سفر به ایران

خلاصه روزی رسید که پرواز ما تو تهران به زمین نشست . می گل از شدت خوشحالی همش میخندید. ما جمعه شب رسیدیم و من قویا تصمیم داشتم که اجازه ندم میگل پدرش رو ببینه و به خاطر همین بهش گوشزد کرده بودم که اگر پدرت زنگ زد که تو رو ببینه من بهش اجازه میدم اگر زنگ نزد که هیچی ...( تو دلم میدونستم که پدرش خبر نداره ما برگشتیم ایران و زنگ نمیزنه) .ما جمعه شب رسیدیم ایران و شنبه صبح من از مادرم خواهش کردم که باهم بریم بیرون و چون اولین روزی بود که رسیده بودم خواهرم و برادرم فکر نمیکردن که بخوام برم بیرون با ماشینهای خودشون رفته بودن سر کار.

به مامانم گفتم میخوام کمی پیاده روی کنم پس بهتره که با تاکسی تلفنی نریم . مادرم هم موافقت کرد و من و میگل خوشحال و خندان همراه مادرم راه افتادیم . بعد از طی یه مسیری به مامان گفتم که بیا با تاکسی بریم و کنار خیابون منتظر تاکسی شدیم.

یه لحظه چشمام سیاهی رفت اخه دیدم ماشین پدر بزرگ می گل جلوی پام ترمز کرد ........ ای بخشکی شانس اینها سالی به ١٢ ماه یه بار هم از این مسیر رد نیمشدن حالا که ما ..

جالب اینجا بود که بعد از جدایی من هیچ کدوم از اعضای این خانواده حتی یه زنگ هم به خانواده ی من نزده بودن و همدیگرو ندیده بودن .

پدر بزرگ می گل ماشین رو نگه داشت و از ماشین پیاده شد و با من سلام علیک کرد و پرسید که کی اومدید؟ گفتم دیشب . گفت که ما کی بیاییم می گل رو ببریم که چند روز پیش ما باشه؟

منم مستاصل از نگاه پر خواهش دخترم مجبور شدم بگم که من ١ ماه ایران هستم و هفته ی اینده شما بیاید و می گل رو ببرید .

جالب اینجا بود که وقتی ما ایران نبودیم یه بار هم زنگ نزدن به ما که حالمون رو بپرسن حالا مدعی شده بودن.

هفته ی بعد دقیقا مصادف بود با تولد می گل و من میخواستم براش تولد بگیرم ولی وقتی با پدرم صحبت کردم ایشون گفتن بذار می گل بره و خودش باید تشخیص بده که حق با کیه و تو نمیتونی بهش تحمیل کنی.

هفته ی بعد زنگ زدن و می گل رو با خودشون بردن و ١ هفته ی کامل می گل با اونها بود وقتی برگشت دیدم برای تولدش ٢ تا اسباب بازی که به جرات میتونم بگم قیمتش با یه بیسکویت برابر بود براش خریده بودن و پدر بی غیرتش حتی به خودش زحمت نداده بود که یه یادگاری خوب برای دخترش بخره.

من وقتی واسباب بازیها رو دیدم از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم و نشستم زار زار گریه کردم . پدرم وقتی دید که من گریه میکنم باهام صحبت کرد و گفت که تو و می گل هیچ احتیاجی به اون خانواده ندارید من تمام هزینه ی شما رو تقبل کردم و نمی خوام اصلا و ابدا حرفی بابت این قضیه به می گل بزنی تا اون دل کوچیکش نگیره.

خدایا من چی کار میتونستم بکنم؟ چی باید به این مرد که پدرم بود میگفتم . فقط اشکهام رو پاک کردم و پدرم رو بوسیدم .

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان الیانا

سلام دوست عزیز منفقط این پست آخر رو خوندم مطمئنم بعد از دادن این نظرهمهمطالبت رو خواهم خوند.من وتو یک درد مشترک داریم واون اینه که از دست خانواده شوهر دلگیر منتهی من شوهرم خوبه وداریم با هم زندگی می کنیم ولی اونها به مدت 5سال که از سن الیانا میگذره حتی زحمت یه تلفن خشک وخالی رو به خودشون نیدهند وهمیشه به خودم میگم چه جوری در آینده به الیانا اینها رو بفهمونم .

الیانا

از خدا این را بخواه: خدایا خدایا شمشیری از عشق می خواهم وجوشنی از ایمان .می خواهم به جنگش بروم که من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم. تنها تو تنها تو یاریم که در رو مصاف ودر آورد گاه دل .اگه اجازه میدید شما رو لینک کنم .[گل]

آرام

خوبی عزیزدلم ؟ کجایی خانوم ؟

گل بانو

چقدر حالت بهتر شده سه تا پست را با هم خواندم گفتن ادم را ارام می کنه لینکت را گذاشنم ولی به نامه یک زن کوشا از نظرمن شکت خورده نیستی خوش شانسی دنیا درعین حال خیلی بزرگه[ماچ][گل] [خداحافظ راستی بیا ببین من چی می نویسم

گل بانو

چقدر حالت بهتر شده سه تا پست را با هم خواندم گفتن ادم را ارام می کنه لینکت را گذاشنم ولی به نامه یک زن کوشا از نظرمن شکت خورده نیستی خوش شانسی دنیا درعین حال خیلی بزرگه[ماچ][گل] [خداحافظ راستی بیا ببین من چی می نویسم

گل بانو

چقدر حالت بهتر شده سه تا پست را با هم خواندم گفتن ادم را ارام می کنه لینکت را گذاشنم ولی به نامه یک زن کوشا از نظرمن شکت خورده نیستی خوش شانسی دنیا درعین حال خیلی بزرگه[ماچ][گل] [خداحافظ راستی بیا ببین من چی می نویسم

انا

سلام من انا هستم خاطراتتو خوندم چقدر تلخو سخت اما خوشحالم که با شجاعت تونستی خودنواز این زندگی بیرون بکشی نمیدونم این چه روزگاریه که این نامردا میان زنشونو زجر میدن همیشه هم یکی از هم جنسا ی خودمون پشت در با خوشحالی منتظره که بعد از رفتن ما جامونو بگیره برای تو میگلت ارزوی خوشبختی میکنم انا

نسیم

سلام خوبی خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم الان میخوام برم نوشته های قبلت و بخونم بازم میام پیشت

نسیم

خدا صبرت و زیاد کنه راه طولانی جلوته خیلی سختی کشیدی منتظر بقیه اش هستم مواظب می گل کوچولو باش

M

آرشیو وبلاگتون را خوندم با تمام وجودم درکتون میکنم انگار که این داستان زندگی من یا زنهای دیگه این سرزمینه که داره یه بار دیگه نوشته میشه نمیدونم زنان ایران تا کجا باید تحمل کنن بیشترین مشکلشون نداشتن استقلال مالی است پس مجبور میشن به تحمل . سازش و پذیرش ظلم های دیگه امیدوارم که شما و دخترتون حالا بتونین بهترین سرنوشت را برای خودتون رقم بزنین حس میکنم دختر گلتون هنوز نبودن پدر براش سخته اما کمکم درک میکنه و میبینه که شما بهترین کار ممکن برای آینده اون و خودتون انجام دادین موفق باشین