هشت

خلاصه بازم این جریان تموم شد و ما خونه برگشتیم ولی  تو خونه متوجه شدیم که تعداد زیادی از کارتهای ورودی هتل رو گم کردیم . نمیدونستیم چطوری این اتفاق افتاده ولی تعداد زیادی از کارتها نبود و این قضیه برای من خیلی گرون تموم شد.

پدرم که از جریان قبلی کلی عصبانی بود و این قضیه هم باعث شد که مثل کوه اتشفشان منفجر بشه و وقتی از من با عصبانیت پرسید کارتها چرا باید گم بشن؟ مگه کارتها دست شما نبودن؟ من وقتی اومدم جواب بدم با سیلی به صورتم زد اونم جلوی چشم فامیلها.

گریه کردم و گفتم فردا روز جشن حنابندان منه و شما منو اینجوری با سیلی زدی؟ خیلی جدی گفت این چک رو زدم که بدونی حالا که اصرار به این ازدواج داری دیگه جایی تو خونه ی ما نداری و دیگه روی ما حساب باز نکن .

عمه ی نازی داشتم که فوت کرده اون هم پا به پای من گریه میکرد و به بخت من لعنت میفرستاد. بعد از سیلی پدرم تمام صورت من پر از لکه های قرمزی شد که هر کدوم به اندازه ی پول سکه ای بودن یعنی تو صورت من انگار رنگ پاشیده بودن و خیلی وحشتناک شده بود.  اقای عاشق منو برد دکتر و دکتر گفت به خاطر استرس زیاده و بهم دارو د اد تمام لکه ها برای فردا پاک شده بودن به جز یکی که گوشه ی لبم تبدیل به یک تبخال خیلی بزرگ شد .

من تمام شب رو گریه کردم و از خدا خواستم که کمکم کنه تا این زندگی رو به جایی برسونم که باعث افتخار پدرم بشه . خلاصه اون روز گذشت و روز حنا بندون رسید کلی از شهرستان مهمون داشتیم و من کلی کار داشتم هنوز لباسم اماده نبود . دنبال لباس و کارهای دیگه بودم و قرار بود که ساعت ٢ بعداظهر ارایشگاه باشم ولی دیر رسیدم و کلی ارایشگر غر زد. مجلس از ساعت ٧ شروع میشد و قرار بود که من ساعت ۶:٣٠ اماده باشم . من اماده شدم ولی از اقای عاشق خبری نبود. بهش زنگ زدم گفت که هنوز دوش هم نگرفته و بهتره که خودم برم خونه ی خاله ی اون تا با هم بریم تالار.

جایی که من ارایشگاه رفتم تو ساختمونی بود که پدرم به مدت ١۶ سال اونجا شرکت راه و ساختمانی داشت و همه ی اعضای اون ساختمان تجاری پدرم رو میشناختن من ناراحت شدم ولی دیدم خانم ارایشگر هم عجله داره و بنده خدا بچه ی کوچیک داشت و گفت که من تا ساعت ٧:٣٠ بیشتر نمیتونم ارایشگاه باشم و باید برم . دیدم چاره ی ندارم و مجبور شدم به تاکسی سرویس برم خونه ی خاله ی اقای عاشق و جالبه که بیشتر دوستای پدرم منو دیدن که تنها بودم و همه سراغ اقای عاشق رو میگرفتن . نمیدونستم چی باید جواب بدم و از اینکه اینها به پدرم چیزی بگن مبنی بر اینکه من تنها بودم پدرم دوباره عصبانی بشه . داشتم از ترس سکته میکردم و اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی میکردم خودمو اروم کنم .

(ماشینی که بعنوان ماشین عروس ازش استفاده کردیم ماشین برادرم بود و ماشین هم دست اقای عاشق بود) حتی ماشین رو به کارواش هم نداده بود و ماشین کلی کثیف بود و من وقتی این صحنه رو توی پارکینگ خونه ی خاله دیدم حسابی عصبانی شدم و تا وارد خونه شدم یهو همه شون با جیغ و داد گفتن نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه و اقای عاشق هم کلی ذوق میکرد و حتی دوش هم نگرفته بود و داشت با فامیلهاش شوخی میکرد. نمی تونم بگم چه حالی داشتم فقط گریه نکردم چون خجالت میکشیدم.

اونجا نشستم تا اقای عاشق حاضر بشه و وقتی ایشون حاضر شد ساعت از ٩ گذشته بود و جالبه بدونید که حتی پدر و مادرش هم هنوز تالار نرفته بودن و منتظر بودن که بعد از ما بیان و پدرم وقتی بهم زنگ زد که کجایی؟ چرا هیچ کدوم از فک و فامیلهای اقای عاشق نیومدن جوابی نداشتم بدم و روم نشد به پدرم بگم اینها همه اینجا جمع شدن تا بعد از ما بیان انگار نه انگار که اونها هم صاحب مجلس بودن.

خلاصه ما ساعت نزدیک ١٠ رسیدیم و مجلس به خوبی برگزار شد ولی بازم پدرم از دیرکرد ما عصبانی بود....

/ 48 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahdis

کجایی عزیز؟؟؟؟؟[سوال]

سارا

پس بقی اش چی شد عزیزم؟

شادی

سلام عزیزم خیلی خیلی اتفاقی وبلاگتو پیدا کردم و به جرات میتونم بگم انقدر جذب نوشتههاتون شدم که دیدیم اگه یادداشتی نذارم محاله بتونم بگذرم.به هرحال ممنون میشم دوستی منو بپذیرین . منتظر کامنتتون هستم . زندگیتون بیشتر شبیه داستانه تا واقعیت . واقعا احسنت به این شجاعت در بیان واقعیت های تلخ . دوستتون دارم دوست مجازی شما

رزیتا

چرا نیستی خانم گل؟ منتظر بقیشیم... :×

شایلین

چقدر تو از خود گذشته بودی!!!!!!!!!!!! باورم نمیشه! حتمن. منم تعریف بنگلور رو شنیدم. جنوب هتد! حتمن. دختر خانومی که با برادرم آشناست و قراره ازدواج کنن هم بنگلور درس میخونه. میشه بپیرسم چی میخونی؟[چشمک]

مامادرها

مامان میگل میشه برایم ایمیل بدی چرا نمی نویسی منم دوست دارم باهات صحبت کنم مدتها قبل برات زیاد نوشتم جواب ندادی مواظب خودت باش

مامادرها

مامان میگل میشه برایم ایمیل بدی چرا نمی نویسی منم دوست دارم باهات صحبت کنم مدتها قبل برات زیاد نوشتم جواب ندادی مواظب خودت باش

مامادرها

عزیزم عزیزم عزیزم این حرفاچیه ادما باس تو زندگی زیرورو شن هیجان داشته باشن باس هی بالا پائین شن بعدش چی میشن کم کم نظم جدیدی یاد می گیرن این نظم چیه >ببین وقتی زلزله میشه همه جا خرابه بعدش هم ریخت وپاشه همه چیز ولی بعدش شهر جدیدی هست خب تو هم زلزله فکری داری مدتی پریشانی چی شده نظم جدید رو نمی فهمی بعدش کم کم چیزا میره سرجاش مصالح جدید میاد نظم جدیدی به خودت میدی میشی ادمی بزرگتر .شایدم باادمایی اشنا بشی که وسیعند .بابا به خدا بیندیش عمرت کوتاهه عمر منم کوتاه ما چند روز هستیم بعدش بای بابا خدا رو بچسب خیلی ها چسبیدند بالاخره در باز شده