9 سپتامبر 2011

سلام . ببخشید که من دیر به دیر سر میزنم . هفته ی که گذشت لب تاپ من حسابی بازی دراورد. یه بار باطری عوض کردم چند روز بعد مونیتورش سوخت و به فاصله دو رو ادابتور لب تاپ هم سوخت . دیگه نور علی نور شد حسابی . کلی خرجش کردم چون من این لب تاپ رو خیلی دوست دارم نمیخواستم از دستش بدم . تقریبا یه 300 هزار تومنی خرجش کردم تا دیروز .

دیروز رفتم پش استاد راهنمام کلی روی پروژه من کار کردیم اومدم خونه لب تاپم روشن نشد که نشد . دیگه کلی گریه کردم . روم نمیشد به داداشم بگم که من لب تاپ باید بخرم . اینهمه خرج دارم الان بلیط برای ایران برامون گرفته کلی پول فرستاده برای لباس و وسایلی که برای عروسی احتیاج دارم کلی پول برای وقتی که مهمون داشتم فرستاد که دستم خالی نمونه . دیگه وسط گریه ام دیدم برادرم زنگ زد . من که به هق هق افتاده بودم باهاش حرف زدم گفتم که اینجوری شده . کلی دعوام کرد که مگه یه لب تاپ گریه داره اینجوری گریه میکنی . دیگه نبینم به خاطر این چیزها گریه کنی . گفت من بعد از تعطیلات برات پول میفرستم برو لب تاپ بخر. بهش گفتم که داداش من این همه مصیبت دارم شما هم تو مراسم عروسیتی میدونم که الان وقتش نیست . ولی بهم  گفت ما فقط وسیله ایم و خدا روزی تو و ماهور رو از طریق ما بهتون میده و وجود شما برکت زندگی ماست . 

ماهور اینها رو مینویسم که بفهمی چه کسایی با چه نیتی به تو بهترین امکانات رو دادن بدونی که ما تا اخر عمر مدیون دایی و بابا بزرگت هستیم . بدونی که چه کسی برات دل سوزوند و اینده ی تو رو ساخت . بدونی که دایی مجرد تو حق پدری به گردن تو داره و بدونی که اون کسی که اسم پدر رو برای تو یدک میکشه فقط یه اسمه نه چیز دیگه .

خلاصه من دیشب رفتم لب تاپ خریدم و الان با لب تاپ جدید اینجا نشستم هر چند کلی اطلاعاتم پرید.

راستی یه چیز با مزه وقتی داشتم با داداشم حرف میزدم مامانم گوشی رو گرفت و من بهش تو ضیح دادم که به خاطر اطلاعاتم ناراحتم خیلی راحت میگه مادر این که گریه نداره بشین از اول بنویسسسسسسسسسسسس. خنده ام گرفته بود مامانم فکر میکنه کار دکترا قصه ی حسن کرد شبستریه که میشه یه روزه از اول نوشتش و شایدم فکر میکنه دخترش یه نابغه ی کشف نشده است که این همه صفحه رو از حفظه .

پ.ن. قضیه دوستم ملودی خیلی فکرم رو مشغول کرده براش دعا کنید و از خدا بخواهید که با این همه صبوری براش بهترین ها رو رقم بزنه .

/ 14 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه مامان

سلام گلم منم همچین تجربه ای رو دارم دانشجو بودم یه پروژه 30 - 40 صفحه ای رو خودم با ذوق تایپ کردم جالب اینجاست که اون نرم افزار تایپ ، طراحی یکی از بچه های ترم بالا بود و قابلیت پرینت نداشت تمام میدون انقلاب رو زیر پا گذاشتم آخرش هم با یه هفته تاخیر مجدد تایپ کردم و به استادم دادم یادش بخیر تو هم یه روزی به همچین خاطره ای میخندی [ماچ]

عسل خانومی

سلام عزیزم. اومدم یه سر بهت بزنم خوبی؟ عروسی داداشیت هم مبارک...[گل] غصه اطلاعاتتو نخور می دونم چی میگی ولی کاریش نمیشه کرد که. اطلاعات من تو محل کارم صدبار پریده!!!!!!!!![زبان] هربارم نشستم از نو نوشتم ... فدای سرت[خجالت]

رها

خدا حفظشون کنه بعضی مردها از پدر بودن فقط به اسمش دل خوشند[ناراحت]

رها-ستایش

الهی این حامی مهربانتان خوشبخت بشه [گل]

رویا

سلام من تازه شروع به خوندن سرگذشتتون کردم و به قسمت 7رسیدم که احتیاج به پسورد داره میشه لطفا پسورد را برام بفرستید؟ در ضمن میخواستم بپرسم که تمام اینها براتون اتفاق افتاده؟

رویا

تو نوشته های بعدیتون دیدم گفتین بعضی نوشته هاتونا با رمز نوشتید!!میشه لطفا رمزا برام بفرستید؟

محبوبه

با ارزوی بهترین ها برای شما.مدتی یه خواننده وبلاگتون هستم.اگه ممکنه رمز رو برای من هم بفرستید.با سپاس

حس نهان

ایشالا وقتی از دکتری دفاع کنی،‌ یه خواب خوب میکنی و همه اینها میشه خاطره

منیر

سلام خوبی عزیزم ؟ خسته نباشی ... وب جالبی داری با اندیشه هایی نو و زیبا ... به منم سر بزن خوشحال میشم کلبه ما را منور می کنید و در ضمن صاحبخانه را خوشحال ... اگه مایل به تبادل لینک بودم خبرم کن ... برات از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم.... التماس دعا ...

زهرا

سلام. عزيزم. نميدونم كه رشته تحصيليت چيست؟ درحال سرچ يك مطلب مهمي بودم و خيلي عجله داشتم كه اتفاقي با وبلاگ شما آشنا شم. اما مرا محو قلمت كردي و بهت تبريك ميگم به خاطر اين قلم زيبايت كه من با مشغوله ي زيادي كه دارم و شايد براي اولين بار تمام كامنت ها ت را خوندم. و از ساعت 3 بعدازظهر تا 6 حسابي...