخر شب ما شد . سر عقد دوستهای برادرم بهش بلیط سفر خارجی رو کادو دادن و فردای عروسی عروس و داماد عازم سفر شدن. شبی که عروس و داماد رفتن زنگ زدن که مادر بزرگم فوت کرده و خلاصه یه هفته ی بعدش رو هم که ایران بودم درگیر مراسم عزاداری به روش ترکها بودیم .( ترکها خیلی به مراسم عزاداری بزرگ خاندان اهمیت میدن و مادر بزرگم چون وصیت کرده بود که تبریز دفن بشه ما همش در حال رفت و امد ما بین تهران تبریز بودیم .

این از احوالات من در ایران بود . وقتی از ایران برگشتم استاد راهنمام به من ایمیل زد و گفت که خودم رو برای این 5 شنبه اماده کنم که بتونم از تزم دفاع کنم . منم ماهور رو گذاشتم مدرسه و گفتم این مدت خونه نیاد که من به کارم برسم .

دیروز صبح از مدرسه بهم زنگ زدن و گفتن که خودت رو سریع به برسون به بیمارستانی که ادرس میدیم چون ماهوراحتیاج به عمل داره .دیگه تا برسم بیمارستان از حالت تهوع داشتم میمردم .رسیدم و با دکتر صحبت کردم گفت که سریع باید عمل بشه چون اخر ستون فقراتش کیست داره و این کیست سریع باید جراحی بشه . خود ماهور هم از ترس همش گریه میکرد دیگه ازمایش و اینها تموم شد و ماهور رو با گریه و اشک چشم راهیه اتاق عمل کردم کلی اصرار کرد که ما باهاش برم اتاق عمل  ولی دکترش نذاشت . بچه ام حسابی ترسیده بود و من در حینی که خودم گریه میکردم باید به اون هم دلداری میدادم اخرین لحظه که داشت میرفت اتاق عمل گفت میخوام با داییم حرف بزنم . زنگ زدم به برادرم و جریان رو بهش گفتم و ماهور وقتی با داییش حرف زد اینقدر گریه کرد که برادرم هم به گریه افتاد. 

خلاصه الان من بیمارستانم و ماهور هم الان حالش خوبه ولی خوب دفاع من کنسل شد . میدونم که حکمتی در این کار هست و من هم راضیم به رضای خدا .

نگران نباشید ماهور الان کاملا حالش خوبه ولی دکترش گفت کیست بزرگتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم .

پ.ن. ماهورم میدونم که وقتی داشتی میرفتی اتاق عمل دلت چی میخواست ؟ دوست داشتی پدرت بالای سرت بود تا بهت دلداری بده ولی دخترم بدون که خدایی که بالای سر ماست اغوشش از همه ی پناهگاهها امن تره . اون لحظه تو رو سپردم به خدا و من پا به پای بارون دیروز گریه کردم . گریه کردم به بخشی که از زندگیت حذف شده و میدونی که من تمام سعی خودم رو کردم که ارتباطش با تو کات نشه ولی خودش نخواست . اونم بسپر دست خدا که خدا بهترین جواب رو بهش خواهد داد . 

مامان همیشه عاشقته و بودنت برام حکم زندگی کردن رو داره .

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()