اخرین ققسمت سرگذشت من

نمیدونم بچه ها شاید مطالب رو پس و پیش بگم  چون اصلا دلم نمیخواد بهشون فکر بکنم مینویسم که ماهور بدونه چی تو این زندگی گذشته .میخوام تو همین قسمت تمومش کنم البته شاید بعدها جزیی تر نوشتم ولی خیلی ها خواسته بودید که سرگذشتم رو تمومش کنم .

بعد از جریان کورتاژ کردن من یه مناسبتی بود نمیدونم روز مادر بود یا چیزی شبیه اون که رفتم برای مادر خودم و مادر میم کادو گرفتم . بسته بندیشون کردم  . کادوی مادرش رو دادم بهش تا خودش ببره مثلا من قهر کرده بودم . عصبانی شد و زد همه ی وسایل رو شکوند . منم هم گفتم نمیام . یه  چند تا چکی خوردم ولی بازم زیر بار نرفتم . کادوی مادر منو پاره کرد و کادوی مامان خودش رو برداشت برد. بازم گریه و گریه ....

جو خانوادگی اقای میم خیلی خاله زنکی بود و ناخوداگاه منم قاطی اونها شده بودم . الان هم  تا اونجا که خبر دارم همه به خاطر همین خاله زنکی با هم قهرن .همه پشت سر هم حرف میزدن . یه روز برای خاله ی میم درددل کردم و مثلا اومدم بهش امار بدم که حواسش باشه که چی کار داره میکنه . چند روز بعد کلی مهمون خونه ی این خاله جمع شده بودن  و من کلی پیراشکی درست کردم و براشون بردم . سر نهار نشسته بودیم فکر کنم نزدیک 30 نفر بودیم . همه روی زمین نشسته بودیم و سفره از این طرف به اون طرف باز شده بود . احساس کردم جو کمی سنگینه ولی به روم نیاوردم . یهو سر ناهار پدر میم برگشت گفت: زنت گه خوری زیادی کرده میتونی جمعش کنی یا نه ؟همه سکوت کردن همه ی نگاهها روی من سنگینی میکرد . هیچی نتونستم بگم فقط مثل ادمهای بی شخصیت سرم رو انداختم پایین و اشک ریختم . هیچی نگفتم . میم گفت مگه چی شده ؟ اونم شروع کرد با اب و تاب و چهل کلاغ کردن جریان رو تعریف کردن . مرده گنده سرش و به سر من گذاشته بود . میدونید بعضی موقعها ارزو میکنم برم تمام این حرفهاشون رو با تمام قدرت سرشون خالی کنم . حس میکنم این خاطرات نمیذاره من خالی بشم و دلم رو پاک کنم .

رفتیم خونه و کتک کاری شدیدی بین ما ایجاد شد و طبق معمول من فقط سکوت کردم و به خاطر سر و صورت کبودم تا 3 روی سر کار نرفتم و از رفت و امد خونه ی فامیلهای اون منع شدم .

داغون بودم نه روی رفتن پیش پدر و مادرم و داشتم نه پیش اونها میتونستم برم فقط میریختم تو خودم و خودم رو ملامت میکردم .هنوزم که هنوزه از این خاطرات برای هیچ کسی تعریف نکردم . از خودم خجالت میکشم .

عروسی خواهرم بود بازم پول نداشتیم و من از دوستم لباس قرض کردم و با پول قرضی کادو براش خریدم . برای خواهرش پدرم یه  نفر رو پیشنهاد کرد و خودش خواهر اقای میم رو ضمانت کرد و خلاصه الان خوشحال و خندون دارن زندگی میکنن .

وقتی که اقای میم ادای مریضها رو در میاورد فهمیدم که معتاده یعنی شوهر خاله اش بهم فهمون که جیبهاش رو بگردم .

تمام این روزها گذشت تا اینکه یه روز داشتم میرفتم سر کار یادم رفته بود کلید محل کارم رو ببرم . کلید رو فقط من داشتم و مدیر عامل شرکت . بهش زنگ زدم گفت که نمیتونه کلید بیاره و بهتره من برم خونه و کلید رو بیارم . اژانس گرفتم و رفتم خونه میدونستم اقای میم خوابه . یواش رفتم پایین و خیلی اروم درو باز کردم . دیدم یه جفت کفش زنونه پشت دره . همین لحظه چشمم به اتاق خوابم خورد . تصویر اتاق خوابم رو میشد از توی ایینه دید و من از توی اییینه دیدم اون چیزی رو که نباید میدیدم .

سرم گیج رفت فکر کردم خوابم . درو بستم و رفتم بالا پیش خاله اش .تا درو باز کرد گفت تو هم فهمیدی اون چیزی رو که ما از مدتها پیش میدونستیم .

فهمیدم که این بار اول نبوده و این خانم که دوست خواهر شوهرم بوده کار هر روزش بوده اومدن اینجا بعد از رفتن من .فهیمد که من میدونم و خیلی راحت گفت که اگه بخوام طلاقم میده چون با شناختی که از من داره دیگه این زندگی به دردش نمیخوره .

خلاصه تصمیم گرفتم تمومش کنم . باید چاره ای پیدا میکردم من که نمیتونستم برگردم خونه . تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم به هر نحوی بشه . کمی پس انداز داشتم با یکی از دوستهام مشورت کردم و اون هم اینجا رو پیشنهاد داد به یه شرکتی مراجعه کردم و پول دادم وقتی پذیرشم زبانم اومد باهاش قرار طلاق گذاشتم . تو 2 هفته طلاقم تموم شد(توافقی) برای شاهد هم پول دادم . یعنی 3 شنبه طلاق گرفتم البته با بخشیدن مهریه در ازای ماهور.رفتیم محضر توی میرداماد تا خطبه ی طلاق صادر بشه تو این مدت برای ماهور هم پاسپورت گرفتم اقای میم در جریان بود که میخوام برم .بهم قول داده بود که برام پول میفرسته و من هم نگران نبودم چون میدونستم که این کارو میکنه . وقتی توی محضر منتظر بودیم یه اقایی بود که وکیل بود و سنش خیلی زیاد بود اونجا وقتی منو اقای میم رو دید یه حرفی زد که هنوزم یادمه بهم گفت که اون کسی که باخت این اقاست نه تو. هیچی از مانمیدونست ولی بهم گفت که موهام رو تو اسیاب سفید نکردم و خیلی پرونده داشتم و با یه نگاه میفهم که کی چه کاره است . خلاصه اومدیم پایین و ازش خواستم تو این دو روز خونه نیاد و فقط برای روز فرودگاه بیاد اونجا که خانواده ام چیزی نفهمن .اونم قبول کرد . از اونجا رفتم خونه ی خواهرم گفت چرا رنگت پریده بهش چیزی نگفتم احساس میکردم دارم خفه میشم . توی این دو هفته ماهور پیش مادر بزرگش (اقای میم ) بود. و از هیچی خبر نداشت . روز 5 شنبه یه چمدون از وسایلم رو جمع کردم و از اون خونه با ماهور اومدیم بیرون و تمام جهیزیه ام موند و اون خونه . رفتم خونه ی مادرم و بهشون گفتم که فردا مسافرم .گقتم که اقای میم ازم خواسته برم درس بخونم . من خوشحال از  فرارم و مادر و پدرم در حال داد و فریاد . پدرم داد زد که من توقع هیچ کمکی نباید ازش داشته باشم میگفت میدونه که میم نمیتونه ما رو ساپورت کنه و من توی دلم خوشحال بودم از فرارم از این جهنم .پول کمی داشتم همه رو دلار خریدم و جمعه با ماهور پرواز کردیم به این دیار. بگذریم که چه ها بر من گذشت فقط بگم اگه شما پولی دیدید من هم دیدم . هیچ وقت کمکی به ما نکرد و من بعد از 4 ماه که پولم تموم شد مجبور شدم به خاله اش زنگ بزنم و جریان رو بگم . اونم مجبور شده بود به مادرم اینها زنگ بزنه و خبر رو بهشون بده چون میدونست که اقای میم کاری برای ما نمیکنه . یادمه برادرم یه روز بهم زنگ زد و ازم پرسید چیزی که شنیده راسته یا نه ؟ منم بهش گفتم که راسته و اونم ازم خواست که برگردم ایران تا در مورد من تصمیم بگیرن . برگشتم ایران ولی اینجا کارهای دانشگاهم رو انجام داده بودم و ثبت نام کرده بودم . خلاصه برگشتم و 2 ماه موندم تا پدرم باهام حرف زد و بهم گفت که میدونسته کار ما به اینجا میکشه خیلی ناراحت بود خیلی منو دعوا کردم گفت اگه تصمیمت این بود اجازه میدادی تا من پدرش رو در میاوردم بعد طلاق میگرفتی. نمیدونست من برای خاطر ماهور مجبور بودم سکوت کنم چون در غیر این صورت اون میتونست ماهو رو ازم بگیره و من اینو نمیخواستم . بالاخره با زور برادرم برگشتم و الان برای خودم شدم دکتر . با تمام سختیها و تنهاییها ولی خوشحالم که با دست پر برمیگردم و میتونم سرم رو بالا بگیرم .

ماهورم خوشحالم که همیشه همراهم بودی و در تمام سختیها پا به پای من اومدی . دکترام تقدیم تو که این همه گذشت کردی تا یه روزی بتونی به مامانت افتخار کنی .

 

/ 30 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمع خاموش

سلام تازه خوندن وبتون رو شروع کردم خیلی خوشحالم که با کسی آشنا شدم که تونسته از سختی ها عبور کنه و به موفقیت برسه برای شما و دخترتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم[گل]

کچل

اراده ستودنیت, حسودی داره... [گل]

کچل

اراده ستودنیت, حسودی داره... [گل]

کچل

اراده ستودنیت, حسودی داره... [گل]

فاطمه مامان مریم خانم

سلام ممنون از محبت بی دریغت از راهنماییهایت بهره مند خواهم شد

خدیجه زائر

خدا رو هزاران بار شکر که حالا دیگه رها هستی.....امیدوارم همراه خوبی برای روزهای تنهائیت پیدا بشه.[ماچ][بغل]

نازنین

عزیزم من تازه وبلاگتون رو دیدم واقعا سختی کشیدی ...رمان بود به خدا دوست دارم بیشتر از خاطراتت بنویسی.....اصلا اینا رو می تونی رمان کنی .....چه دل بزرگی داری عزیزم چقد غم تو دلت داری من خیلی برات اشک ریختم .......وای تو رو خدا دخترت رو با خودت ببر چون ممکنه خیلی به دو تاتون فشار وارد شه به نظر من عمر اینقد بی ارزشه که 2 سال عقب ماندن از درس مهم نیست خود من زنان خوندم ......نکن تو رو خدا دیگه خودت رو زجر نده الان که موفق شدی خودت و دختر گلت برید با هم خوش باشید

✖MAHSA✖

تو همه رو تو چند کلمه خلاصه کردی ولی من میدونم واسه هر کدوم از این اتفاقات چی کشیدی [ناراحت] چون مامانه منم تو یه همچین وضعیتی بود ... ولی بدون حالا که بزرگ شدم مامانمو بزرگترین قهرمان میدونمو هر روز که بوش میکنم انرژی میگیرم... میدونم و مطمئنم ماهورم بت افتخار میکنه .... وَ هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت زحماتتو فراموش نمیکنه امیدوارم اون دنیا هم بابایه محترمه بنده و هم این آقایه میم با هم تو جهنم محشور شند و به طوره هماهنگ چوب تو کو.. کنند [وحشتناک][نیشخند] دوست دارم ... خوش به حاله منو و ماهور با یه هچین مامانایی [لبخند]

ماماني

عزيزم امروز توي پيوندهاي وبلاگ پارسا نمكي مامان وبلاگت رو پيدا كردم و به خاطر اسمش شروع به خواندن كردم توي مدت چند ساعت زندگي چند ساله ات را خواندم و باور كن براي سختيهايت اشك ريختم اميدوارم در زندگي موفق باشي و آينده ماهور عزيزت حاصل عشق و جوانيت روشن روشن باشه فقط نمي دونم چرا ادامه ندادين كاش هر از چند گاهي بنويسي از خودت از ماهورت و از زندگي ميم بعد از ازدواج مدد و اعتيادش