دهم

میخوام یه قسمت دیگه از این سرنوشت رو بنویسم.

خلاصه حنابندون تموم شد و فرداش قرار بود من عروس بشم. من به خاطر اینکه کارهای حنابندون رو خوب انجام داده بودم یعنی ارایشگاه خوب و تالار خوب و ... و برای اینکه رو دستمون زیاد خرج نمونه کارهای عروسی رو به کمترین نرخ انجام دادم یعنی یه ارایشگاه درجه 3 و باشگاه افسران نزدیک مهراباد هم مراسم عروسی بود.

رفتم ارایشگاه و وقتی ارایشگر درستم کرد تو ایینه نگاه کردم به خودم خندیدم به قدری بیخود ارایشم کرده بود که هنوزم وقتی فیلمم رو میبینم میخندم .

باید ساعت 4 اماده میشدم ولی اقای داماد ساعت 5 اومد دنبالم اونم با موهای خیس . یعنی حتی ارایشگاه هم نرفته بود و ماشین عروس رو خودش درست کرده بود. دیگه وقت نشد که بریم اتلیه عکس بگیریم و مجبور شدیم یه راست بریم خونه .

من از قبل به داماد گفته بودم برای اینکه مشخص نشه که سرویسی که خریدیم بدله لطفا یه قاب مناسب براش تهیه کنه . سر سفره عقد وقتی که داماد میخواست به من کادو بده دیدیم که گردنبندی که مثلا طلا بود رو از لای دستمال کاغذی دراورد و به گردنم انداخت . میخواستم همون جا گریه کنم ولی خود کرده را تدبیر نیسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتت. پدر اقای داماد هم به من یه چک داد که باید بعدن نقد میشد . در حال مراسم رقص هم که همه شاباش میدادن بازم پدر اقای داماد به من چک داد. ( چکهایی که هیچ وقت نقد نشد که خودش جریان داره و براتون به موقع تعریف میکنم )

توی مراسم هم با من دعوا میکرد که چرا یه سری از مهمونها رو که ازشون خوشش نمیاد دعوت کردم در حالیکه که اون مهمونها دوستهای صمیمی پدرم بودن و نمیشد که من بگم دعوتشون نکنیم .( این دوست پدرم قبلا برادر خانمش خواستگار من بود و این اقا به خاطر همین ناراحت بود.)

هنوزم تو فیلم عروسی هست وقتی که دران ازما تنها فیلم میگیرن ما داریم جرو بحث میکنیم . ولی خوبیش اینه که روش اهنگ گذاشتن تا مشخص نشه که یواشکی داریم با هم  دعوا میکنیم .

مراسم افتضاح بود . ارکستر بیخود بود و خلاصه همه چی داغون ولی حرف نزدم.

وقتی که پدرم داشت برای من دعای خیر میکرد که خیر سرم خوشبخت بشم خیلی گریه کردم . وقتی میخواستیم به سمت تالار حرکت کنیم تنها برادرم که اون موقع پسر نوجوونی بود از ماشین جا مونده بود و از ما خواست که سوار ماشین عروس بشه ولی داماد به شدت مخالفت کرد که چرا من به خواهرام گفتم نه و تو هم نباید اجازه بدی برادرت سوار ماشین ما بشه و این باعث شد برادری که همین الان داره منو ساپورت میکنه اون موقع به گریه بیافته .

رفتیم تالاز و دیدم که مادر اقای داما د یه لباس مشکی مخصوص ختم پوشیده و به شدت قیافه ی ناراحتی به خودش گرفته . همه ی فامیل من ناراحت بودن از این برخورد ولی کسی به روی خودش نمیاورد.

مراسم تموم شد و قرار شد که ما شب بریم خونه ی مادر شوهرم که تو یکی از شهرهای اطراف تهران بود.

شب رفتیم اونجا که مثلا من تازه عروس بودم . جای همه رو با هم انداختن و خوابیدیم . فراداش مراسم پاتختی بود که مادر شوهرم خیلی رک بهم گفت که نمیاد و حوصله نداره.

منم به خاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکشم به داماد گفتم که از پولهای شاباش شب قبل برداره و از طرف مادرش مثلا به ما کادو بده که جلوی بقیه زشت نباشه و همین کارو کردیم .

همه از این که کسی از طرف خانواده ی داماد نیومده بودن تعجب کردن ولی من مثل همیشه ماست مالی کردم . در حالیکه که همه میدونستن که چرا اینا این کار را رو میکنن ولی من احمق فکر میکردم که هیچ کس نمیفهمه.

تا بعد  

/ 7 نظر / 19 بازدید
کلاغ سپید

نمیدونم...من توی همچین شرایطی نبودم حتی ازدواج هم نکردم اما یاد گرفتم مرده خاطرات بد رو از توی گورشون بیرون نکشم چون این جنازه ها بد جوری بو گرفته اند.یاد آوری خاطرات بد آدمو اذیت میکنه.چرا از خاطرات خوب, از امروز, از شروع پاییز زیبا آغاز نمیکنید؟

مامان سارا

سلام خانمي خيلي اومدم اينجا ولي تو نيومده بودي كجا بودي اين مدت[سوال]دخمل نازت خوبه [قلب]درست به كجا رسيده[سوال][قلب] اميدوارم هر جا كه هستي خوب و خوش و سلامت باشي [قلب]

مامان سارا

حالا پستهاي قبليت رو خوندم و جواب سوالاي كامنت قبليم رو گرفتم[بغل] [بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ][بغل][قلب][ماچ][ماچ]

رها-ستایش

ای ول خوشحالم که برگشتی خیلی به خونت سر زدم و متاسفانه هیچ کرکه مغازه ات رو بدجوری کشیده بودی پایین[ماچ] خدا رو شکر که خوبید... راستی می تونم بپرسم کدوم کشوری؟[شوخی]البته اگر حمل بر فضولی نباشه و در صورتی که دوست داشتید بهم جواب بدید؟

پویان و مامان

سلام دوست خوب. خیلی خوشحالم که برگشتی و خوشحالتر که مارو فراموش نکردی. ممنونم ازت که خبرمون کردی. به سلامتی پس خانم دکترم شدی. دفاع کردی انشاالله یا هنوز مونده؟ خدا این برادرای گل و مهربون رو از ما خواهرهای غریب نگیره برادر منم مثل بردر شما گله.

رها-ستایش

عجب قالب خوشگلی مبارکه[قلب]

فاطمه

سلام من تازه امروز با وبلاگتون آشنا شدم دوست دارم رمزتونو داشته باشم ممنون می شم منو هم قابل بدونید [گل]