تجربه تلخ من

29 نوامبر 2011

مدرسه ی ماهور طوریه که هر هفته 2 بار میتونیم بهشون زنگ بزنیم. یعنی مدرسه بهشون موبایل داده ولی تو روزهای خاص و ساعتهای خاصی میتونیم بهشون زنگ بزنیم . اون ساعتها خیلی محدوده یعنی  شاید نیم ساعت بشه کل ساعتی که میتونیم بهشون زنگ بزنیم . هفته ی پیش موبایل ماهور خاموش بود بعد از اینکه رفت مدرسه باهاش صحبت نکرده بودم .از دوستاش سراغش رو میگرفتم و میدونستم که حالش خوبه . هفته ی پیش که موبایلش خاموش بود زنگ زدم مدیر مدرسه شون ولی مدیر گفت که توسفره و نمیتونه کاری انجام بده . از دیروز یکی از منشی ها رو کچل کردم و بهش اولتیماتوم دادم که اگه امشب نتونم با ماهور صحبت کنم شبونه بلند میشم میام مدرسه . این مدرسه قانونش اینه که بعد از ساعت 6 حق نداریم بریم مدرسه چون نگهبانی بهمون اجازه ی ورود نمیده.خلاصه امروز که زنگ زدم و با ماهور صحبت کردم . خیلی خوشحال بودم راستش رو بخواهید تو این دو سه روز گذشته چند بار از شدت دلتنگی حاضر شدم برم مدرسه شون ولی با خودم جنگیدم که نباید برم چون ماهور باید به نبودنم عادت کنه . هر چندخیلی این چند روز گریه کردم میدونید این جنگیدن با حس مادرانه خیلی ازم انرژی میگیره و خیلی بیحوصله و بی طاقت بودم . با ماهور حرف زدم مثل همیشه پرانرژی بود جالبه که وقتی میره مدرسه فارسی حرف زدن براش سخته و مجبوره خیلی کلمات رو انگلیسی بگه تا منظورش رو بفهمونه .خلاصه کلی حرف زدیم و حرف به ناظمشون کشید گفت که مامان یه چیزی میخوام برات تعریف کنم ولی میترسم گریه کنی . بهش قول دادم که گریه نمیکنم و ماهور برام توضیح داد . قضیه این بوده که اینها توی مدرسه شون مختلط هستن ولی ارتباط با پسرها براشون خیلی نامحدود نیست یعنی نمیتونن توی کلاس با پسرها تنها بمونن کل کلاسها دوربین مخفی داره با این حال خود کادرمدرسه خیلی کنترل میکنن . امروز گفت که چشماش درد میکرده ودر طول تی تایم توی کلاس استراحت میکرده که یکی از پسرها میاد بهش میگه بیا از کلاس بیرون و این شروع میکنه با پسره جر و بحث کردن که میخوام توی کلاس بمونم . خلاصه کار به ناظم میکشه و ماهور از شدت ناراحتی شروع به گریه میکنه . ماهور هم مثل من خیلی سخت گریه میکنه و وقتی به گریه بیافته گریه اش بند نمیاد . ناظم مدرسه اشکاش رو پاک میکنه و بهش میگه که من میدونم تو هیچ وقت  سایه ی پدربالای سرت نبودن ولی من الان به جای پدرت اشکهای تو رو پاک میکنم و این حرف باعث میشه که ماهور تا چند ساعت به هق هق خودش ادامه بده خلاصه وقتی داشت اینو تعریف میکرد اشکم بند نمیاومد و ماهور هم از اون طرف با من هق هق میزد و میگفت که مامان من فردا امتحان دارم تو رو خدا گریه نکن . حالاخودش بدتر از من گریه میکرد.خلاصه من و به جون خودش قسم داد که گریه نکنم ولی وقتی مکالمه ی ما تموم شد این گلوی من از شدت بغض ورم کرد و درد وحشتناکی گرفت . عکس ماهور روی تلویزیون خونه است و نگاه به عکس اون همراه با اهنگ لالایی ویگن باعث شد که دیگه نتونم اروم بشم . انگار اشکهام بند نمیاومد و من سرسختانه میخواستم در مقابلش مقاومت کنم ولی دیگه شروع کردم به داد زدن و گریه کردن . این حق ماهور از زندگی نبود . رفتم سر تلفن تا به اون پدر نامردش زنگ بزنم و بهش بگم که ماهور بهش احتیاج داره ولی میدونستم که اینم جواب نمیده چون قبلا این کار رو کرده بودم . من موندم و یک دنیا استیصال و یک دنیا درد توی سینه و اینکه من باید قوی باشم ولی الان من   شدم مصداق این شعر که :

 پشت این بـغض ،بیدی لرزان نشسته
کــــه خیـــال میکرد بـــا این بـــادهــــا نمیلرزد....!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ  توسط شمیلا  نظرات ()