سال جدید 1390

دیشب شب سال تحویل بود . میگل تا ٣١ مارچ امتحان داره و بعدش تعطیلات تابستونیش تا اوایل خرداد شروع میشه.

چند روز پیش بهش زنگ زدم و گفتم که موقع سال تحویل نصفه شبه و اگه دروغ هم نگم زیاد برام مهم نبود چون خانواده ام نبودن و تنهایی دوست نداشتم تا صبح بیدار بمونم .

بهم اصرار کرد که بیاد خونه و چون امتحان داشت بهم گفت که درسش رو تموم کرده و من هم راضی شدم که با هم باشیم .

صبح یکشنبه رفتم دنبالش و اومدیم خونه . به من گیر داد که چرا ما هفت سین نداریم به خاطر دلش بلند شدیم رفتیم از این لیوانهای پایه بلند و باریک ۶ تا گرفتم به این و اون زنگ زدم که بتونم سنجد و سمنو گیر بیارم و رفتم برای خرید ماهی خلاصه ساعت ٧ شب سفره ی ما اماده شد. براش عیدی یه کفش و شلوارک گرفته بودم که بهش دادم و خیلی خوشحال شد ولی همه اش قیافه اش گرفته بود و من خودم که دل و دماغ نداشتم زیاد بهش گیر ندادم.

از قبل به ما اعلام کرده بودن که به خاطر المپیاد دانشجویی تو این روز میخوان به ما جایزه بدن و ما باید تو مراسم حضور داشته باشیم . به میگل گفتم که اگه دلش میخواد خونه بمونه تا من برم و برگردم مخالفت کرد و با من اومد از اول مراسم شروع کرد به غر غر کردن که من درس دارم و از من خواست که موبایل رو بهش بدم تا بره تو لابی هتل درس بخونه بهش گفتم میتونه بره ولی بدون موبایل و اون هم ترجیح داد بمونه پیش من .

در طول مراسم هم بهش گفتم که بره جای من جایزه رو بگیره و با این کار فکر کردم خوشحال میشه. خلاصه جایزه ها رو دادن و بعد از مراسم یکی از بچه ها همه رو دعوت کرده بود خونشون برای اینکه تا ساعت ۵ صبح بیدار بمونیم و سال تحویل کنار هم باشیم . به میگل گفتم که نریم تا درسش رو بخونه ولی گفت که نگران نباشم .

داشتیم که میرفتیم دیدم یه شلوارک پوشیده با یه تاپ بهش گفتم که چون کمی تپل بهتره شلوار به جای شلوارک بپوشه بهش برخورد و رفت یه تیشرت کهنه پوشید با شلوار جین منم عصبانی شدم و با داد و بیداد مجبورش کردم لباس درست بپوشه.

میدونید وقتی میبینم قیافه ی طلبکار هم میگیره بیشتر جرص میخورم . خلاصه رفتیم تا وارد خونه ی دوستم شدیم و دید که سفره ی هفت سین اون خیلی مجلله یهو زد زیر گریه . اعصاب همه رو ریخت به هم .

درمونده بودم .خجالت میکشیدم از یه طرف دلم نمیخواست شب بقیه خراب بشه و از طرف دیگه دلم میخواست میگل رو ببرم خونه تا بیشتر از این ابرو ریزی نکنه.

خلاصه اروم شد و بچه ها بزن و برقص میکردن و میگل هی ناله میکرد که زانوم درد میکنه یعنی من از عصبانیت در حال انفجار بودم و نمیتونستم کاری هم انجام بدم .

ازش سئوال کردم دوست داره سال تحویل خونه باشیم یا پیش بچه ها گفت بریم خونه . شب ساعت ٣:٣٠ برگشتیم و تا ۴:۵٠ دقیقه من بیدار نشستم تا سال تحویل بشه میگل هم که تو این مدت درس میخونه ولی بعد از ١٠ دقیقه دیدم که خوابیده موقع سال تحویل بیدارش کردم و بعدش رفت خوابید.

صبح ساعت ٧:٣٠ بیدار شد و من هم از استرس امتحان این بیدار بودم دیدم خیلی بیخیال صفحه ی فیس بوک رو باز کرد و تا ساعت ٨:٣٠ در حالی که من خودمو به خواب زده بودم تو اینترنت مشغول بود. بیدار شدم و بهش گفتم که اماده بشه رفت اماده بشه وقتی داشت کرواتش رو میبست دیدم که داره گریه میکنه . بهش میگم چی شده ؟

میگه استرس دارمممممممممممممممم. میخواستم خودمو خفه کنم . دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم کسی که استرس داره درس میخونه برای من فیلم بازی نکن و برو امتحانت رو بده . بهش گفتم اگه راست گفته باشی که درس خوندی پس نترس ولی اگه دروغ گفته باشی واقعا برات متاسفم .

راهش انداختم و رفت ولی خودم داغونم . همش یاد چشماش میافتم و گریه هاش میدونم دلش میگیره ولی از اینکه تنبلی میکنه خیلی عصبانیم . اولین روز عید برام کوفت شد و از صبح از شدت معده درد نمیتونم راست بشینم و همه ی اینها از اعصابه و این که نشون میده تازه سختیه راه من با میگل شروع شده و باید حالا حالا هم با هم تاتی تاتی کنیم تا یاد بگیریم با هم قدم بزنیم .

فقط از خدا میخوام کمکم کنه . اینم عکس هفت سین خونه ی دوستم .

/ 11 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
leila

salam shila khanom,eyde shoma mobarak,rastesh emroz ke weblogeton ro pida kardam,1 nafas ta hala khondam,vali chera khososi kardin,misheh lotf konin ramz ro be man ham bedin,khili mamnon misham,

ملودی

سلام شیدا جون گل من خوبی؟ سال نوت مبارک باشه عزیزم الهی که امسال برای خودت و میگل یه سالی باشه پر از ارامش پر از خوبی پر از موفقیت و مهمتر از همه آرامش و خوشبختی. خیلی تو شرایط سختی هستی میدونم عزیزم .میگل به خاطر قبلا نا و به خاطر حساسیت هایی که تو این سن دچارش شده و دوران گذر کردن از مرجله ی نوجوونی رو میگذرونه ، برخورد کردن و تحمل کردن خیلی از کاراش سخته و تحمل میخواد ولی من میدونم شما دو تا میتونین .تو و می گل روزهای سختی رو در کنار هم گذروندین و از این مرحله هم میگذرین اونم با موفقیت .قربونش برم من با اون بهانه گیری هاش . [ماچ]

تفکرات یواشکی یک....

وای عزیزم چی کشیدی خیلی سخته .الان توی سن نوجونی هست میگل واسه همین اینجوری شده . چی بگم بگم خودتو ناراحت نکن که تموم شده ولی اذیت شدی خیلی .امیدوارم زودتر روزای خوش بیان

حامد

بسیار خوب بود و بهره مند شدم از مطالب موفق باشین و براتون سالی پر از سلامتی آرزومندم

شبنم

شیدا جون عیدت مبارک دوست خوبم نگران نباش مال دوره نوجوونی هستش به زودی همه چی حل میشه .......

آرمیتا

سلام من تازه با وبتون آشنا شدم و داشتم از اول آرشیو رو میخوندم اما قسمت 7 پسورد داره اگه میشه بهم رمز بدید

صدف مامان آیرین

سلام شمیلا جون.من برا اولین بار وبلاگتون رو دیدم و در حال خوندم پستها بودم از اول و به جایی رسیدم که رمز داشت اگر دوست داشتین رمزتون رو به من هم بدین . امیدوارم در کنار میگل عزیز سال خوبی توام با آرامش و سلامتی داشته باشین.[گل]

م

وقتی انسان ببری را بکشد،نامش را تمرین مردانگی میگذارند.ولی وقتی ببری انسان را بدرد نام اینکار را توحش و آدمخواری می نهند،تفاوت جنایت و عدالت هم در قاموس بشر از این بیشتر نیست برناردشاو.

لیلی سا

چقدر میگلت دل نازکه...الهییییییییی... راستی قسمت دوم اون سفر رو ننوشته بودی ها...