13 جولای 2011

میخوام یه جریانی رو تعریف کنم که در حدود 7 ماه پیش برام اتفاق افتاد ولی ترکشش تا الان گریبانگیر من شده . میخوام همه رو با اسمهای واقعی بنویسم که اگه یه روز میگل اینجا رو خوند بتونه از تجربیات من استفاده کنه .

من اینجا 2 دو تا دوست داشتم که هم شرایط من بودن که جریان اشنایی با این دو نفر را یک به یک شرح میدم .

اوایل که اینجا اومده بودم کلاس زبان میرفتم یه روز تو ورودی کلاس زبان یه دختر ریزه میزه رو دیدم که موهاش رو خرگوشی بسته بود . برام جالب بود به نظر 25 یا 26 ساله میاومد . داشت با دو نفر صحبت میکرد وقتی از کنارشون رد میشدم فهمیدم که ایرانی هستن . سر کلاس دیدم که این خانم همکلاسی منه .شروع کردیم به حرف زدن ازم پرسید که چند سالمه وقتی بهش گفتم جواب داد که پس 1 سال از من بزرگتری . من از تعجب دهانم باز مونده بود من فکرمیکردم حداقل 10 سالی از من کوچیکتر باشه .یه ته لهجه ی جنوبی داشت و بسیار خوش صحبت بود وقتی با هم اشنا شدیم فهمیدم اسمش نگاره. یه هفته ای از دوستیمون گذشته بود که فهمیدم طلاق گرفته و اینجا با یه پسر دوسته . کلا دختر خوبی بود و شد دوست صمیمی من به مدت 3 سال . خیلی رک بود و من این صفتش رو دوست داشتم تا اینکه فهمیدم با یه اقایی اینجا اشنا شده که طرف زن و بچه داره و این اقا که با خانواده اینجا زندگی میکرد مجبور شد زنش رو طلاق بده و طبق اخرین اخباری که دارم هنوز با دوست من هست و زن و بچه اش رو فرستاده کانادا. وقتی که این دوستی شروع شد خیلی سعی کردم که مانعش بشم . حتی اوردمش خونه ی خودم و خیلی کمکش کردم اخه پدر و مادر نداشت و برادرش خرج این خانم رو میداد و کلا خانواده ی داغونی داشت ولی من دوستش داشتم و هنوزم هم دوستش دارم ولی به خاطر کار اشتباهش باهاش 7 ماه پیش قطع رابطه کردم ولی دورادور خبرش رو دارم .

دومی دوستی بود که اسمش صفا بود و توسط یکی از دوستام باهاش اشنا شدم . روزی که وارد خونه اش شدم دیدم یه عکس بچه ی 12 ساله روی میزش هست که خیلی شبیه این خانمه . ازش سئوال کردم که کیه؟ گفت برادرزاده منه . این خانم هم به من گفت که 7 سالی از من کوچیکتره و با یه پسر جوونی دوست شده بود که وجه ی خوبی اینجا نداشت .مدتی از دوستیمون گذشته بود که توسط همون دوست متوجه شدم که اون عکس متعلق به بچه ی این خانمه و این خانم هم جدا شده و وقتی بچه اش دو ساله بود پسرش رو میده به شوهرش و توی این شهر هم به اسم دختر مجرد میگشت .مدتی از دوستیمون گذشت و دیدم که این حقیقت رو به من نمیگه . بعد از 1 سال من به روش اوردم و گفتم که همه چیز رو میدونم و از اینکه اون به من دروغ گفته ناراحتم . اونم شروع کرد واقعیت رو گفتن و فهمیدم که از من 1 سال کوچیکتره و اینکه (هنوز برام سئواله) خودش بچه اش رو داده به شوهرش و الان شوهر سابقش با بچه اش توی کانادا هستن . منم بهش دلداری دادم که الان زندگی خوبی داره و این خودش حسن بزرگیه . بعد از 3 سال از دوستی صمیمی ما خاله این خانم اومد اینجا و وقتی داشتیم از فرودگاه برمیگشتیم بحث درباره عرشیا(پسر این خانم ) شد و من ازش پرسیدم که شما جدیدا عرشیا رو دیدید ؟ گفت اره داشتم میاومدم دیدمش . گفتم مگه ایرانه ؟ گفت اره نیشاپور زندگی میکنه . حالا در تمام این مدت این خانم سعی میکرد با چشم ابرو به این خانم حالی کنه که چه دروغی به من گفته . من سئوال کردم مگه کانادا نیستن ؟ خاله هم خیلی جدی گفت عرشیا تا تهران با زور میاد . کانادا کجاست ؟ منم دیگه چیزی نگفتم و فکر کردم شاید از اینکه میگل با منه این از خودش خجالت کشیده و این دروغ رو به من گفته .

من با این خانم 4 سال د وست بودم و در ایران هم رفت و امد خانوادگی داریم و از اون جا که من اخلاق خیلی بدی دارم که اگه با کسی دوست شدم از جان و دل مایه میذارم برای صفا هم همین کار رو میکردم . چند بار با این و اون دوست شد که همه کوچیکتر از خودش بودن و وقتی جریان پسرش رو میشنیدن همه میرفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نمیکردن . تا این اخرین نفر که پدر من رو هم دراورد . 1 سال پیش از ایران که برگشت خونه ی خودش رو تحویل داد و رفت با پسره هم خونه شد هر چی بهش گفتم گوش نکرد . 15 روز که اونجا بود پسره با فضاحت بیرونش کرد و وسایلش رو هم پس نداد. اوردمش پیش خودم چون میدونستم وضع مالی و روحیش خوب نیست .بعد از این جریان با من زندگی کرد و من در تمام این مدت حواسم بهش بود .البته من یه همسایه ای طبقه ی بالا دارم که این اقا خیلی خوش تیپه و با قد 195 و 3 سال قهرمانی شنا در ایران برای خودش اینجا برو بیایی داره . البته الان دیگه کمی سنش رفته بالا ولی دلیل نمیشه که مورد توجه نباشه . این اقا خیلی نسبت به من لطف داره . و دوستهای خیلی صمیمی برای هم هستیم . وقتی صفا پیش من بود این اقا بیشتر به ما سر میزد و کلی هم پیش ما مینشست و برامون گاهی گیتار هم میزد من میدونستم که منو دوست داره ولی خوب زیاد به این جنبه توجه نمیکردم . صفا هم پیش من بود و همه چیز به خوبی پیش میرفت و در همین مدت من با نگار قطع رابطه کردم و صفا رو حسابی کنترل میکردم که دست از پا خطا نکنه . یه روز دیدم که خواهر بزرگترم به من زنگ زده و به شدت داره گریه میکنه . گفتم چی شده ؟ گفت که یه از خدا بی خبری به برادرم زنگ زده و هر چی که لایق خودش بوده در مورد من گفته و اینکه من اینجا با این اقا که همسایه ی منه هم خونه شدم و خلاصه خیلی حرفها ... به برادرم گفته بود که چون من خانواده ی شما رو میشناسم و میدونم که خیلی محترمید به شما زنگ زدم که شما مانع کارهای خواهرتون بشید . برادر من هم که یه ترکه گلی ناراحت شده و به من امر کرد که بیخیال درس بشم و جمع کنم برگردم ایران .با من هم حرف نمیزد وقتی زنگ میزدم قطع میکرد و از طریق خواهرم بهم پیغام میداد.برادرم اینجا یه دوستی داره که خیلی روش حساب میکنه رفتم دست به دامن اون شدم . اونم زنگ زده بود به برادرم و گفته بود صمیمی ترین دوست خانم من خواهر شماست اگه مشکلی بود من اجازه نمیدادم که ایشون بیاد خونه ی من پس تمومش کن . از اون طرف هم مسئول سیاسی انجمن اسلامی دانشجویان اینجا به برادرم زنگ زد و قضیه رفع و رجو ع کرد ولی برادرم مدت 7 ماه با من حرف نزد و گفت که باید من حتما خونه ام رو عوض کنم .و کلی خط نشون برای این بنده خدا همسایه ی من کشید . من در طول این مدت 2 بار بیمارستان بستری شدم صفا بنده ی خدا هم پا به پای من گریه میکرد . تنها کسی که میتونست این کار رو بکنه نگار بود . اسمش رو از موبایلم پاک کردم و برای همیشه به خدا سپردمش .ولی دیگه ابروی من پیش برادرم رفته بود و این رو نمیتونستم فراموش کنم . برادری که اینقدر برام عزیز بود از دستم ناراحت بود و من داشتم دیوانه میشدم . 1 ماه پیش که میخواستم برم ایران برای صفا خونه گرفتیم و رفت خونه ی خودش منم دوباره تنها شدم . این قضیه خیلی روی مخم بود و وقتی رفتم ایران از خواهرم خواستم که از برادرم بپرسه که کی بهش زنگ زده ؟ خلاصه خواهرم بعد از کلی قسم و ایه که اگه بهت بگم کار بیخودی نکنی و این حرفها بهم گفت که صفا به برادرم زنگ زده . نمیدونید چه حالی داشتم داشتم دیوونه میشدم باید خجالت رو کنار میذاشتم و از برادرم میپرسیدم . اونم حرف خواهرم رو تایید کرد . ای خدا چه طوری امکان داره ؟ اون بعد از این جریان با من زندگی میکرد و من همه ی هزینه ی زندگیش رو به دوش میکشیدم این حق من نبود. خلاصه این قضیه 2 ماهه که منو داره داغون میکنه . وقتی برگشتم کلی بهم زنگ زد جواب ندادم شروع کرد به اس ام اس زدن که خیلی بیشعوری و از این حرفها . بازم جواب ندادم شاید 100 بار زنگ زد تا جواب دادم و فقط بهش گفتم که دیگه نمیخوام ببینمش . همین . شنیدم از ترس روبرو شدن با من بیرون هم نمیاد و خودش رو توی خونه حبس کرده ولی در کمال پر رویی به دوستهامون گفته که من زنگ نزدم . یکی از دوستهای مشترکمون بهش گفته خوب خودت زنگ بزن و بگو که تو زنگ نزدی میگفت به هیچ وجه حاضر نشد که به تو زنگ بزنه چون خودش میدونه که به زندگی من تا اخر عمرم گند زد و میدونه که چه غلطی کرده .اینها رو گفتم که میگل در انتخاب دوست خیلی دقت کنی . پست بعدی رمز دار خواهد بود .و چون قضیه خیلی مهمه برای دوستهای قدیمی پس ورد رو خواهم گذاشت تا منو راهنمایی کنن .

پ.ن. دوستهای خوبی مثل ماندانا که من ازشون ادرس وبلاگ ندارم لطفا ایمیل خودشون رو برام بذارن .ممنون

/ 17 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنی شرلی دختر اشتباهی

سلام شمیلا خانم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اما خودم هم دوستام متاسفانه اگر نه مثل امثال صفا و نگار , کمتر نبودند همشون نامرد بودند و سواستفاده از من کردند و منو عمدا به راه غلط تشویق می کردند ولی عزیزم فراموش نکن که هر کاری که برای این باصطلاح دوست ها کردی برای رضای خدا بود[گل]

ملودی

وای خدا من موندم آدم چی بگه به این صفا .فکر کن اینهمه محبت بهش کردی اونم تو مملکت غریب و انقدر حق دوستی رو به جا اوردی اونوقت اینجوری جواب زحماتتو داد .واقعا که خیلی خیلی خیلی کارش بد بوده .انقدر تن برادرت و خواهرت و خودتو لرزوند . واقعا تجربه ی خوبیه برای میگل که آدمهای دور و برشو بیشتر بشناسه .اما یه چیز هم هست عزیزم که صفا بیشتر از همه ضرر کرد و آدم بدبختیه که قدر شناس محبت دیگران نیست و دیگرانو آزار میده و باعث میشه هیچکی تو این دنیا دوستش نداشته باشه .

افروز

کاملا درکت میکنم. منهم وقتی اروپا بودم از این چیزا خیلی زیاد دیدم. نمیدونم از این حسادتهای احمقانه چی بدست میارن ولی با صد در صد اطمینان اینو میگم چون با چشمهای خودم بارها دیدم که چاه کن همیشه جاش ته چاه هستش(این خانم رو به انتقام طبیعت بسپار). ولی عزیزم یک نکته کوچیک از طرف من داشته باش کسی که دروغ میگه خیلی کارهای دیگه هم میتونه انجام بده و این خانم قبل از این اتفاق نشون داده بود که دروغگوی قهاری هست. عزیزم همیشه از آدمهای دروغگو بترس.

افروز

کاملا درکت میکنم. منهم وقتی اروپا بودم از این چیزا خیلی زیاد دیدم. نمیدونم از این حسادتهای احمقانه چی بدست میارن ولی با صد در صد اطمینان اینو میگم چون با چشمهای خودم بارها دیدم که چاه کن همیشه جاش ته چاه هستش(این خانم رو به انتقام طبیعت بسپار). ولی عزیزم یک نکته کوچیک از طرف من داشته باش کسی که دروغ میگه خیلی کارهای دیگه هم میتونه انجام بده و این خانم قبل از این اتفاق نشون داده بود که دروغگوی قهاری هست. عزیزم همیشه از آدمهای دروغگو بترس.

رها-ستایش

من از بیگانگان هرگز ننالم که هر چه با ما کرد ان اشنا کرد[ناراحت]

مامان گلدونه ها

سلام دوست خوبم بی خوابی به سرم زده بود و اتفاقی به وبلاگ شما برخوردم مطالبتون اونقدر واسم جذاب بود که زمان را از دستم بدر برد واقعا متاسفم واسه اون دوست نمای دشمن صفت که اینجوری جواب محبتهای شما را داده . من یک خاله سرد و گرم چشیده و ان شالله خدا حفظش کنه حدودا 65 ساله دارم که همیشه بهمون میگفت دوست خوبت که میتونی همیشه بهش اعتماد داشته باشی تنها خانوادت هستند و سعی کن هیچوقت غریبه ها رو توی خونه ات راه ندی ومحرم رازت نکنی البته این شاید در مورد شما که توی غربت زندگی میکنی زیاد مصداق نواشته باشه اما خوب گاهی فکر میکنم حرفهای قدیمی هاواقعا کیمیاست و باید با زر نوشتش این تجربه ای که نوشتی اگر چه تلخ بود اما خوب تجربه بود و گرانقدر دوست خوبم وقتی دلمشغولی های مادرانه ات رو خوندم و اینهمه گذشتت برای موفقیت دختر گلت از اینکه یک مادر هستم به خودم بالیدم امیدوارم زیباترین آینده را پیش روی میگل نازنین ببینید و همواره موفق و کامیاب باشید [ماچ]

تفکرات یواشکی یک..

سرم سوت کشید بخدا بابا شنیده بودم میگفتن سخته توی غربت مخصوصا ه ن د دوست خوب پیدا کنی نه اینقدر نامرد[ناراحت]

باران

خدای من یعنی یه ادم اینهمه احمق اینهمه بیشعور من اگه جای تو بودم مریض میشدم چون خیلی خیلی به دوستام وابسته میشم

سوگل

متاسم برای این اتفاق! باید بیشتر تو انتخاب دوستات دقت میکردی! با اجازه لینکت کردم, خوشحال میشم بهم سر بزنی! لطفا رمزت رو برام تو وبم خصوصی بذار چون ایمیلم مشکل داره!

زهره

متاسفم برای این اتفاقات. آدمای مریض همه جا هستن و البته کارهاشون بدترین عاقبت رو برای زندگی خودشون داره. درباره دوستی های قشنگ می تونی آخرین پست منو بخونی. مواظب خودت باش [گل]