قسمت چهارم

سلام . اولا ممنون بابت همه ی محبتهاتون. در جواب مروارید عزیز که برام این کامنت رو گذاشته

به نظر میرسه شما ٢٣ ساله هستید نه ٣٧ ساله!!!

باید بگم که این جریان مربوط به ١٨ و ١٩ سالگی من هست و خوشحالم که فکر میکنی من هنوز پیر نشدم.

در جواب یاسمن عزیز هم باید بگم مرسی بابت راهنمایی قشنگت.

لبخند

خلاصه وقتی اقای عاشق رفت حس کردم که اوضاع خیلی خرابه و سریع وسایلم رو جمع کردم و به خونه ی خواهرم پناه بردم. پدرم پیغام داد که به اقای عاشق بگم که خانواده اش رو برای مراسم بعله برون خبر کنه.

و من احمق هیچ وقت فکر نکردم که شاید این ترفندی باشه که اقای عاشق به کار برد تا منو وادار به ازدواج بکنه!!!

خلاصه مادر اقای عاشق هم کلی از من طلبکار بود که چرا پدرت اینجوری تحقیق کرده وو ....

روز بعله برون رسید و پدر من رو نمیشد با هفتاد من عسل خورد. از خانواده ی من فقط دوست پدرم بود و از خانواده ی اقای عاشق فقط مادر و پدرش و خود اقای عاشق.

وقتی از پدرم خواستن که صحبت کنه گفت که شرایطی که من گذاشتم زیاد سخت نیست ولی به هر حال این عرفه و مهریه رو اعلام کرد:

١٠٠٠ عدد سکه ی بهار ازادییییییییییییییییی

جشن در بهترین هتل تهران

سرویس ایینه و شمعدان حتما (طلا)

و خلاصه ....

فقط کم مونده بود که به این لیست تعدادی مرغ و خروس هم اضافه بشه تا تکمیل بشه.

همه همدیگر و هاج و واج نگاه کردیم و بعد پدرم ادامه داد که اگر قبول ندارید همین الان تمومش کنید که من حوصله ی بحث و جدل ندارم.

من با حالت التماس به دوست پدرم نگاه میکردم که حرفی بزنه. پدر اقای عاشق گفت که حاج اقا مهریه بر اساس دارایی داماد تعیین میشه . اگر شما پسر منو بگردید و تکونش بدید ١ سکه هم ازش پایین نمیاد .

پدرم هم سریع ختم مجلس رو اعلام کرد. من با اشک چشم منتظر معجزه بودم که دوست پدرم خیلی با عجله گفت که من با اجازه ی حاج اقا مهر رو نصف میکنم و بقیه ی شرایط رو به خود عروس و داماد میسپرم.

پدرم مجال مخالفت نداشت ( شاید هم از خریت من خسته شده بود) و دوست پدرم گفت ۵٠٠ سکه مهر عروس خانم .

پدر اقای عاشق هم گفت که ١۴ تا هم به اسم ١۴ معصوم من بهش اضافه میکنم که میشه ۵١۴ تا سکه بهار ازادی.

خلاصه که با وجود عدم رضایت پدرم مجلس بعله بورون تموم شد و قرار برای جشن نامزدی گذاشتن.

من رو ابرها راه میرفتم اصلا زمان دیگه برام معنی نداشت . فردای همون روز وقتی با اقای عاشق رفتیم بیرون کمیته ما رو گرفت و ما با خوشحالی اعلام کردیم که نامزدیم . هیچ وقت مزه ی اون فخر فروشی که به مذاق اون اقا خوش نیامد رو فراموش نمی کنم .

پدرم به مادرم  گفته بود که یه جشن خیلی ساده بگیرید و فقط نزدیکان فامیل رو دعوت کنید .چون حدس میزنم که این دختر زود پشیمون بشه .

روز جشن ساعت ٣ بعداز ظهر بود و هنوز لباس من اماده نبود. با سرعت داشتم به سمت خیاطی که قول داده بود لباسم رو اماده میکنه رانندگی میکردم که تصادف کردم ولی انقدر به راننده ای که ماشینش داغون شده بود التماس کردم که راضی شد فردا برای گرفتن خسارت بیاد دم در خونمون . کارت ماشین رو بهش دادم و شماره تلفن گرفتم و رفتم که لباسم رو بگیرم .

بعد سریع رفتم ارایشگاه و برای ساعت ٧ اماده شدم .

جشن خوب و مختصری بود و من کلی رقصیدم . فقط یادمه که وقتی میخواستن چادر نامزدی منو برش بزنن مادرم نذاشت کسی این کارو انجام بده و خودش انجام داد که مثلا دستش خوش یمن باشه برای زندگی ما.

فک و فامیلهای اقای عاشق هم فقط رو وسایل خونه ی ما قیمت میذاشتن و با تعجب به این پیوند نگاه میکردن .

البته باید بگم خانواده ی خود اقای عاشق فوق العاده مناعت طبع دارن و باید حسابشون رو از فامیلهاشون جدا کرد.

بعد از مجلس ما شدیم لیلی و مجنون دانشگاه . کلی با افتخار با هم قدم میزدیم و کلی خوشحال بودیم . پدرم برای من شرط گذاشته بود که حق ندارم با اقای عاشق زیاد بیرون برم و بعد از ساعت ٨ شب هم اخرین وقتی بود که من باید ساعت ورود به خونه رو میزدم .

دختر خاله ی من که قبلا بهش اشاره کردم که در دوران دانشجویی با ما زندگی میکرد به فاصله ی یک ماه از من نامزد کرد . اونهم با مخالفت شدید خانواده ی خودش.

ولی خانواده ی پسر چنان مراسم نامزدی برای همین خانم گرفتن که سالها زبانزد فامیل بود .( اخه مراسم نامزدی به عهده ی خانواده ی دختر هست ولی چون خانواده ی این دختر مخالف بودن خانواده ی پسر  این مراسم رو به عهده گرفتن).

من میدونستم که خانواده ی اقای عاشق مخالف این ازدواج هستن ولی زیاد برام مهم نبود و فکر میکردم میتونم در دلشون جا باز کنم .

یک ماه بعد از جشن نامزدی ما شب یلدا بود که تولد منم همین روز هست.

بیشتر مردم رسم دارن که شب چله برای عروس خانمی که خونه ی مادرشه و هنوز ازدواج نکرده کادو میبرن. یه شب قبل از شب یلدا خانواده ی داماد خاله ام برای دختر خاله ام کادو اوردن ( خانواده ی داماد در شهرستان زندگی میکردن و به خاطر این قضیه اومدن تهران خونه ی ما چون دختر خاله ام با ما زندگی میکرد)

منم خوشحال منتظر شب یلدا بودم که کادو بگیرم . الان که به اون روزها بر میگردم از خودم تعجب میکنم . نمیدونید چقدر منتظر بودم.

شب شد خانواده ی خودم طبق معمول برام کیک گرفتن و منتظر شدیم که خانواده ی اقای عاشق هم بیان .

ولی زهی خیال باطل . نه تنها نیامدن و برام کادو نیاوردن بلکه حتی یه زنگ هم نزدن که بهم تبریک بگن.

ما اصالتا اذری هستیم ( پدر و مادرم) و کسایی که اذری هستن میدونن که این مراسم ها برای اذری ها بسیار مهمه.) من از خجالت نمیتونستم سرم رو بلند کنم و سعی میکردم به روم نیارم که ناراحتم و طبق معمول به شوخی و خنده همه چیز رو برگزار کردم.

اصلا هم از اقای عاشق گله نکردم تا چند روز بعد که دختر خاله ام کادوی شب یلداشو به اقای عاشق نشون داد و کلی پز داد.ناراحت

من دیگه طاقت نیاوردم وقتی از خونه بیرون رفتیم به اقای عاشق گفتم این چه کاری بود که کردید یعنی من ارزش یه زنگ رو هم نداشتم که بهم زنگ بزنید تبریک بگید؟

و صدام رو بالا بردم ( تن صدای من ذاتا بلند هست) کسی تو کوچه نبود که یهو اقای عاشق دستهاشو دور بازوی من حلقه کرد و شروع کرد به فشار دادن و حرف بیخود زدن.

خیلی جدی گفت که حتما لیاقت نداشتی که بهت زنگ نزدن و ...

نمیدونستم چی کار کنم ؟

 

 

/ 28 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستانسرا(عمولي)

امان از این رسم ورسومات آذری که امروزه بلائی شده بجانمان و اکثر اختلافها از همین رسومات بلند میشه.یه عده خیلی جدی میگیرن و یه عده سهل انگار .....در کل بجای اینکه نزدیک کننده دو خانواده بهم باشه موجب دلگیریهای زیاد بینشون شده[گریه]

انا

از این بدقولی ها و بد رفتاریها بوی خوبی به مشام نمیاد

نسیم

سلام مامان می گل جونم خوبی می گلی چطوره کاش وقتی اینا رو میدیدی همون جا تمومش میکردی نمیدونم شایدم بخاطر عشق زیاد بود آخه میگن آدم عاشق بدیای معشوقشو نمیبینه [قلب][چشمک][چشمک]

مامان ستاره

che khaterate badi adam delesh migire to ro khoda yakam zodtar up kon[چشمک]

دريا

سلام من امروز با وبلاگتون آشنا شدم و تمام آرشيو رو خوندم. يك سوال؟ چرا اسم وبت رو گذاشتي يك زن شكست خورده. به نظر من تو اصلا" شكست خورده نيستي. تو بسيار قوي و بااراده هستي كه با وجود گذراندن يك زندگي ناموفق با مردي كه هيچ گونه احساس مسئوليتي نداشته ، تونستي روي پاي خودت بايستي و مسئوليت دخترت رو قبول كني و يه زندگي سالم داشته باشي. همه ي آدمها ممكنه رابطه هاي اينچنيني رو تجربه كنن و اين اصلا" به معني شكست نيست به نظر من. يك تجربه است هر چند كه خيلي بهت فشار امده ولي تو بسيار قوي و ايستاده و مسئول هستي. قدر خودت را بدان[گل][گل][گل]

عسل

سلام مادر می گل جان [قلب] قسمت چهارم خوب بود [لبخند] . مي خواستم بپرسم موافقي " یک زن شکست خورده " را لينک کنم در کندوي عسل؟ تو هم اگه دوست داشتي لينکم کن. [گل]

ال

عزیزم چقدر درکت می کنم

کیمیا

واقعا که باید خدا این جور شوهر ها و قوم شوهر هارو این قدر با ید رید تو سر شون تا از روی زمین محو شن

تخیل خوبی برا قصه سازی داری و معلومه که کمبود و حقارت زیاد داری که اینجور دقت وسواسی تو داستان سازی دلری. بیچاره اون احمقا که قصتو باور کردنً.. خخخخخخخخ