قسمت سوم

خلاصه روزها از پی هم میگذشتن ولی کسی عجله ای برای انجام تحقیق نداشت. گذشت روزها رو فقط من و اقای عاشق حس میکردیم.

بعد از حدود یک ماه دوست پدرم که مامور تحقیق در مورد اقای عاشق بود من رو صدا کرد.

و من از خوشحالی وقتی داشتم به سمت خونه ی ایشون میرفتم اواز میخوندم.

وقتی این اقا شروع به صحبت کرد انگار اوار بر سر من فرو ریختن .

ایشون گفتن : "من تحقیق کردم و متاسفانه ایشون خانواده ی خوش نامی نداره و پدر این اقا به علت مواد مخدر از ارتش اخراج شده و به شدت به مواد مخدر اعتیاد دارن (هم پدر هم مادر) وضع زندگی مناسبی ندارن و  حتی خونه یا که درش زندگی میکنن هم اجاره ای هست .  در مورد خود اقای عاشق هیچ نکته ی منفی وجود نداره ولی یادت باشه که این پسر از همین خانواده است . "

و ایشون گفتن که قبل از اینکه به پدرم این مسئله رو بگن ترجیح دادن با خودم صحبت کنن .چون همه میدونستن که پدرم به شدت رو مسئله ی اعتیاد حساسه و خود پدرم حتی سیگار هم نمیکشید.

با گریه و خواهش و التماس ازش خواستم که به پدرم چیزی نگه . اخه اون موقع معتقد بودم که هیچ کس رو به جرمی که پدر و مادر کردن نباید مجازات کرد. و گفتم که خود اقای عاشق مشکلی نداره و این یعنی میشه روی این ادم حساب کرد.

بالاخره دوست پدرم موافقت کرد که نتیجه ی تحقیق در مورد اقای عاشق رو به پدرم بگه و در مورد خانواده اش حرف نزنه.

وقتی از خونه ی ایشون بیرون اومدم احساس میکردم که درستترین تصمیم دنیا رو گرفتم.

به اقای عاشق زنگ زدم و همه ی جریان رو گفتم . میخواستم بهش بفهمونم که دوستش دارم و این چیزا برام مهم نیست که دیدم اقای عاشق فقط داره جیغ میزنهههههه.

و داد میزد و میگفت که از دوست پدرم شکایت میکنه چون اون حق نداشته با استفاده از قدرتش پرونده ی پدر منو ببینه و اینکه چرا ایشون کسی رو فرستادن که تو محل تحقیق کنه !!!!!

من به قدری از فریاد های اون ترسیده بودم که فقط معذرت خواهی میکردم و باورم شده بود که کار دوست پدرم اشتباه بوده و بهش التماس میکردم که از دوست پدرم شکایت نکنه چون همه چی لو میره و ما نمیتونیم ازدواج کنیم.

خلاصه بعد از چند روز پدرم اعلام کرد که با وجودی که نتیجه ی تحقیق ( البته با سانسوری که بنده خدا  کرده بود) مثبته ولی همچنان با ازدواج ما مخالفه .

منم که جرات نداشتم بگم که من با اقای عاشق دوست بودم و به پدرم التماس کنم . اگر میفهمید که من با اقای عاشق دوست هستم حتما منو از خونه بیرون میکرد و این جوری اوضاع بدتر میشد.پدر من هیچ وقت ما رو تنبیه بدنی نکرده ولی ابهتی که داشت منو میترسوند.

به اقای عاشق زنگ زدم و همه چیز رو گفتم به من گفت که تا 1 ساعت دیگه میاد خونه ی ما  تا با پدرم حرف بزنه!!!

من جرات نداشتم به اعضای خونواده ام بگم که اقای عاشق داره میاد به همین خاطر به جز من کسی نمیدونست که اقای عاشق تو راهه.

 

وقتی زنگ خونه رو زدن پدرم جواب داد و اقای عاشق اجازه خواست که با پدرم حرف بزنه.

وقتی وارد شد دستهای اقای عاشق سیاه شده بود( اخه تو راه موتور دوستش خراب شده بود و اقای عاشق مجبور شده بود که خودش تعمیرش کنه) وقتی اقای عاشق میخواست شروع به صحبت کنه  پدرم بهش گفت که اول دستهات رو بشور تا بعد با هم صحبت کنیم.

و من حس کردم که جو کاملا دوستانه شده. اقای عاشق از پدرم سئوال کرد که چرا با ازدواج ما مخالفه؟

پدرم جواب داد: دختر من تو ناز و نعمت بزرگ شده و تو هنوز سربازی نرفتی و شغل هم نداری و خانواده ات هم در ساپورتت نمیکنن.( اخه چیزی هم نداشتن که ساپورت کنن ولی پدرم مودبانه این حرف رو زد) و موافقت با این ازدواج یعنی دیوانگی محض.

من با این استدلال پدرم ساکت شده بودم که یهو اقای عاشق شروع به حرف زدن کرد و گفت " دختر خود شما چند ماه هست که با من ارتباط داره و خودش همه ی شرایط رو پذیرفته. پس شما هم لطف کنید اجازه بدید خودش تصمیم بگیره.

من از شدت وحشت زبونم بند اومده بود فقط دیدم که پدرم به شدت رنگش پرید و مجبور شد چند تا نفس بلند بکشه تا بتونه حرف بزنه.

و خیلی جدی به اقای عاشق گفت که اگر دخترم خودش تصمیم گرفته پسر به من ربطی نداره و دیگه تو هیچ کاری که مربوط به دخترم باشه از من سئوال نکنید فقط میتونم بگم که مبارکه.

و پدرم به سمت اتاق خودش رفت . من حتی قدرت حرکت هم نداشتم اخه پدرم روی من خیلی حساب میکرد فقط به اقای عاشق گفتم که نباید این حرف رو میزدی .

 ا 

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الیانا

سلام مامان می گل می گل عزیز خوبه می بینی تو رو خدا تازه طلبکار هم بود چه اعتماد دبه نفسی داشت و چه گستاخ آخه بابات طفلکی همیشه همینطور هست هر خانواده ای که آروم ومحترم یه همچین آدمهایی گیرش میاد برات دعا می کنم بهترین روزها رو با می گل نازت داشته باشی.[ماچ]

آرام

خوبی عزیزم؟ نمی نویسی خانم ؟ می گلم حالش خوبه ؟

نسیم

سلام خوبی بی معرفت شدی سر نمیزنی که هیچ خبرم نمیدی فعلا قهرم برای همین احوال پرسی نمیکنم [قهر]

مروارید

به شما نمییاد 37 ساله باشین.انگاری با دختری 23 ساله طرفیم!!!

مامان سارا

سلام عزيزم سرنوشت ما يهو چه تند ورق مي خوره[ناراحت] بون اينكه بفهميم همه چيز اتفاق مي افته[تعجب]اي كاش عاقبت همه تصميماتي كه واسه زندگيمون مي گيريم خير بشه[دست] قسمت سوم خاطراتت رو هم خوندم ، منتظر خوندن بقيه صفحات دفتر خاطراتت مي مونم[قلب][قلب][قلب][قلب]

مامان سارا

راستي يه چيز يادم رفت ، چرا به اين آقاي به اصطلاح عاشق وقتي به تحقيق اعتراض كرد ، نگفتي : آنكه را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است اي كاش خودت فكر مي كردي كه وقتي اون اينقدر زود عصباني شده حتما يه ريگي به كفش خانواده اش هست [شیطان][شیطان]

نازی

سلام خانوم ممنون که به وبلاگ من سر زدید اومدم و پستهاتونو خوندم... منتظرم تا ادامه مطلبو بخونم برای من از یه جهت مهمتره که بدونم سرنوشت این آقای عاشق (که بچه یه خانواده معتاد بوده( چی شد... شاید حالا میفهمم که حتی اگه نویدو بفرستم دانشگاه... نمی تونم به چیزی امیدوار باشم البته باید تموم داستانو بخونم می گل شما هم تو شرایط بدیه... باید خیلی حواشو داشته باشید و خب البته نباید اون بچه یاد بگیره از شما باج احساسی بگیره کار خیلی سختی در پیش رو دارید که امیدوام به خوبی از عهدش بر بیاید شاد باشید [لبخند] منتظر بقیه ماجرای عبرت آموز شما هستم

سایه

مامی می گل اولا بمیرم واسه اون لحظه که آقای عاشق چشمشو بسته و دهنشو باز کرده و جلو بابات پته رو به آب داده در مورد بچه ... راستش خیلی دلم بچه میخواست این اواخر و اون همیشه انکار میکرد ...نمیدونم چرا ... ولی مطمئن باش تا زندگیم تثبیت نشه هیچ اقدامی نمیکنم

سایه

مامی می گل اولا بمیرم واسه اون لحظه که آقای عاشق چشمشو بسته و دهنشو باز کرده و جلو بابات پته رو به آب داده در مورد بچه ... راستش خیلی دلم بچه میخواست این اواخر و اون همیشه انکار میکرد ...نمیدونم چرا ... ولی مطمئن باش تا زندگیم تثبیت نشه هیچ اقدامی نمیکنم

مرد دلتنگ

امیدوارم که ادامه این قصه اونی نباشه که حدس میزنم...[ناراحت]