هفته ی که گذشت 5 دسامبر 2011 تا 12 دسامبر 2011

ماهوری میخوام اتفاقات این هفته رو برات بنویسم تا بدونی.

یه دوستی دارم که از جریان بیمارستان ماهور خبر داره و این خانم با خانواده ی اقای میم هم در ارتباط بوده وقتی که ایران زندگی میکرد . این خانم خیلی از جریان ماهور و پدرش ناراحته و خلاصه زنگ میزنه به پدر ماهور و این جریان رو بهش میگه اونم خیلی خونسرد میگه الان بهشون زنگ میزنم . خلاصه نشون به این نشون که 3 روز بعد زنگ زد. وقتی موبایلم زنگ خورد گوشی رو جواب دادم انگار داره با دوستش حرف میزنه صداش رو با یه کشش خاصی میشنوم سلاممممممممممممممم خوبی ؟ گفتم سلام شما . گفت من فلانی هستم گفتم بفرمایید . گفت زنگ زدم حال ماهور رو بپرسم گفتم ماهور خوبه . یهو با حالت طلبکار اضافه کرد چرا ماهور عمل کرد به من خبر ندادی؟ منم دیگه طاقت نیاوردم و با داد گفتم تو این مدت کجا مرده بودی که من باید بهت خبر بدم ؟ گفتم مگه تو از چی خبر داری که این دومیش باشه ؟ گفت من چند تا شماره از شما داشتم که 2 تاشون رو یه اقایی جواب میده .( توجه کنین میخواست یه تهمت بهم بزنه) گفتم خوب پس چطور الان تماس گرفتی؟ گفت شانسی به این شماره زنگ زدم و گرفت . گفتم چطوری شانسی توی این چند سال این کار رو نکردی؟ گفت حالا که دیگه بسه شماره ی ماهور رو بده . منم مثل خانمهای بی کلاس شروع به سلیطه بازی کردم انگار نه انگار که دکترم .(بخوره تو سرم این مدرک ) خلاصه دیدم حالش خیلی خوبه هر چی من میگم انگار نه انگار با اونم .  بهش گفتم از سر مواد بلند شدی که اینقدر خوشی؟ با خنده میگه تو ایران بودی با ادب تر بودی چقدر بی ادب شدی!!!! یعنی دلم میخواست خودم رو بکشم ولی صداش رو نشنوم بهش گفتم فقط چون من میخوام بیام ایران ماهور تو شرایط بحرانیه پس گوش کن که یه چیز میگم اگه میخوای فقط یه بار زنگ بزنی و دیگه به ماهور زنگ نزنی حق نداری زنگ بزنی ولی اگه میتونی مثل ادم یه ارتباط مداوم با بچه ات داشته باشی میتونی بهش زنگ بزنی .

بچه پررو برگشته میگه اینش دیگه به تو مربوط نیست که منم امپر چسبوندم داد زدم که یه کاری نکن که برگشتم ایران مادرت رو به عزات بشونم برم از دستت بابت ندادن نفقه به ماهور تو این 7 سال شکایت کنم . برگشته به من میگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی . فکر کنم موهای سرم مثل اینیشتن سیخ شده بود . گفتم باشه پس بچرخ تا بچرخیم . یهو با کمال پررویی برگشته میگه . نانازی بانوووووووووووووو چرا اینقدر عصبانی هستی؟ یعنی به خدا میخواستم کله ام رو بکوبم به دیوار نمیدونستم جواب این دیوونه رو چی باید بدم . هر چی میگفتم با القابی مثل نانازی بانو و مهربون من و این .... مواجه میشدم فهمیدم که حالش خوب نیست به قول پدرم همیشه میگفت با 2 قشر صحبت کردن مثل اب ریختن روی مرغابیه . یکی خانمهای فاسد و یکی ادمهای معتاد . واقعا اون لحظه به حرفش رسیدم . گفت چرا ماهور اومد ایران به ما سر نزد ؟ گفتم ببخشید یادمون نبود بیاییم عرض ادب . بهش گفتم به ماهور گفتم که اگه روش میشه از داییش اجازه بگیره بیاد اونجا ولی ماهور روش نشد که اجازه بگیره . برگشته میگه دایییییییی کیه ؟ یهو انگار خنجر تو قلبم کردن گفتم دایی کسیه که نقش توی بیغیرت رو توی زندگی دخترت بازی میکنه . گفتم همون کسی که بهترین امکانات رو برای بچه ی توی ادم عوضی فراهم کرده و گفتم و گفتم . اخرش برگشته میگه ماهور یه ....(فامیلی نحس خودش رو) اصیله داد زدم که باید بدونی که ماهور دنبال عوض کردن فامیلیشه و  این فامیلیتون بخوره تو سر خودت و همه ی فامیلهات .ولی انگار با دیوار حرف زدم و اخرش هم شماره ی ماهور رو بهش دادم که جمعه بهش زنگ بزنه . بعد از تموم شدن تلفن داشتم گریه میکردم که دیدم از یه شماره ی ناشناس برام اس ام اس اومد به این مضمون ناناز بانو نبینم دیگه حرف زشت بزنی مهربون بانوی من .تعجبعصبانی. فهمیدم خود نامردشششششه . خلاصه  اگه شماها زنگ زدید اونم زنگ زد . خیلی دلم میخواد ماهور حالش رو بگیره و بهش حرفی بزنه ولی از یه طرف هم نمیتونم به ماهور همچین حرفی رو بزنم دلم میخواد خودش به این نتیجه برسه که روی این ادم رو کم کنه . میدونم که خیلی بد رفتار کردم این رفتار از من بعید بود ولی  حس کردم با ادمی که از جنس خودم نیست باید مثل خودش رفتار کنم .

دیروز ماهوری اومدی خونه و کلی بعد از 2 هفته که دیدمت خوشحال شدم کلی خندیدی ولی وقتی از نمره هات پرسیدم هی حرف تو حرف میانداختی تا ادامه ندم .

خلاصه وقتی دیدی جدی شدم گفتی که نمره هات تعریف ندارن و درسی رو که هر ترم 18 یا 19 میشدی رو افتادی. من هیج وقت دست روی تو بلند نکردم که بترسی ولی دیدی که دیروز از شدت ناراحتی گریه کردم میدونی چرا؟

دلم برای خودم سوخت که دلم رو به اینده ی روشن تو خوش کردم . کی میخوای درس بخونی مثل من باید سرت به سنگ بخوره تا درس بخونی؟

نباید به فکر پدربزرگی باشی که تو سن 75 سالگی هنوز داره کار میکنه تا من و تو اینجا راحت باشیم . نباید به داییت فکر کنی که تمام افتخار زندگیش تویی که یه روزی به یه جایی برسی؟

نباید به مادرت فکر کنی که این همه رنج رو تحمل کرده تا تو رو اینجا برسونه .

دیروز گریه کردم و تو هم پا به پای من اشک ریختی ولی نفهمیدی مامان چه دل خونی داره از این زندگی از این رفتن و از این ماندن تو .

بازم با همه ی اینها دوستت دارم و میدونی که عاشقت میمنونم .

 

/ 32 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لطیف

سلام خوبید وب قشنگی دارید به ما هم سر بزنید

فلفل بانو

ای وای ای وای که چقدر دلم گرفت [ناراحت] چی بنویسم که مرحم بشه والا به خدا خودمم نمی دونم [اوه]

سارا

دردهای مشترک زخم های مشترک چی بگم با اینکه با تک تک جمله هات کاملا اشنا هستم [ناراحت]

بانوی مهر

عزیزدلم ماهور تو سنیه که باید واقعیت رو بدونه . بهش بگو هرآنچه که گفتنیه و لازمه. این تجربه ی خودمه و تجربه ای که مشاورهام بهم تاکید می کنند . ماهور تو که بزرگتر هم هست عزیزم. درمورد نمره هاش هم خودت رو اینقدر آزار نده . می دونی که تو دوران نوجوانیه و بچه ت حساسه و روحیه ی شکننده ای داره. بیخود خودت رو زجر نده و غصه نخور . روزی می یاد که ماهورت خانم کاملی شده و تو با دیدنش احساس غرور می کنی . تمام این روزها می گذره دوستم ... خاطرات بد جای خودشون رو به خاطرات خوب می دن عزیزم...

بانوی مهر

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند، به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

بانوی مهر

بادت باشه عزیزم و همیشه با خودت تکرار کن " چیزی که منو نمی کشه، حتماً قوی ترم می کنه " با آرزوی بهترین ها....

خدیجه زائر

سلام الان حالش خوبه؟ امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد.[قلب]

جوراب پاره و انگشت ازاد

چرا عمل ؟ مگه چی شده بوده ؟ شاید افت درسی ماهور به خاطر استرسی باشه که از الان واسه جدا شدن از شما بهش دست داده ... هیچ جوری راه نداره که کنارش اونجا بمونین و باید حتما برگردی ایران ؟

نسیم

عزیزدلم / خیلی ناراحت شدم اعصابتون خورد شد / برای آرامشتون دعا میکنم

نیوشا

با این پستت خون به جیگر شدم.[گریه]