زندگی من

امروز وقتی پست مهربانو رو خوندم به روزهای گذشته ی خودم برگشتم . روزهایی که خیلی خیلی سخت بود.

من ٣ روز پس از جدایی کشورم رو به مقصد یه کشور دیگه ترک کردم . اخه خانواده ی من بسیار سنتی بودن و طلاق در این خانواده یعنی ننگ.

به همین خاطر قبل از طلاق مقدمات رفتنم رو فراهم کردم و وقتی طلاق گرفتم بدون اینکه به احدی از جداییم بگم دست دخترم رو گرفتم و راهی غربت شدم . کلی هم پیش خانواده ام فیلم بازی کردم که همسرم داره منو برای ادامه ی تحصیل میفرسته یه کشور دیگه.ریسکه بزرگی بود ولی باید انجامش میدادم بخاطر خودم و دخترم.

ولی توی دلم اشوبی بود که وقتی بهش فکر میکنم تمام بدنم میلرزه.

من ٨ سال کار کرده بودم و سرمایه ام فقط در حد ٢ میلیون تومان بود. اخه من کار میکردم و همسرم درس میخوند و تمام مخارج خونه با من بود به همین خاطر پس اندازی نداشتم .

این پول رو برداشتم و راهی غربت شدم و همسرم قول داد که به عنوان نفقه هر ماه برام مبلغی بفرسته .اخه تو این کشوری که من هستم دانشجوها حق کار ندارن و باید حتما از طرف کسی ساپورت بشن . درس رو شروع کردم و ٣ ماه از پس اندازم استفاده کردم . به خانواده ی خودم هم میگفتم که پدر می گل هر ماه برام پول میفرسته ولی خودم میدونستم که با لاخره این دروغ در میاد.

خلاصه بعد از ٣ ماه پولم تموم شد (خونه گرفته بودم و خیلی کم وسایل خریده بودم ) هیچ پولی برای من از طرف پدر می گل ارسال نشد.

به تلفن هام هم جواب داده نمیشد به هر کی میتونستم زنگ زدم تا بلکه یه خیری از پدر می گل بگیرم ولی هیچ کس هیچی نمیگفت و به جمله ی من ازش خیر ندارم این بارو از دوش خودشون باز میکردن .

یه روز یکی از بستگانش که من بهش زنگ زده بودم به خونه ی پدرم زنگ میزنه و جریان رو برای پدرم تعریف میکنه . همون روز برادرم بهم زنگ زد و خیلی جدی گفت ازت یه سئوال میپرسم فقط بگو اره یا نه؟

منم که از ترس نمیتونستم حرف بزنم گفتم باشه .

پرسید راسته که جدا شدی؟

گفتم اره.

گفت برنامه ات چیه؟

گفتم دوست دارم درسم رو بخونم.

گفت هزینه ی تحصیل و زندگیت چقدر میشه؟

گفتم حدودا ۶٠٠٠$ برای تحصیل و ۵٠٠$ ماهی برای زندگیم کافیه.

گفت باشه ما این پول رو برات میفرستیم ولی بهتر بود که به ما اطلاع میدادی و بعد این کارو میکردی و ازم خواست که تحت هیچ شرایطی نگران نباشم و دیگه به خانواده ی پدر می گل هم زنگ نزنم.

اونروز کلی گریه کردم . می گل نمیدونست چی شده؟ فقط سئوال میکرد که مامان چرا بابا گم شده؟

و من هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم.

و بعد از این قضیه تا ٨ ماه پدر میگل سراغی از ما نگرفت.

و می گل هر روز بهانه میگرفت که میخوام برم ایران . خسته شدم .

یه روز بهش گفتم به مادر بزرگت(مادر پدرش) زنگ بزن و بگو که دوست داری بری ایران تا مادر بزرگت به پدرت بگه برات بلیط تهیه کنه و تو برو یه مدت ایران بمون و برگرد.

می گل به مادر بزرگش زنگ زد و کلی حرف زد اون بنده خدا هم گفت به پدرت رو مجبور میکنم که بهت زنگ بزنه.

وقتی پدرش بهش زنگ زد من خونه نبودم و در راه پله ی خونه داشتم با خانم همسایه صحبت میکردم که می گل صدام کرد که تلفن خونه کارم داره .

ازش پرسیدم کیه ؟ گفت دایی پای تلفن منتظرته.

با تعجب پرسیدم که دایی چرا به موبایل خودم زنگ نزد؟

گفت نمیدونم .

وقتی وارد خونه شدم می گل بلافاصله درو بست و با التماس ازم خواست که با پدرش صحبت کنم . من وقتی قیافه ی می گل رو دیدم سریع به خودم مسلط شدم و گوشی رو برداشتم و با پدرش صحبت کردم...

هیچ گلایه ای نکردم و اون هم اینقدر پر رو بود که هیچی به روش نیاورد.

کلی حرف زد و گفت که دلش برام تنگ شده و هیچ زنی جای من رو برای اون نمیگیره و ...

منم که قیافه ی وحشت زده ی میگل رو میدیدم مجبور شدم باهاش صحبت کنم . گفت و گفت..

وقتی گوشی رو قطع کردم شوکه بودم . به گذشته برگشتم و با وجدانم درگیر بودم که نکنه من زود قضاوت کردم! نکنه من میتونستم ادامه بدم ولی از زندگی فرار کردم !!و هزار فکر دیگه که اون موقع اعصابم رو حسابی به هم ریخته بود.

شب میگل به من گفت که پدرش بهش گفته که میخواد بیاد دیدنش و با اصرار از من میخواست که اگه پدرش بیاد کجا باید بره؟ من اجازه میدم که بیاد خونه ی ما؟ایا من باهاش اشتی میکنم ؟و من مستاصل تر از همیشه بهش گفتم باشه .اگر پدرت بیاد من حرفی ندارم که بیاد خونه ی ما و بهش قول دادم که با پدرش اشتی کنم و میگل همراه با یه رویای زیبا به خواب رفت.

فردای همون روز یکی از بستگان نزدیک همسرم بهم زنگ رد ( کسی که من ۴ سال اخر زندگیم رو با اون توی یه اپارتمان بودیم و از نزدیک شاهد زندگیم بود)

و بهم گفت که پدر می گل بعد از من ٢ بار ازدواج کرده و در حال حاضر یه دختر ١٨ ساله گرفته که باهاش داره زندگی میکنه و ازم خواست که گول حرفهای اون رو نخورم و گفت که اون مرد باز هم به من دروغ گفته.....

بقیه ی این جریان  رو قسمت بعد براتون تعریف میکنم . 

/ 15 نظر / 82 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثنا

عزیزدل من . حالا با دقت بیشتری همه مطالبت رو خوندم . فهمیدم دخترت 11 سالشه و خداروشکر مشکلی نداری از لحاظ حضانت . فقط برام سوال بود طبق قانون ایران دختر تا 9 سالگی حضانت و سرپرستی و این مسائل رو داره . 9 سالگی که خودش تصمیم گیرنده ست . نمی دونم چرا ازت حضانت خواستند ؟ کاش می شد از یک وکیل می پرسیدی . عزیزم اگه گیر کردی بگو از وکیلم بپرسم برات . وکیلم خیلی کارکشته ست و دکترای حقوق داره . عزیزم . چه خوب کردی که ایران نیستی . چه خوب که خانواده حمایتت می کنند و چه خوب که این همه با اراده ای . بهت افتخار می کنم . از این که نشکستی . رفتی دنبال موفقیتت و خودت و دخترت رو نجات دادی . عزیزم در مورد چند پست قبلت با دخترت صحبت کن . تو هم حق زندگی داری . ماهایی که تو این شرایط هستیم ، حتما نیاز به یک همراه داریم ، حالا اسمش هرچی می خواد بشه . یک دوستی قابل اطمینان . یا شوهر .... مهم اینه که باید کسی باشه برای مواقعی که نیاز روحی هست .... این جق تونه ئ در موردش با دخترت صحبت کن عزیزم ... از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت و روزهای خوش دارم ...

هاله

من اولین بار هست میام اینجا . خیلی بخاطر داستان زندگیت ناراحت شدم اما همه ما یه جور سختی میکشیم بجنگ تا پیروز بشی.برای ادامه تحصیل هم خیلی کار خوبی کردی رفتی و چه خوب که دختر گلت هم پیش هست[گل]برای آرزوی موفقیت دارم و منتظر بقیه داستان زندگیت میمونم تا بنویسی[قلب]

مامان سارا

تو اصلا هم شكست خورده نيستي[قلب] دختر گلت هم ببوس من لينكت مي كنم خوش باشي[هورا][دست][هورا][دست][هورا][دست]

سفیدبرفی

سلام خانومی. پستتو خوندم تا نزدیکای آخرش خوشحال شدم.اما بعد که واقعیتو خوندم.دلم گرفت.چه قلب پاکی داری عزیزم.دوستت دارم[قلب][قلب][قلب]

گلناز

سلام من اولین بازدیدم از بلاگتون بود و خیلی از نوع نگارشتون خوشم اومد منتظرم بقیه اش رو زود بخونم. یک خواهش دارم عبارت شکست خورده رو حذف کنید. شما خیلی هم با اراده شجاع و بیروز هستید. اینهمه موفقیت اونم تک و تنها..... در مورد کارهای اخیر دخترتون باید با توجه به خودم بگم منم تا موقعی که خودم مادر نشده بودم همینطوری بودم و اصلا زحمات مامانم برام هیچ بود حتی دلم میخواست زبونم لال بی مادر بشم چون زیادی عاشق سیندرلا بودم هنوزم مامانم با دلخوری میگه. تحمل این مطالب برای بانوی بینظیری مثل شما نباید کار سختی باشه با اجازه لینکتون می کنم.

ثنا

عزیزم دخترت تو سنیه که سخت قبول می کنه ارتباط تو رو با کس دیگه ای .... خیلی باید باهاش حرف بزنی و سعی کنی قانعش کنی . مشکل تو رو خیلی از ددوست های من دارند که بچه شون همسن دختر توئه . برات آرزوی موفقیت می کنم عزیزم .

علیرضا

سلام منم تازه با نوشته هات آشنا شدم منم با بقیه موافقم که عبارت شکست خورده رو برداری چرا شکست خورده کسی که با این شجاعت مشکلات مهاجرت رو به جون خریدو تک و تنها و بدون حامی مهاجرت کرد بهت تبریک میگم با این برادرو پدرو مادر باغیرتت. من از کامنتی که برای خاتون گذاشتی به اینجا راهنمایی شدم و خوشحالم از آشناییت با اجازه لینکت میکنم تا باقی ماجرا رو بدونم نه از سر فضولی . بالاخره تو هم یه زن شجاع ایرانی هستی و بهت افتخار میکنم

علیرضا

بعدها که مشکلاتت کمتر شد خودت عبارت شکست خورده رو برمیداری جاش مینویسی یه زن با غیرت ایرانی

علیرضا

من برای لینکت یه زن آزاده رو انتخاب کردم موفق و خوشبخت باشی