قسمت اول

 من یه دختر از خانواده ی کاملا سنتی بودم و بزرگترین خلافم در اون زمان دست زدن به لوازم ارایش خواهر بزرگم بود که ازدواج کرده بود.

۵ تا دوست بودیم که دوره ی دبیرستان با هم بودیم و اون زمان تصمیم گرفتیم همگی یه دانشگاه شرکت کنیم تا دوستیمون حفظ بشه و جالب اینجاست که همگی در اون سال یه دانشگاه قبول شدیم .

اسم دوستهام رو میذارم مرضیه و لیدا و رویا و راحله .

خیلی خوشحال بودیم دانشگاه ما یه شهرستانی بود که با تهران ١ ساعت فاصله داشت و ما باید هر روز این مسیر رو طی میکردیم چون خانواده ی من قبول نکردن که از خوابگاه استفاده کنیم .

ترم ١ بودم و تازه از خانواده جدا شده بودم . دختر کاملا معمولی با پوشش کاملا معمولی بودم . تو دنیای خودم غرق بودم و تو اون دوران حسابی با دوستهام سر گرم بودم.

من و راحله دوستهای جدید پیدا کردیم و دیگه کمتر تو اکیپ قدیمی بودیم .

راحله دختر زیبایی بود و قیافه ای کاملا شرقی داشت. به خاطر زیبایی اون و شیطنت های من تو دانشگاه برو بیایی داشتیم .

یه روز راحله منو صدا زد و گفت یه پسری اینجا هست که ما هر جا میریم دنبال ما میاد و فکر میکنم از من خوشش اومده . ازش پرسیدم یعنی میخوای باهاش دوست بشی؟ گفت اره ازش بدم نمیاد.

دیگه کار من شده بود جاسوسی برای راحله . هر جا میرفتیم این پسر هم بود. البته سعی میکرد نشون بده که کاملا اتفاقی سر راه ما قرار میگیره و کلا ادم سنگین و موقری بود ولی هیچ وقت با ما حرف نمیزد و از کنار ما به سرعت رد میشد و این باعث شد که ما راحله رو دست بندازیم و اسم این اقارو گذاشتیم عاشق .

دقیقا یادمه که امتحان امار داشتیم و قبل از امتحان تو لابی دانشگاه نشسته بودیم و من کلی شیطونی کردم .

وقتی از امتحان اومدم بیرون یه راست رفتم تو حیاط دانشگاه تا منتظر دوستام بشم که دیدم کسی منو از پشت صدا کرد وقتی برگشتم دیدم که بلههههههههههه اقای عاشق داره  منو صدا میکنه .

گفتم کاری دارید ؟ گفت بله میخواستم با شما حرف بزنم. من هم از اونجا که اطمینان داشتم میخواد در مورد راحله حرف بزنه گفتم بفرمایید .

گفت اینجا نمیشه ( اخه اون زمون خیلی انتظامات دانشگاه کنترل میکرد) اگه میشه بیرون با هم حرف بزنیم . منم گفتم اول باید به دوستام بگم بعد به شما جواب میدم .

اخه اطمینان نداشتم که راحله دوست داشته باشه در موردش حرف بزنم . خلاصه   امتحان تموم شد و من با بچه ها کلی قول و قرار گذاشتیم که چه حرفی بزنم و راهی محل قرار شدم .

وقتی شروع به صحبت کردیم من گفتم من میدونم که در مورد راحله میخوای چیزهایی رو بدونی  پس بهتره از خودش سوال کنید .

اونم با جدیت گفت که این قضیه اصلا ربطی به راحله نداره و من با خود شما کار دارم .

من کاملا وا رفته بودم که اون شروع به صحبت کرد و گفت که تمام مدت در مورد من تحقیق کرده و حالا میخواد که از من خواستگاری کنهههههههههه.

کلی طول کشید که خودم رو جمع و جور کنم . اخه پدرم هیچ وقت اجازه نمیداد خواستگاری وارد خونه ما بشه و میگفت اول دخترها درس بخونن بعد نوبت به این کارا میرسه.

خیلی جدی گفتم که من اصلا تصمیم ازدواج ندارم . گفت به چه دلیل؟

گفتم به خاطر دوستم راحله و شروع به گریه کردم و گفتم که راحله از اون خوشش میاد و اون باید پیشنهادی  که به من داده نادیده بگیره و به من قول بده به کسی در این مورد حرفی نزنه و شروع کردم اندر مزایای راحله حرف زدن .

بنده خدا همینطور هاج و واج منو نگاه میکرد و واقعا نمیدونست من چرا دارم این حرفها رو بهش میزنم.

اخه اون موقع حس میکردم اگه این اتفاق بیافته من در حق دوستم خیانت کردم .( ببینید چقدر بچه بودم)

اونم به من گفت که اصلا حرفش رو نزن من به تو فکر کردم و روی حرفم میایستم منم با حالتی  شبیه فریاد گفتم که من  با تو کاری ندارم و جواب من منفی هست.

و از اون جدا شم . همش فکر میکردم چی باید به راحله بگم ؟ خلاصه وقتی راحله رو دیدم مجبور شدم حقیقت رو بهش بگم و راحله از شدت ناراحتی تقریبا بیهوش شد.

بعد از جند روز از این ماجرا تصمیم گرفتم یه مسافرت برم تا یه مدتی تو دانشگاه نباشم /

ر فتم شمال خونه ی خاله ام. یه دختر خاله دارم که اون موقع دانشجو بود و با ما زندگی میکرد. با هم رفتیم خونه ی خاله ام و من یه هفته اون جا بودم .

ولی حسابی دلم برای دانشگاه تنگ شده بود و بعد از یه هفته وقتی برگشتم تقریبا به حالت پرواز خودم رو به دانشگاه رسوندم.

 

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سارا

سلام عزيزم برات آرزوي روزهاي خوب شاد دارم با دختر نازنينت ما آپيديم

ساناز

سلام امیدوارم که خوب و خوش باشی کنار می گل عزیز . چه ماجرای جالبی رو تعریف کردی من یاد 14 سال پیش که قبول شده بودم دانشگاه اون هم نزدیک تهران با فاصله یک ساعت افتادم و یاد دوستان و ماجراهای اون زمان [گل]

انا

مرسی مادر میگل عزیز منم یک گل دارم از همین حالا خواننده ی خاطرات قشنگت شدم موفق باشی

سایه

مامی می گل میبینی وقتی به ماجراهامون فکر میکنیم چقدر سادگی توش موج میزنه و اون موج سادگی میاد و روحمون رو نوازش میکنه عزیزم لینکت کردم میبوسمت

مامان ستاره

چه حسه و حالی داشتید هر سه تاتون شما راحله و آقای عاشق[تعجب]

خانومی

منم یاد خاطرات و دوران دوستیم افتادم[قلب]

مامي جون!

از اول وبلاگت خواننده بودم اما تا حالاکامنتی نذاشتم! منتظر ادامه پستت هستم.

ثنا

عجب حکایتی ! راحله اینقدر عاشق بود که غش کرد !؟ چقدر دخترها زود عاشق می شن و دل می دن ، کاش این طور نبود .....

نسیم

گذاشتیمون تو خماری بجنب دیگه