سرنوشت من 13

سلام . دوستان زیادی ازم خواستن که تو نوشتن خاطراتم کمی سرعت عمل به خرج بدم ولی بچه ها من واقعا درسام زیاده و خیلی کم وقت میکنم بنویسم . البته وبلاگ میخونم در ساعت های استراحت .

امروز یه خاطره ای مربوط به دوران زندگیم خیلی تو ذهنم پررنگ شده بود خواستم که برای شما تعریفش کنم .

من حامله بودم و ما تو شهرستانی در نزدیک تهران زندگی میکردیم . من هر روز فاصله ی ٩٠ کیلومتری رو رو دو بار طی میکردم یه بار میرفتم و یه بار برمیگشتم اونم با اون شکم تو هوای یخبندان اون شهر .یعنی صبح زود راه میافتادم میرفتم محل کارم میدون ونک بود و شب هم بعد از کارم باید برمیگشتم ترمینال شرق سوار مینی بوس میشدم و بعد از ساعتها میرسیدم خونه .

خلاصه یه روز رفتم سر رختخوابهایی که مامانم بهم داده بود دیدم وقتی بهشون دست میزنم انگار پوک شدن یعنی وقتی سر تشک رو میگرفتم خالی میشد و انگار خاک میموند . یعنی پشم رختخواب پودر میشد .

به مامانم زنگ زدم و بهش جریان رو تعریف کردم اون بنده خدا هم با زن عموم بلند شدن اومدن خونه ی ما برای این مسئله و ٢ روز طول کشید تا رختخوابها بشه مثل اولش .

بعدش میم میخواست مامان اینا رو که ببره ما جر و بحث بینمون پیش اومد و من هم که طبق معمول نمیذاشتم مامانم چیزی بفهمه . جر و بحث هم اینجوری شد که بهش گفتم من خرید دارم گفت به من ربطی نداره اگه میتونی خودت برو بخر اگر نه یه چیزی سمبل کن بده اینا بخورن . خیلی بهم برخورد من هیچ وقت به اونها بی احترامی نکرده بودم و دوست نداشتم همونطور که من به مادر اون احترام میذارم اونم به مادر من احترام بذاره . خلاصه که این جریان تموم شد و مامانم و زن عموم رفتن و میم که ماشین پدرم دستش بود مجبور شد اونها رو برسونه . تو راه میم همش در مورد من شروع میکنه به بد گفتن و اینکه این ادم بی سلیقه است و اگر سلیقه داشت که نباید این اتفاق میافتاد و... خلاصه اعصاب مامانم رو میریزه به هم . مامانم هی بهش توضیح میداده که این اتفاق به خاطر اینه که رختخوابها داخل کمد دیواری است که لوله های شوفاژ از توش رد میشده و این محیط گرم باعث شده که این اتفاق بیافته ولی اون همش حرف خودش رو میزده و خلاصه کار به جر و بحث میکشه و مامانم مجبور میشه جلوی زن عموم کوتاه بیاد که یه وقت میم بهش بی احترامی نکنه .

مامانم این قضیه رو به من نگفت و بعد از سالها زن عموم برام تعریف کرد وقتی شنیدم ٣ ساعت داشتم گریه میکردم .

پ.ن. مامانم امروز زنگ زده بود و داشت در مورد دختر خاله ام که با من خیلی صمیمی بود و به فاصله ۶ ماه از من اون هم ازدواج کرد حرف میزد . دختر خاله ی من لیسانس روانشناسی داشت ولی امسال دوباره کنکور میده و دانشگاه یه شهر دیگه که با شهر خودشون ٢ ساعت فاصله داره قبول میشه . خلاصه خدا رو شکر وضع زندگیش خوبه و یه ماشین اخرین مدل هم داره که با اون رفت و امد میکنه . هفته ی پیش رفتن خونه ی مادرم اینها و شوهر دختر خاله ام شروع میکنه از دختر خاله ام تعریف کردن که با وجود درس و بچه برای ما چیزی کم نمیذاره و خیلی زحمت میکشه .

من یادم افتاد که کسی تو توی زندگیم به خاطر کارهایی که کردم حتی ازم تشکر هم نکرد و اخرش هم این دست مزد من بوده که این حرفها رو پشت سر من بزنه . خلاصه خیلی دلم گرفته است از این بی عدالتی ها نمیدونم به کی باید شکایت کنم .

 

/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کپسول استعداد

حس بدیه منم الان چند روزه تموم کردم چون باید این اتفاق میافتاد مقاومت بی فایده بود اگه قراره چیزی اتفاق نیافته هیچ رقمه اتفاق نمی افته پس نباید ادم خودش رو خسته که.لعنت به هرچی عشق الکیه

سمیه

حق گرفتنی است نه دادنی من که دقیقا نمی دانم مشکل شما با میم چیست اما به هر حال شاید با صحبت حل شود و یا پا در میونی بزرگترها

سارا

مهربانو را میشناسی ؟ با خوندن وبلاگت احساس کردم قبلا هم می خوندمت یعنی سال 87 88 نوشته های قدیمت اشنا بود برام به هر حال ممنونم که بهم رمز دادی دختر گلت را ببوس[ماچ][ماچ]

ندا

سلام من جزو اون دوستانی نیستم که بهم پسورد بدین

ساناز مامان دانیال

ببخشید بعد از مدتها اومدم ممنون بابت رمز و برای داستان زندگیت منتظر بقیه اش هستم امیدوارم در اینده بهترین ها را پیش رو داشته باشی

مامان درسا

سلام شمیلا جونم از آشنائیتون خوشحالم ممنون می شم اگه رمزتونم به من بدین تا بتونم از تجربیاتتون استفاده کنم منم یه دختر دارم ان شا’الله خدا دخترتو برات نگهش داره از طرف من ببوسشدختر گلت رو

تفکرات یواشکی یک..

نه عزیزم بی خیال راستی نکنه یو مهربانویی که همه دنیا رو دنبال وبلاگ جدیدت گشتم؟ در هر صورت خوندن سرگذشتت حرصم میده امیدوارم همه چی اکی بشه

هستی

از دیشب تا حالا دارم یکریست می خونمت همه آرشیوتو خوندم[ماچ]

مریم

شمیلا جان سلام . خیلی اتفاقی به وبلاگت امدم ولی نتونستم تا بدون خوندن ارشیوت برم. خیلی دلم میخواد بقیه ماجرا را هم بدونم اگر لطف کنی و بهم پسورد بدی ممنون میشم. یه سوال اقای عشق پدر دختر گلت هستن؟