11 جولای 2011

سلام ببخشید به خاطر دیر اپ کردن . اصلا دل و دماغ ندارم حسابی کسلم .

میگل امتحان میان ترم داشت همه ی درسها رو خوب نمره اورده ولی کامپیوتر رو خیلی کم شده . طوری که روم نمیشه بنویسم . بهش زنگ زدم شروع کرده که مامان چند تا خبر خوب و یه خبر بد. میگم خوب بگو. شروع کرده که مامان فیزیک شدم 18 و شیمی و ریاضی هم شدم 19 . بعد ادامه میده میدونی مامان اینها درسهای سال اینده رو امسال دارن به ما میدن به همین خاطر همه ی بچه ها نمره های کامپیوتر رو خراب کردن . پومین (شاگرد اول کلاس و دوست صمیمی میگل) شده 13 و نیوشا شده 10 و ....

میگم خوب خودت چند شدی؟ خیلی با خوشحالی میگه 8تعجبتعجب

حالت سکته بهم دست داد . گفتم شاید اشتباه شنیدم . دیدم که ای وای من بله خانم شده 8.

باخودم عهد کردم که این اخر هفته زیاد بهش محل ندم تا بدونه من ناراحتم .

اییییییییییی یعنی فکر کنم اصلا براش مهم نبود . خیلی خونسرد شروع کرده که مامان میشه امسال تولد منو تو فلان هتل بگیری ؟

هی به خودم نهیب میزدم که حرف بیخود نزنم ولی اخرش نشد . بهش میگم به خاطر نمره درخشانت باید برات تولد بگیرم ؟با این قیافه لبخندمیگه حالا چرا همش نمره ی بد منو میبینی خوب میتونی به خاطر نمرههای خوبم این زحمت رو بکشی .

یعنی عملا دیگه در حال منفجر شدن بودم عصبانی

محلش نذاشتم بهش گفتم که یه سری مقاله برای پرینت دارم میره بده کافی نت برام پرینت بگیره ؟ گفت اوکی 60 صفحه که شامل چندین مقاله میشد رو بهش دادم که بره برام پرینت بگیره . بعد از نیم ساعت برگشته و کپی ها رو بهم داده نگاه میکنم میبینم که واییییییییییییییییییی 5 صفحه اول رو 12 بار پرینت گرفته یعنی از صفحه 5 به بعد نداشتم . عملا گریه ام گرفته بود خیلی راحت عذر خواهی کرد و گفت که با دوستاش میخواد بره بیرون.

داد زدم که اول برو دوباره پرینت بگیر بیار بده به من بعد برو بیرون . مجبور شد با غرولند بره وقتی برگشت دیدم که این دفعه درست پرینت گرفته . میگم خوب مموری (نمیدونم اسم ایرانیش چی میشه که  مقاله ها رو توش سیو کرده بودم بهش داده بودم تا پرینت بگیره ) رو بده بهم . زل زل نگام میکنه و میگه : ماماننننننننننننن یادم رفت . جا موند . ای خدا همه ی اطلاعات من توی اون بود . دیگه زدم زیر گریه . زنگ زد به یکی از دوستاش که بره برامون بگیره . بعد هم با اعتماد به نفس گفت که الان میریم بیرون وقتی برگشتیم برات میارم .

رفت و 2 ساعت بعد که برگشت بازم خبری از مموری نبود که نبود . جا مونده بود دست دوستش و هنوز که هنوز دست من نرسیده . امروز صبح هم رفت مدرسه و من هنوز ناراحتم . از یه طرف دلتنگشم و از یه طرف از دستش ناراحتم .

البته خوشم میاد که خیلی بی خیاله .

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
f

سلام وبلاگتون بسیار عالیه اگر دوست داشتید منو به نام "بهترین های ایران" لینک کنید و بهم اطلاع بدید تا من هم با افتخار شمارو لینک کنم . ممنون

پرنده

خدا این میگل خانم رو براتون حفظ کنه بچه ها همینند دیگه نباید زیاد سخت بگیریم

ملودی

نازییی قربون این میگل بیخیال[بغل][ماچ] دوران نوجوونی و بیخیالیه دیگه قربونت برم انگار هوش و حواسش اینجاها نیست .این خوشگل خانوم داره یه مرحله ی بزرگ شدنو طی میکنه و طبیعیه که خیلی از رفتاراش اونی نباشه که انتظار داری .درست میشه عزیزم چون همیشه در کنار یه مامان مسئولیت پذیر بزرگ شده .اون نمره هم منم بودم کلی جوش میاوردم اما گذشت دیگه [بغل]

شبنم

سلام الهی دنیای شما مادر ودختر هم خیلی جالبه ........قدر این لحظات رو بدون

کچل

من دختر ندارم نمیدونم داستان چیه... ولی خوشم میاد دخترتون برعکس خودتون بی خیاله[لبخند]

مامان سارا

شاید به خاطر اینه که شما همیشه مسوولیت همه چیز رو به گردن گرفتی و اون تا به حال وابسته بوده به شما ولی از این به بعد اگه بعضی کارها رو ازش بخوای و بهش خوب سفارش کنی که به نحو احسن انجامشون بده شاید بهتر باشه ، تمام تلاشت رو بکن که مسوولیت پذیر بار بیاد [قلب]

زهره

سلام هستم اما کمی گرفتارم. امان از دست بچه ها منم گاهی مبهوت حالت و وروحیات پسرم میشم که 12 سالشه. حرص می خورم غصه می خورم عصبی میشم غمگین میشم و گاهی هم می خندم . خیلی با بچگی های ما متفاوتند!

تفکرات یواشکی یک..

[نیشخند]