سزگذشت من قسمت 16

این جریان مال قبل از تولد ماهوره . یه روز اومد سر کار دنبالم باید میرفتیم دماوند .ترافیک وحشتناک بود اون موقع یه ترمینالی توی شرق تهران بود که خیلی کوچیک بود و مینی بوسهای دماوند و رودهن از اونجا حرکت میکردن . ساعت تقریبا 9 بود رسیدیم ترمینال .اخرین ساعاتی که ماشین میرفت ساعت 9 شب بود . قبلش میخواستیم برای خونه خرید کنیم که من پولش رو دادم و بهش گفتم که دیگه پول ندارم برای کرایه .

گفت نگران نباش من پول دارم . پول توی خونه داشتم ولی همه رو همراهم نیاورده بودم . نزدیکیهای ترمینال شروع کرد که باید برای مادرم کادو بخریم و از این حرفها . منم عصبانی شدم و گفتم که این کارا مال وقتیه که خودت بری سر کار بعد تصمیم بگیر با پولهات چی کار کنی؟ همینطوری جرو بحث ما بالا گرفت داشتیم پیاده میاومدیم و میخواستیم وارد ترمینال بشیم یهو توی خیابون یه کشیده زد تو دهن من . خداییییییی من دهنم پر خون شده بود و همینطور گریه میکردم رفتم سمت دستشویی کثیف ترمینال و با گریه صورتم رو شستم که به ماشین دماوند برسم . بعد از 5 دقیقه برگشتم و دیدیم که اقای میم نیست . هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود . یه راننده بهم گفت خواهر دنبالش نگرد سوار ماشین شد و رفت سمت میدون امام حسین . میدونستم میدون امام حسین نزدیک خونه ی زن داییشه که باهاش میشست پای منقل . میدونستم میره اونجا . عین احمقها دویدم یه ماشین دربست گرفتم و خودم رو رسوندم خونه ی زن داییش . رفتم تو در حالی که لبم به طور وحشتناکی ورم کرده بود . دیدم اقا دراز کشیده و یه باش هم زیر دستش . رفتم بوسش کردم که کسی نفهمه ما قهریم هر چند که اون موقعها فکر میکنم خودم رو خیلی به خریت زده بودم اخه اون لب ورم کرده و چشمهای قرمز حکایت قصه ی تلخ زندگی من بود ولی من فکر میکردم که همه کورن و کر هیچ کی نمیدونه که من بدبختم .خلاصه عین ادمهای اویزون شب موندم اونجا و صبحش رفتم سر کار انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . اینم از این از این اتفاقها زیاد افتادن که چند تاشون برام خیلی پررنگ موندن . میدونید حقارت یعنی همه ی این چیزها . واقعا اگه اول عاشق خودتون نباشید نمیتونید عاشق کسی بشید . این رو همیشه یادتون باشه که شخصیت خودتون رو برای خودتون جدی بگیرید که بقیه هم همین کار رو بکنن . من خیلی بچه بودم امیدوارم که ماهور هیچ وقت کارهای منو انجام نده .واقعااز ته دل ارزو میکنم که هیچ دختری خودش رو دست کم نگیره به هوای عشق وعاشقی که عشق و عاشقی مال قصه هاسو واقعیت زندگی ما با قصه ها فرق میکنه . 

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

چرا نمیاین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منتظرتونم.

فلفل بانو

سلام شمیلا عزیز. چند روز هست که وبت رو از اولین نوشته تا آخرین نوشته خوندم البته بغیر از اون هایی که رمز داشت. نمی دونم چی بگم فقط متاسفم برای مردی که ارزش اینهمه بزرگ منشی رو نداشت! متاسفم برای مردی که می تونست در کنار شما بهترینها رو بسازه از صفر تا بی نهایت! ماهور عزیز نمیدونم وبلاگ مادرت رو می خونی یا نه ولی عزیزم ـ قشنگم ـ خانوم کوچولو قدر مادرت رو بدون. قدر دایی مهربانتر از پدرت رو بدون. عزیزم نداشتن پدر عیب نیست و نباید باعث ناراحتی در شما بشه. زیاد بهش فکر نکن. البته حق داری سن و سالت می طلبه که به این جور مسائل زیاد فکر کنی ولی خوشحال باش عزیزم که دایی داری که برات پدری می کنه و مادری بسیار فهیم با درک بالا. شمیلا عزیز خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم. امیدوارم روزی برسه که شاهد موفقیت های زیادی از شما باشم.

پرنده

آره خدا کنه همه ی بچه هامون بدونن عشق و عاشقی فقط مال قصه هاست

رازقی

سلام دوستمممممممممممم با خوندن سرگذشتت خیلی ناراحت شدم از طرفی هم خوشحال شدم که الان وضعیتت خیلی خوبه وهمه اون سختی ها تموم شده

رازقی

سلام دوستمممممممممممم با خوندن سرگذشتت خیلی ناراحت شدم از طرفی هم خوشحال شدم که الان وضعیتت خیلی خوبه وهمه اون سختی ها تموم شده

مامان ریحان

سلام نازنینم سرگذشتت رو کامل خوندم خوشحالم که موفق شدی وبرمشکلات پیروز شدی دست پدرو برادرمهربونت درد نکنه که ساپورتت کردن. فقط نفهمیدم الان ایرانی وماهور تنها ست؟ کی میایی ایران؟ ببخش یه چیز می گم ب نظر من بهتر این چندماه هم پیش ماهورباشی و باهم برگردین

مط

با سلام من فرض مي كنم آنجه اتفاق افتاده نوشتي آقاي ميم چه نيازي از شمارا برطرف مي كرد كه شما نوع زن را اينقدر حقير و وامانده ترسيم كرده اي

مط

پسر شيخ بهايي گفت پدر من مي خواهم عين شما بشوم . شيخ خنديد گفت پسر من يك عمر دنبال امام جعفر صادق بودم اين شدم. تو كه دنبال مني چه مي خواهي بشي.

صفا

عجب حکایتهای دردناک و آشنایی