قسمت پنجم

همینطور که دستم رو با ناخن هاش میخراشید به من میگفت که اصلا خانواده ام با این ازدواج موافق نبودن حالا میفهمم که چرا این همه به من گفتن که این ازدواج درست نیست.

من از همون مسیر برگشتم خونه و تو پارکینگ کلی گریه کردم تا وقتی میرسم خونه مامانم متوجه نشه.

نذاشتم از این جریان کسی بویی ببره و کلی منت کشی کردم تا با هم اشتی کنیم و دیگه قر ار شد که حرفی از کادو و ... نزنم .

مادرش یه روز زحمت کشید و مارو دعوت کرد . خود اقای عاشق رفته بود برام یه کادوی خیلی کوچیک گرفته بود که اینقدر ریز بود همون روز توی باغ خونه شون گم شد.
( خانواده ی همسرم تو یکی از شهرهای اطراف تهران زندگی میکنند و اونجا شرایط طوری هست که خونه ها معمولا یه محوطه ی بزرگ دارن که ما بهش میگفتیم باغ).

وقتی ما رفتیم خونه ی اقای عاشق و مادر من اولین بار با وضع زندگی اونها روبرو شد از نار احتی نمیتونست حرف بزنه و مادر اقای عاشق هم تند تند میگفت که اخه ما قرار بود بریم خارج همه ی وسایل رو فروختیم .( نمیدونم با کدوم پول میخواستن برن ؟) بعدها معلوم شد که اون حرف هم دروغ بوده و توجیه زندگی سراسر اعتیاد اونها بود.

من ماشین داشتم و اقای عاشق خونه ی خاله اش تو تهران زندگی میکرد . من هر روز میرفتم دنبالش و با هم میرفتیم دانشگاه.

یه روز بعد از دانشگاه به سرمون زد بریم خونه ی مادر اقای عاشق . رفتیم و ٢ ساعتی اونجا بودیم و بعدش با خواهر اقای عاشق به سمت تهران حرکت کردیم .

بارون شدیدی بود که یهو برف پاک کن ماشین خراب شد و امکان حرکت نداشتیم .

منتظر شدیم تا بارون بند بیاد و بعد حرکت کردیم . نزدیک ١٠ شب بود و من از ترس داشتم سکته میکردم . من به اقای عاشق و خواهرش گفتم که بهتره بیان خونه  ی ما تا پدرم اگر عصبانی هست کمی اروم بشه .

اونها اومدن و پدرم بعد از یه توبیخ حسابی به من گفت که دیگه حق ندارم تو این ساعت بیام خونه و اگر این قضیه تکرار بشه منو از خونه بیرون میکنه.

خیلی خجالت کشیدم ولی به روم نیاوردم. اقای عاشق هم از این قضیه همیشه سو استفاده میکرد.

روزها از پی هم میگذشتن و خانواده ی همسرم هیچ وقت منو تحویل نمی گرفتن . همش بی محلی و بی احترامی ولی من اصلا به روم نمیاوردم .

با پول تو جیبی خودم برای خواهراش و برادرش خرید میکردم و به قول خودم میخواستم خوشحالشون کنم .

خواهر بزرگ اقای عاشق نامزد پسر عموش بود ولی بعد از نامزدی ما بین دو خانواده شکر اب شد و جریان به هم خورد و خانواده ی اقای عاشق همیشه پیش من به زن عموشون که اذری بود توهین میکردن و میگفتن که ترک ...

منم کاری از دستم بر نمیاومد همش سکوت میکردم .تا اینکه سرو کله ی خواستگار دیگه ای برای خواهر شوهر بزرگه پیش اومد.

اقای عاشق یه دوستی داشت به اسم بهروز که تو مراسم نامزدی ما فهمیدیم که پدرش سالها قبل همکار پدر من بوده و خانواده ی من خیلی دوستش داشتن .

یه روز خانواده ی بهروز منو اقای عاشق رو دعوت کردن و وقتی رفتیم اونجا مادر بهروز شروع کرد با من صحبت کردن در مورد رفتار زشت خانواده ی عاشق توی مراسم نامزدی و من هم از همه جا بیخبر زدم زیر گریه و بهش گفتم که اصلا خانواده ی شوهرم منو دوست ندارن و کلی گله کردم .

بهروز از خواهر شوهر بزرگه خواستگاری میکنه و مادر بهروز که مخالف این قضیه بوده زنگ میزنه خونه ی اقای عاشق و هرچی که من گفته بودم رو ١٠٠ هم روش میذاره و به مادر شوهرم میگه . مادر شوهرم هم زنگ میزنه به اقای عاشق و خلاصه همه چی بهم قاطی پاطی شده بود و من هم چون حرفهای زده بودم نه میتونستم از ریشه انکار کنم و نه میتونستم همه ی حرفها رو بپذیرم فقط تو ی این جریان گریه میکردم .

روز بعله برون مادر بهروز رو به خانواده ی اقای عاشق کرد و گفت چقدر مهریه در نظر دارید ؟

مادر شوهرم هم گفت که چون مهریه عروسمون ۵١۴ سکه ی بهار ازادی هست برای دخترمون هم همین مقدار در نظر میگیریم .

یهو مادر بهروز از جا پرید که اگر خانواد ه ی عروس شما ۵١۴ سکه مهریه تعیین کردن مطمئن باشید به همون اندازه هم جهیزیه میدن در ثانی عروس شما دانشجو هست ولی دختر شما دیپلم هم نداره و شما هم که جهیزیه نمیتونید بدید پس به اندازه ی گلیم خودتون پاهاتون رو دراز کنید .

از شانس بد من مادر بهروز هم اذرییییییییییییی بود و این رک گویی و کمی بی ادبی طبق معمول برای من بد تموم شد.

خلاصه مراسم به هم خورد و مادر شوهرم زنگ زد به مادر من و هر چی که میتونست در مورد من بد گفت ولی مادرم با متانت به مادر اقای عاشق گفته بود که اگر دخترم مشکل داره میتونید مراسم رو بهم بزنید ولی قبلش من باید با پدرش صحبت کنم .

روزگار من سیاه شده بود از یه طرف اقای عاشق اذیتم میکرد و از طرف دیگه من به مادرم التماس میکردم به پدرم چیزی نگه تا من همه چیز رو درست کنم .

میبینید چقدر احمق بودم؟ میترسیدم اگر نامزدی من بهم بخوره پدرم سرشکسته بشه جلوی فامیل و همش تحمل میکردم .

همه چی تقریبا به حالت عادی در اومده بود و ٢ سال از مراسم نامزدی ما گذشته بود ولی کسی حرفی از عروسی نمیزد و ما هم که پولی نداشتیم تا این مراسم رو راه بندازیم . من با پول تو جیبی خودم که جمع کرده بودم ایینه شمعدون خریدم و لباس عروسی سفارش دادیم ولی برای خرید طلا و جواهر پولی نداشتیم و خانواده ی اقای عاشق هم به ما گفتن که اصلا روی اونها نباید حساب کنیم .

یواش یواش با پول تو جیبی خودم تو این مدت ٢ سال لوازم ارایش خریدم و جمع کردم و کمی لباس که خیلی کم بود ولی خودم رو راضی میکرد . دوست نداشتم اقای عاشق خجالت بکشه .

برای خرید طلا به اقای عاشق پیشنهاد دادم که بدل بگیریم و به کسی نگیم که بدل گرفتیم . فقط خودمون در جریان باشیم . فکر میکردم که راه حل خوبی پیدا کردم . رفتیم و یه سرویس طلا (بدل ) خریدیم .

همزمان عروسی دختر خاله ام و یکی از پسر خاله هام بود که کلی ریخت وم پاش کردن . خانواده ی خاله ام تو شهرستان زندگی میکردن و یکی از بهترین ارایشگرهای تهران رو برای مراسم عروسی به شهرشون بردن .

کلی خرید و ... و من در سکوت نگاه میکردم و به خودم به خاطر عشقم میبالیدم . جالب اینجا بود که اقای عاشق اصلا به روش نمیاورد و خودش رو از همه یه سرو گردن بالا تر میدید .

منم به خاطر غرور مردونه اش هیچی نمیگفتم و خودم رو خوشحال و خوشبخت نشون میدادم .

نامزدی ما به ٣ سال رسید و من دیگه داشتم فارغ التحصیل میشدم ( ٣ سال و نیم طول کشید ) و لی خبری نبود . من به اقای عاشق گفتم بیا کمی قرض بگیریم تا بتونیم عروسی کنیم و روی وام ازدواج هم حساب کردیم .

از دختر دایی اقای عاشق ٢٠٠٠٠٠ تومان قرض کردیم و وام ازدواج رو هم گرفتیم و پدرم ضامن ما شد .

یه تالار نزدیک مهراباد پیدا کردیم که خیلی ارزون بود و برای پاییز یه روزی رو رزرو کردیم .

من سال اخر بودم که با اقای عاشق برای فوق لیسانس شرکت کردیم . ١ ماه قبل از عروسی ما نتایج اعلام شد و هر دوی ما برای فوق قبول شده بودیم .

این یعنی بدبختی چون پدر من در صورت شنیدن این خبر ازدواج ما رو موکول میکرد به بعد از فوق لیسانس!!!!! ما هم که پول نداشتیم که هر دو به تحصیل ادامه بدیم

من بازم از احساسات احمقانه ام استفاده کردم و به اقای عاشق پیشنهاد دادم که این قضیه رو از همه پنهان کنیم و بگیم که فقط اقای عاشق قبول شده تا امکان تحصیل برای اقای عاشق رو فراهم کنیم .

و من در مورد قبولی خودم سکوت کردم تا زودتر برم سر خونه و زندگی خودم.

/ 33 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب

سلام لینک شدین[لبخند]

fandogh

salam khoobin? man kheili vaghte ke webe shomaro mikhunam,kolearshiv ro khundam,ie soal daram,chera esme khodetun ro gozashtin ie zane shekast khorde,???!!!!shoma ke hekast nakhordin hich piruz ham shodin darin doktora migirin madare khubi hastin,man shekasti nemibinam...kheili ham movafaghin,bi sabrane montazere aghieie dastanam, age doost dashhtin be man ham sar bezanin, bye[گل]

رضا و یاسمن

خدای من! این حماقت رو از زنا بگیر لطفاَ[ناراحت]. منتظر بقیشم. بیا پیش ما[گل]

آزاده جمشیدی راد

سلام خوبی؟ خدا نکنه افسرده باشی عزیزم از می گلت چه خبرا؟ اصل حالت چطوره؟ یه پیشنهاد: زیاد به گذشته فکر نکن عزیزم[قلب][ماچ][قلب]

روزانه های ما

امیدوارم الان دیگه از این فداکاری های دور از عقل - ببخشید - نکنید.حتی بچه آدم هم لیاقت اونهمه فداکاری رو نداره چه برسه به نامزدی با آن خانواده.....

مرجان

[متفکر]

داستانسرا(عمولي)

عجب جمع آذريتون جمع بوده و يه ما كم بوديم كه يه قاط اساسي هم مابزنيم و نور علي نور بشه .البته قاط زدنهاي اين حقير علاوه بر قاطهاي معروف آذري از قاطهاي سيدي هم تبعيت ميكنه و علاوه براون يه ذره هم قاط مخصوص مارالان (محله خفن پدري)قاطي داره كه خيييييييييييلي حيفم اومد كه تو اونهمه مراسم جام خالي بوده[قهقهه] ولي گذشته از شوخي بااينهمه گذشتي كه داشتين و همه چي رو از همون اول قبول كردين وتحمل ايكاش صبرتون تموم نميشد و همونجوري ادامه ميدادين .من مطمئنم كه محبت و گذشت سنگ رو هم نرم ميكنه.البته بجز برخي موارد استثناء[شرمنده]

نادیا

سلام ببخشد اینو می پرسم ولی میخوام بدونم من قبلا وارد یه وبلاگی شدم که نوشته هاش مثل نوشته های شما بود و من می خواستم من مطالبش رو پی گیری کنم ولی متاسفانه ادرسش رو گم کردم ولی حالا فکر میکنم اون وبلاگ وبلاگه شما بود میخواستم بدونم تیتر وبلاگه شما این نبود؟؟؟؟؟ ×مینویسم شاید روزی دخترم بخواهد بداند× اگه میشه زودی چوابمو بدین تا بعد بابای[لبخند]

مهدی

سلام این اولین بار داستان زندگی شما را می خوانم اما در همین چند داستانی که خوانده ام به این نتیجه رسیده ام که تمام کاریهایی که شما برای آقای عاشق انجام داده اید ف حماقت نبوده بلکه ایثار و گذشتی بوده که برای رسیدن به عشقتان انجام داده اید ، امیدوارم خوشبخت باشید!