امروز

امروز از صبح که بیدار شدم حال و حوصله ی درست و حسابی نداشتم . باید میرفتم پلیس شهرمون که کارهای مربوط به ویزام رو انجام بدم چون حسابی وزن اضافه کردم تصمیم گرفتم با دوچرخه برم و برگردم .

پلیس از خونه ی ما حسابی دوره به همین خاطر وقتی داشتم میرفتم کلی دعا کردم که پلیس کارم رو انجام بده و الکی بهانه نیاره .

خلاصه وقتی رسیدم خیس عرق بودم و با کلی سلام و صلوات رفتم داخل . منو به سمت یه اتاق راهنمایی کردن که از همون اول میدونستم که کار من اینجا انجام نمیشه ولی برای اینکه خودم رو از تنگ و تا نندازم با حالتی کاملا فیلسوفانه نشتسم و شروع کردم فرم مربوطه را پر کردن .

وقتی فرم تموم شد منو از اون اتاق راهنمایی کردتن یه اتاق دیگه ولی اقاهه تا فرم رو دید به من گفت که من نباید فرم رو پر میکردم و اون خودش باید این کار رو انجام میداد. یه لحظه وا رفتم اخه رفتن و برگشتن خیلی سخته در اصل پلیس با این کارش منو از سرش باز کرد . همین .

برگشتم خونه و دیدم می گل داره بازی میکنه انگار نه انگار که درس داره یه تشر بهش زدم که بدو برو درست رو بخون با خوشحالی گفت که کیف مدرسه اش خونه ی یکی از دوستای منه و شروع به رقصیدن کرد.

اگر ولش کنی صبح تا شب همینطوری میرقصه و اصلا هم خسته نمیشه.

جدیدا هم گرایش به پوشیدن لباسهای بزرگتر از خودش نشون میده . نمیدونم این طبیعی هست یا نه ؟

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
مهربانو

سلام عزيزم . از آشناييت خوشحالم ..اميدوارم همراه ميگل عزيز موفق و شاد باشيد . اين كاري كه ميگل جان مكنه طبيعيه .. درآستانه ي بوغند و دوست دارند مثل ما رفتار كنند . درمورد خيال راحتش و نگران نشدن براي درس ها هم انگار مثل عسلك منه . خانومي اينكه هر كسي حق داره تو وبلاگش هر چيزي بنويسه خيلي مهمه .. من هيچوقت قصد دخالت و اعمال نظر ندارم ولي بلحاظ رواني كاش اين اسم رو انتخاب نميكردي. تو يه اتفاق هايي تو زندگيت افتاده و الان داري با دخترت زندگي ميكني؟؟ چرا حس شكست خوددگي داري؟ مگه شكست خوردن مطلقه؟ مگه تو همه ي ابعاد زندگيت شكست خوردي؟ تو دانشجوي دكترا هستي و يه دختر سالم داري .. هر جور فكر كني بهت نمياد شكست خورده باشي[گل][ماچ][چشمک]