قسمت ششم

ازم پرسیدید که چرا قبول شدنم رو از خانواده ام قایم کردم؟ به خاطر اینکه از اون زندگی سر درگم خسته شده بودم . زیاد نمیتونستم با اقای عاشق بیرون برم و همه اش قوانین خشک که چیکار کنم و چیکار نکنم.

بالاخره ما قرار عروسی رو گذاشتیم و اقای عاشق هم چون ترم اخر بود و پایان نامه داشت باید از بهمن شروع میکرد و ما ٢ ابان قرار ازدواج گذاشتیم.

من درسم تموم شده بود ولی اقای عاشق باید یه ترم دیگه میرفت. برای عروسی با پدرم صحبت کردم و توضیح دادم که به خاطر شرایط مالی نمیتونیم مهمون زیاد دعوت کنیم و پدرم پذیرفت و به من گفت که چون من بزرگ فامیل هستم و همه از من انتظار دارن به خاطر همین مراسم حنابندان رو خودم به عهده میگیرم و تمام فامیل رو دعوت میکنم و برای عروسی فقط چند نفر دعوت میکنم .

خیلی خوشحال بودیم که همه چیز داره حل میشه . برای حنابندان یکی از بهترین هتلهای تهران رو رزرو کردیم و برای عروسی یه تالار کوچیک در پایین شهر.

کاش  همون موقع فکر میکردم که چرا من باید از همه چی بگذرم؟

اقای عاشق یه پسر عمه داشتن که ایشون هم همزمان با ما نامزد کردن و چند ماه قبل از ما ازدواج کردن . این اقا سن بالایی داشت و از یکی از شهرستانهای ایران زن گرفتن . این خانم مثلا ماما بودن و کلی از این عروس پیش من تعریف میکردن . وضع مالی این پسر عمه به یمن برکت پدرش که ادم معروفی بود تقریبا خوب بود ولی این عروس چون مادر نداشت کسی بهش توجه نمیکرد و خانواده ی عمه ی اقای عاشق سعی میکردن که کم و کسری براش نذارن.این خانم در مورد همه چیز حتی مسایل مربوط به س*ک*س خودشون رو راحت به همه میگفت .درست برخلاف من .

یه شب ما خونه ی مادر اقای عاشق بودیم و کلی مهمون داشتن که از جمله پسر عمه و خانمش و زن دایی های اقای عاشق بودن.

پدرم مسافرت بود و مادرم برای اولین بار به من اجازه داد که شب خونه ی اقای عاشق بمونم.( این قضیه رو تعریف میکنم یادتون باشه چون یه جاهایی باید بهش اشاره کنم )

خانواده ی اقای عاشق رسم دارن که همیشه زن و شوهرها چه نامزد چه عقد کرده جدا از هم نمیخوابن ولی ما اذری ها این رسم رو نداریم.

مادرم اینقدر منو ترسونده بود که میترسیدم شب پیش اقای عاشق بخوابم . شاید باورش برای شما سخت باشه ولی واقعا فکر میکردم با این کار ابروی خانواده ام به باد میره .(میبینید چقدر احمق بودم؟)

همون شب موقع خواب همه شروع کردن سر به سر من گذاشتن و از من سئولات خصوصی می پرسیدن و من خیلی جدی گفتم که ما هیچ وقت رابطه ی جنسی با هم نداشتیم و اونها چون باور نمیکردن منو مسخره میکردن و فکر میکردن که مثلا دارم ادا درمیارم.

منم مثل بچه ها قسم میخوردم که کاری نکردیم ولی اونها فقط منو مسخره میکردن . همین خانم پسر عمه رو به من کرد و گفت که تو چرا اینقدر فیلم بازی میکنی ؟ مثل من راحت بگو که این ارتباط رو دارید؟ ( اصلا اگر هم داشتم شوهرم بود ) ولی من از این قضیه هم خجالت میکشیدم و میگفتم که ما ارتباطی با هم نداشتیم.

 روز بعد ما بلند شدیم و برگشتیم تهران و این خانواده بعد از مذاکراتی که با هم میکنن به این نتیجه میرسن که منظور من این بوده که اقای عاشق چون مشکل جنسی داره ما ارتباطی با هم نداشتیم!!!!!!پ

خلاصه ما در حال خرید کردن (با پول من) بودیم و کل خریدمون رو با پول من جمع کردیم .

من حتی سفره ی عقد هم کرایه نکردم چون پولی نداشتیم و با خاله ی اقای عاشق خودمون سفره ی عقد درست کردیم .

تو این مدت هم یه بار با اقای عاشق دعوا کردیم که حلقه ی نامزدیمون رو به طرف من پرت کرد ولی من سریع این قضیه رو جمع و جور کردم که خانواده ام نفهمن.

٣ روز مونده بود به عروسی که دیدم پدر شوهر و مادرشوهرم اومدن خونه ی ما . منم از همه جا بیخبر خیلی خوشحال باهاشون سلام و علیک کردم که دیدم اخمهاشون تو هم هست.

اومدن توی خونه ی ما و جلوی پدر و مادرم به من گفتن که چرا اون شب تو جمع فامیلشون این جوری برخورد کردم و چرا به اونها گفتم که ما هنوز ارتباط جنسی نداریم؟

هیچ وقت اون لحظه ها یادم نمیره وقتی مادر پدر اقای عاشق حرف میزدن من داشتم ذره ذره اب میشدم . واقعا یکی از لحظاتی که از خدا مرگ رو خواستم همون لحظه بود.

از ترس نمیتونستم به صورت پدرم نگاه کنم و مادرم هاج و واج منو نگاه میکرد.

به گریه افتادم و ازشون خواستم که دیگه به این بحث ادامه ندن . التماس کردم که پیش پدرم اینجوری حرف نزنن ولی هیچ کس به حرف من گوش نمیداد.

حرفها رو زدن و بدون خداحافظی رفتن . باورتون نمیشه که من تو اون لحظات فلج شده بودم و حتی نمیتونستم حرکت کنم.

/ 33 نظر / 430 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامي جون!

وايييييييييييييييييي! پس چرا با اینکه اینهمه مشکل داشتی بااش عروسی کردی؟

ستاره

سلام خانمی ممنون برای پسورد

رها(ستایش)

[کلافه][وحشتناک]خیلی وحشتناک بوندن مامان می گل خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[سبز]

M

من یه جور دیگه به این قضیه نگاه میکنم بعضی مسائل خصوصی هستن و مربوط به خود شخص من در این موارد کسی ازم سوال کنه میگم این جزئ مسائل شخصی و خصوصی منه و نمی خوام در موردش صحبت کنم

صالح

بالاخره هر کس به اندازه شعور خودش البته اگه شعوری داشته باشه باشه ! ! ! [گل][گل][گل]

یه غریبه

و باز هم سلام میشه بگید آخرش چی شد؟ (البته من شما رو نمیشناسم و بخاطر این نمیدونم که آخرش چی شد. شاید بقیه دوستان بدونند)

مامادرها

اخیش سلام خیلی ناراحت شدم کار بدی بوده اصلا بعضی ها انگار تو فطرتشون حیا نیست کشتنش یا خوابوندنش نمی دونم چی کار کردن ولی حیا خیلی خوبه کی گفته بده ؟ اینا کار بدی کردن اصلا درست نبوده ما ادما گاهی وقتا خیلی عوضی ایم دلم می خواس اونجا بودم ازت دفاع می کردم بهشون میگفتم بی حیایی هنر نیس بابا! این که ادم رابطه شوبگه هنر نیست خوشگل من نازنین من دلم می خواد فکر کنم توخیلی با حیا و نازنینی خیلی خوب و مهربون ودوست داشتنی و ظریف و با احساس دلم می خواد درکت کنم و برات دعا کنم که همیشه قوی باشی و مقاوم با حیات و با نشاط درسته نمی شناسمت اما بالاخره یک انسانی دعاهای خوبم رو به طرفت می فرستم روحت رو می خوام قوی کنم تا قوی وایستی و اصلا کم نیاری حس می کنم کنار دست من هستی و درکت می کنم ودرکم می کنی ادما همه از جنس همند ای کاش بدا خوب بشن یا سانسور بشن دنیا با خوبی بهشته برای دختر خوبت هم دعا می کنم دعا می کنم خوب دیدن خوب شنیدن وخوب گفتن رو یاد بگیره دعا می کنم عاشق خوبی ها بشه قدرتو رو بدونه و واقعا مادر ودخترباشین دلم می خواد تو هم قدرشو بدونی بدونی چقدرتو بدنش کارها خدا می کنه و تو هم وظیفه مادریت رو انجام

لیلی سا

ای وای...چه خانواده ی بی حیایی......نمی دونم چرا اینجوری انتخاب کرده بودی...واقعا نمی دونم

مهدی

من جای تو بودم، بلند می شدم و دست شوهرمو (آقای عاشق!) می گرفتم و بهشون می گفتم: باشه الان میریم با هم یه چند دقیقه رابطه جنسی برقرار می کنیم بر می گردیم! والله!!! :))

بیتا

وای چه خونواده ی پستی