مروری بر چند اتفاق 8/4/2011

سلام ببخشید که من دیر به دیر مینوسم ولی سرم خیلی شلوغ .

روز ١٠(٣١ مارچ) فروردین رفتم و میگل رو از مدرسه اوردم اخرین روز مدرسه اش بود و روز ١٢ فروردین رفتیم کارنامه اش رو گرفتیم . نمره هاش بد نیست ولی انتظار بیشتری ازش داشتم . برای همین تنبیه اش کردم و دسترسی به اینترنت محدود شد به روزی ٢ ساعت ولی فقط تو چند روز اول کارساز بود و الان دیگه بازم ازاد شده چون من یه سمینار بین المللی باید مقاله ارایه کنم و حسابی درگیرم فقط اخر شبها لب تاب رو بر میدارم و یه جا قایم میکنم چون بچه عادت داره صبح ساعت ۵ بیدار میشه اخه برنامه ی مدرسه شون هم بیدار باش ساعت ۵ هست و ساعت ٣٠/۵ هم کلاس یوگاشون شروع میشه. هنوز بدنش به ساعات خواب بیشتر عادت نداره.

برادرم بعد از مدتها بالاخره متاهل شده و نامزد کرده و به خاطر ما نامزدی رو انداختن اخر اردیبهشت تا ما بتونیم بریم ایران. خیلی براش خوشحالم اخه این برادر حق برادری رو در حق من تموم کرده و تمام زحمات من به گردن اونه دعا کنید خوشبخت بشه.

یکی از کارهای برادرم رو براتون مینویسم که بدونید چقدر ادم بزرگیه.

اینجا یه پسری هست که مال دهاتهای اردبیله و با سختی درسش رو خوند اینجا هم یه مدت کار میکرد از لیسانس اینجاست و فوق لیسانش رو هم امسال تموم میکنه.

این بنده خوش شانس خدا لاتاری برنده شده و برای مصاحبه نیاز به حساب بانکی با مبلغ بالای ٢٠ میلیون داشت چند وقت پیش اومد خونه ی من و با هزار تا شرمندگی گفت که اگه پول دارم بهش بدم تا برای ١٠ روز بذاره بانک و بتونه نامه از بانک بگیره و موقع مصاحبه اون رو نشون بده . یه لیستی از تمام دوستاش نوشته بود و در خونه ی همه رفته بود . هر کسی به فراخور حالش قرار بود بهش کمک کنه از ١ میلیون تا ٢ میلیون.

بهش گفتم من پولی ندارم ولی اجازه بده از برادرم سئوال کنم . همون موقع به برادرم زنگ زدم و جریان رو براش تعریف کردم . ازم پرسید به این ادم اطمینان دارم یا نه ؟ بهش گفتم که خیلی ادم مطمئنیه . به من گفت بهش بگو من این کار رو براش میکنم نمیخواد دیگه به کسی رو بندازه. بچه ها اون موقع نمیدونستم چی باید بگم این پسر طوری اشک میریخت و دست و پای منو بوس میکرد که من لال شده بودم .خلاصه این پسر به برادرش وکالت داده بود برای انجام کارش و دیروز کارش تموم شد و نامه از بانک گرفته شد . خلاصه برادرم با این کارش فکر کنم ثواب خیلی بزرگی تو زندگیش کرد و منم باز مثل همیشه به داشتن برادری اینچنین افتخار کردم.

یه موضوع دیگه در مورد میگل .

چند روز پیش ازم خواست که اگه ممکنه به پدرش زنگ بزنه . بهش گفتم که مشکلی نیست . زنگ زد ولی پدرش جواب نداد به همین خاطر به پدر بزرگش زنگ زد و بهش گفت که به پدرش خبر بده که با میگل تماس بگیره.

پدر بزرگش هم قول داد که تا ١ ساعت دیگه بهش زنگ میزنه و دلش میخواد مامان بزرگ میگل هم باهاش صحبت کنه . خلاصه الان ١ هفته است که او ن ١ ساعت نرسیده و بچه ی من همچنان منتظره که اینها تماس بگیرن. دیروز هم عمه ی میگل رو توی فیس بوک دیدم و بهش گفتم که به این بچه زنگ بزنید گناه داره . خلاصه خودم گفتم و ظاهرا خودم شنیدم . عمه ی میگل هم همش از دل تنگیش برای شوهر جونش میگفت و من هم مثل همیشه گوش کردم و هنوز که هنوزه کسی تماس نگرفت.

میگل هم امروز برای عمه اش تو فیس بوک و مسنجر پیغام گذاشت که دیگه دوست ندارم اسمتون رو هم بشنوم . بالاخره این بچه هم باید بفهمه که ظاهرا اونها چیزی به اسم قلب ندارن . خیلی ناراحتم نمیدونم چی کار باید بکنم ؟

 

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
رها-ستایش

طفلکی میگل[ناراحت] و واقعا افرین به این برادرت دست مریزاد خداوند خودش همیشه هواش رو داشته باشه و بهترین ها رو براش رقم بزنه و زندگی بسیار بسیار عشقولانه ای داشته باشه و خوشبخت و سعادتمند باشه[قلب] واقعا افرین به ان جوان با این همه همتش که به سختی درسش رو خونده و نذاشته سختی ها مانعی براش باشه[هورا]

پرنده

شمیلا ی عزیز امیدوارم سال خوشی پیش رو داشته باشی چه خوب کردی اجازه دادی می گل به پدرش زنگ بزنه .حالا می گل می فهمه تو باعث جدایی اون و پدرش نیستی

سمیه

سلام وای چقدر بی عاطفه هستن این بشرها از بزرگ تا کوچکشون . دلشون اومد میگل بیچاره رو ناراحت کنن آخه آدم نسبت به بچه ها یه ترحم خاصتری داره

شبنم

دوست خوبم فراموشی الان خیلی شایع شده .......ناراحت نشو خصلت آدمیزاده .........بعضی ها از محبت ومهر ورزیدن نصیب کمتری دارن ........

گاهی خوشی گاهی غم

طفلک میگل...دارم آرشیوت رو جسته و گریخته می خونم...نمی دونم چرا؟؟ولی دوست دارم یه جورایی باهات بیشتر آشنا بشم...