قسمت 15 (سرگذشت من )

دوست ندارم به گذشته برگردم ولی ظاهرا چاره ای نیست .

بعد از عید بود که دیگه میم گفت پیش پدر من کار نمیکنه و میخواد برگرده تهران . یعنی حدودا 8 ماه با پدرم کار کرد.

طبق معمول جل و پلاسمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهران. ولی اجاره خونه ها وحشتناک بود و با ماجراهای پیش اومده نمیتونیستیم روی کمک بابا حساب کنیم . 

ترجیح دادیم بریم دماوند که خانواده ی همسرم هم اونجا بودن. یه خونه پیدا کردیم و من خوشحال از اینکه مستقل شدیم . تلاش میکردم که کار پیدا کنم . برای پر کردم فرم هر روز میرفتم تهران و ادرس خونه ی خواهرم رو به عنوان ادرس خودم میدادم که یه روز خواهرم بهم زنگ زد و گفت که یه جا دعوتم کردن برای مصاحبه .

سریع خودم  رو رسوندم . یه دانشگاه غیر انتفاعی بود که مدیر اموزش احتیاج داشتن . مصاحبه انجام شد و من پذیرفته شدم . از خوشحالی روی پا بند نبودم . 

اصلا  احساس نمیکردم که این مسیر تهران - دماوند رو چه طوری باید برم و بیام . فقط خوشحال بودم . هر روز صبح ساعت 5 بیدار میشدم و راه میافتادم سمت تهران . محل کارم ونک بود . ساعت تقریبا 8 هم میرسیدم و بعد از کارم که تقریبا ساعت 5 میشد برمیگشتم و ساعت 9 و بعضی مواقع ساعت 10 میرسیدم خونه. تازه باید غذا درست میکردم . میم هم که دنبال این بود که یه کارگاه ساز سازی راه بندازه . چون سختش بود که از اونجا بیاد تهران برای تدریس.

بهم نخندید ولی من واقعا اون موقع حس نمیکردم که چرا من میتونم و این اقا نمیتونه؟ من فقط خوشحال بودم که دارم پول در میارم . اخه جای ما تو زندگی عوض شده بود و من مرد بودم و اون زن.

شاید باورتون نشه چون خونه کوچیک بود من سرویس خوابم رو نبردم . اون حتی لحاف و تشک خودش رو هم جمع نمیکرد. تا من برسم همه چیز همون طور میموند.

تازه بعضی مواقع که غر میزدم منو تهدید میکرد که نمیذاره برم سر کار اگه به کار خونه نرسم .

و من از ترس اینکه دوباره مجبور بشم برای خرج خونه دستم رو جلوی پدرم دراز کنم . مثل خر حرف گوش میکردم . پدرم خرج دانشگاه میم رو میداد و گاهی هم به من کمک میکرد . دیگه دلم نمیخواست برای خریدن ماست خونه هم ازش کمک بخوام .

تو این گیرو دار من به خودم اومدم و دیدم که بلههههههههههههه باردارم . از شدت استرس داشتم میمردم . ای خدا دیگه اینو کجای دلم بزارم . سریع دست به کار شدم رفتم پیش دکتری که اشنا بود . دکتر خیلی سعی کرد منو منصرف کنه ولی قبول نکردم .به هیچ کس به جز اقای میم هم چیزی نگفتم . مجبور شدم از محل کارم وام بگیرم تا بتونم بچه رو کورتاژ کنم . روزی که رفتیم بیمارستان فقط به خواهر بزرگترم گفتم . میدونستم اگه خانواده ام بفهمن منو زنده نمیذارن بابت بارداری بیموقع .

صبح زود رفتم و بعد از ظهر دکتر مرخصم کرد . من حاضر نشدم برم خونه ی خواهرم . چون میخواستم کسی نفهمه به همین خاطر با همون حال برگشتم دماوند.

حالم خوب نبود . خانواده ی میم میدونستن که من کورتاژ کردم ولی سراغی از من نمیگرفتن .از محل کارم 4 روز مرخصی گرفته بودم .یه شب حوصله ام سر رفته بود . به میم پیشنهاد دادم که بریم خونه ی مادرش. شب پیاده رفتیم وقتی رسیدیم اونجا دیدم که خواهر بزرگه مهمون داره که یکی از دوستاش بود و اسمش منصوره بود.

اونجا نشسته بودیم . منصوره موهاش رو یه وری ریخته بود رو دوشش و خلاصه الا گارسون کرده بود. منم هیچی به روم از حال خرابم نیاوردم . حرف شد و یهو خواهر بزرگه برگشت گفت تمام دخترهایی که میرن رشته انسانی سالم نیستن . من رشته ام انسانی بود و خودش تا کلاس دوم دبیرستان درس خونده بود اونم تجربی.

من وا رفتم ولی حرفی نزدم . میم که هم لال بود . وقتی داشتیم برمیگشتیم بهش گفتم چرا جواب حرف خواهرت رو ندادی . گفت منظورش تو نبودی. 

حوصله ی دعوا نداشتم . اومدم خونه و افتادم به خونریزی شدید . میم به مامانش زنگ زد و اون هم گفت که با دکترم تماس بگیریم . زنگ زدیم به دکترم گفت باید استراحت کنی این قضیه به خاطر پیاده روی برام پیش اومده.

فردا صبحش پا شدم برم از مغازه ی بغل خونه شیر بگیرم که خواهر بزرگه رو از دور دیدم که دستش یه قابلمه گرفته و داره میاد داخل کوچه ی ما. خوشحال شدم گفتم بالاخره اینها هم محبتشون گل کرد. ایستادم باهاش سلام علیک کردم و تعارفش زدم بیاد تو.

گفت که مامانش برای دخترخاله منصوره که دستش شکسته حلیم درست کرده میخواد ببره حلیم رو در خونه ی اونها بده .

بچه ها باور میکنید انگار دنیا رو سرم خراب شد . به روم نیاوردم و اومدم خونه و به میم جریان رو گفتم . خیلی راحت گفت به دل نگیر. 

اون روز حسابی گریه کردم ولی بازم به خانواده ام چیزی نگفتم که بیشتر از این شرمنده نباشم .

 

/ 31 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریاد

یاد یک حرفی افتادم که میگفت،خانوم ها موشکافانه به قضایا نگاه میکنند.

خدیجه زائر

سلام من یه مادرم که 5 تا دختر دارم و فقط یکیشون ازدواج کرده..از دیشب که دارم اینجا رو میخونم دائم بغض دارم.امیدوارم دیگه سختیهات تموم شده باشه.اگه تونستی رمزتو می خواستم .ممنون که تجربه ات رو در اختیار جوونا میزاری گرچه میدونم برای خودت رنج آوره.کاش جوونا با چشای باز به زندگیشون توجه کنن.

نیکی گردالی

سلام چرا نیستین؟ خیلی وقته چک میکنم مطلب نذاشتین، حالتون خوبه؟

کچل

نیستید خانم دکتر!

محمود خرم آبادی

سلام روز داروسازی مبارک پیرامون یک وزارت خانه(2) سوالاتی در زمینه یداروسازی که برای پرسش از وزیر بهداشت طرح شد. (و به زودی پاسخ های خانم وزیر منتشر خواهند شد انشاالله) http://bfilter.blogfa.com/post-5.aspx

باکره

آخی .چه موقعیت بدی بوده .خدا را شکر که تونستی توی وضعیتت تغییر بدی.پس زیاد غصه گذشته رو نخور و از الانت استفاده کن دوست من. ضمنائاگر برات امکان داره همه مطالب مربوط به سرگذشتت رو توی یک عنوان دسته بندی کن تا ما بتونیم راحت تر پیداش کنیم و بخونیم.ببخشید .امیدوارم ناراحت نشی از پیشنهادم.

لیلی سا

[ناراحت]من دلم می خواست بقیه ی زندگیت هم می خوندم...اینجوری میونه ی زندگیت نفهمیدم چی شد...به من رمز می دی؟!